تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند

من خودم را منگنه كرده ام ،به ديوارهايي به رنگ قرمز اخرايي ، به ديوارهاي خانه اي كه از سمت مبهم تاريخ به جا مانده است ، به ديوارهاي خانه اي كه ميان فاصله آجرهايش گره ي اخم هاي بابا نقش بسته است.

ديوارهايي قرمز رنگ كه هنوز در كوره ي آجر پزي سرخ و سبز مي شوند.من... ميان شيارهاي آجرهاي قرمزرنگ و قديمي كودكي هايم را جاسازي كرده ام.نُه سالگي ام را در یک ظرف مسي كه در آن سيمان هاي خاكستري با آب قاطي مي شوند و وقتي آب بشان مي خورد،شيارهايش مرا به ياد چروك هاي دستهاي مادربزرگم مي انداخت.دستانم را وسط ظرف مسي مي كردم و سيمان و آب را با هم ورز مي دادم و به دست بابا مي دادم تا آجر هاي خانه مان را ميان چارستون فلزي خانه جا بدهد و سيمان و ملات بشان بمالد.

بچه كه بودم خيال مي كردم ،چرا اداره ي راهنمايي و رانندگي اين آجرهاي قرمز رنگ را از ما نمي خرد و سرچهار راه ها بجاي چراغ قرمز روي المك هايش از آجر قرمز استفاده نمي كند.

بچه كه بودم ،باور هميشگي ام بود اين حرف ها ،بچه كه بودم اين حرف ها فلان و شعر نبود كه نبود كه نبود.

وقتي از مدرسه مان كه معلم اش به تمام شاگردان بي مو و بور كلاس نظر داشت و شاهد بازي مي كرد به خانه بر مي گشتيم .به خانه مان كه آجرهاي قرمز و اخرايي داشت نگاه مي كردم و مي گفتم خدايا بيشتر دوستمان داشته باش. مي گفتم بابا...دستانت را باز كن و زير چارستون اين خانه بمان ،تا سيمان ها خشك بشوند و خانه قرمزمان از احتمالات خالي بشود.

اما بابا نماند،رفت،حتي خداحافظي هم نكرد،مادر هم گاهي اشك مي ريخت و به  ما قد ونيم قد ها فحش مي داد...بعضي بعد از ظهر ها كه تابستاني بودند و يا به رنگ تابستان بودند.با لنگه ي دمپايي پلاستيكي كه ساخت ايران بود و علامت استاندارد داشت به جانمان مي افتاد و مي زد تا جانمان يادمان برود،يادم نمي رود ،آن روزها مايع ظرف شويي زياد در بازار محله مان نبود و گاهي يافت نمي شد .دستهاي مادرم هم چه لباس مي شست و چه ظرف بوي تايد مي داد. بوي تايد را دوست داشتم،بوي تايد بوي ما درم بود ومن بوي تايد را دوست داشتم.

وقتي ازمادر كتك مي خوردم و وقتي كه مادر به سر كار مي رفت من با مورچه هاي قرمزي كه ميان آجرهاي قرمز ديوارهاي حياط خانه مان ،خانه كرده بودند بازي مي كردم و گاه روي دستم راه مي بردمشان و برايشان درد و دل مي كردم.

هر وقت عصباني مي شدم و به چيزي كه نمي خواستم نمي رسيدم ،مورچه هاي راه پله ي حياطمان را يك يك با كبريتي كه نوك اش قرمز بود آتش مي زدم...برايم جالب بود وجذاب ،آتش هم قرمز بود وقتي كه مورچه ها مي سوختند.احساس قدرت مي كردم از آن همه چيزهاي قرمز ....

مي گذشت و من هم مي گذشتم ،زمستان ها مورچه نداشتيم ،هيچ كس نبود در حياط و من وقتي هيچ كس نبود در حياط ،كفِ دمپايي هاي حياط كه علامت استاندارد داشتند و ساخت ايران بودند فحش مي نوشتم.

تمام.

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

عبور از خطِ ممتدِ کنارِ دیوار برای رسیدن به در .

داستان کوتاه ه ه ه ه.

داشت کنار دیوار راه می رفت ،با قدم هایی تُرد و آهسته ،یک خط ممتدِ باریک را نشانه کرده بود و به نشانه ی آن می خواست از زیر پاهای بچه های کلاس پنجم دبستان ،یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت رد شود ، به میله های بلند و فلزی صندلی ها نگاه می کرد و  آهسته آهسته  مسیر را طی می کرد تا  کسی متوجه او نشود ،درِ کلاس را دید ،به حساب خودش ،پنج دقیقه ی دیگر باید به در می رسید، معلم با صدای بلندتری آخرین جمله هایش را گفت ،داشت پیش از پیش اندامش می لرزید ، می توانم رد شوم یا نه ؟ اگر زنگ کلاس زودتر می خورد هیچ امیدی به برگشت به خانه نبود ، صدای خِش و خِشی گوشش را آزرد ،بچه های کلاس داشتند دفتر و کتاب هایشان را جمع می کردند ،معلم می خواست کلاس را زودتر تعطیل کند ،اینها را می شد از حرکاتِ سریع و عجله ی او برای خروج از کلاس فهمید ، به حساب چشم کوچکِ او چند قدم بیشتر تا در کلاس نمانده بود ، بچه ها کتاب ها و دفتر هایشان را داخل کیف هایشان گذاشتد و زیپ کیف ها را با صدای خِشی کشیدند ، او خودش را به کنار دیوار نزدیک تر کرد تا مطمئن تر راه برود ،یک دو سه چهار ... چند قدم بیشتر نمانده بود ،شاید دیگر به این  باور رسیده بود که موفق خواهد شد از در رد شود ، دندان هایش را روی  تکه ی کوچک بیسکوییت محکم تر فشار داد و سرعت گام هایش را بیشتر کرد ،معلم دستش را از گچ تخته سیاه تکاند و به کنار شلوار پارچه ای اش مالید ، پایین دفتر حضور و غیاب بچه های کلاس را امضا کرد و گوشه های دفتر را روی هم تپاند ،و خودکار را روی لبه ی جیب کتش جا داد ، تکه ی بیسکوییت روی زمین افتاد ، با احتیاط گوشه ی دیگر بیسکوییت را به دندان گرفت و به راهش ادامه داد ،از خستگی و طولانی بودن راه تمام تنش خیس شده بود . اما باید به در می رسید و برای رسیدن به در تنها چند قدم مانده بود،معلم کیف چرمی بزرگش را از روی میز فلزی برداشت  و به بچه های کلاس گفت : تا فردا خدانگهدار ،با سرعت از پشت میز حرکت کرد تا به در کلاس برسد ، چشمش تنها و تنها به دستگیره ی در دوخته شده بود ، همین طور که بدنش داشت خیز بر می داشت ،پای راستش به پشت میز فلزی گیر کرد و تعادلش را از دست داد و به طرف دیوار سقوط کرد ، او پیش خودش گفت : این مرد قد بلند چرا داره به طرف من میاد؟ اندام کوچکش بیشتر لرزید ،گوشه ی دیوار چسبید و از ترس ،تکه ی بیسکوییت دوباره از دهانش روی زمین افتاد ،بچه های کلاس به افتادن آقا معلم می خندیدند و هر کدام یک جوری ریسه می رفتند ، بدن آقا معلم در تردید میان افتادن و نیفتادن مانده بود ،کیفِ چرمی بزرگ ، گوشه دیوار ، با صدای مهیبی فرود آمد  و آقا معلم تلپی روی زمین افتاد ، معلم ،دست پاچه و نگران خودش را از روی زمین جمع کرد وراست ایستاد و  با چشمانی خشم آلود به بچه های کلاس نگاه کرد ، بچه ها ی کلاس پنجم دبستان ، یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت ،همه با هم ساکت شدند و به آقا معلم شان نگاه کردند ،آقا معلم چیزی نگفت و آرام کیفِ چرمی بزرگش را از گوشه ی دیوار برداشت و به سمت در شتافت ،مورچه زیرِ کیفِ چرمی آقا معلم  له شده بود و جایش روی زمین مانده بود ، بچه های کلاس پنجم دبستان  کلاس را به قصد رسیدن به حیاط مدرسه ترک کردند ،کلاس خالی شده بود و تکه ی کوچک بیسکوییت ،سالم روی زمین ،روبه روی در افتاده بود.روبه روی درِ کلاس پنجم دبستان ،یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت.

 اسفندِ هشتادوشش

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   |