|
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند
|
فیلمنامه کوتاه(انیمیشن)
بر اساس طرحی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور
...
آقای موفِرفِری ،تقریبا سی و چند ساله ،با موهای فرفری و کله ای نسبتا بزرگ ،وارد یک اتاق خالی می شود ،هیکل او را نصف و نیمه در تاریکی اتاق می بینیم ...دست موفرفری در نمایی نزدیک وارد کادر می شود و کلید چراغِ اتاق را روشن می کند، در نمایی باز همه ی اتاق را می بینیم که روشن شده است ... اتاقی با دیوارهای مایل به قهوه ای ،یک چمدان دستی کوچک در دست موفرفری ست و مقداری خرت و پرت و آت و آشغال کف اتاق ریخته شده است.در سمت چپ اتاق ،درست رو به روی همان جایی که موفرفری ایستاده است ،از سقف ،یک سیمِ برقِ لاغر اندام آویزان است که به تَهِ آن لامپی کم سو و کم نور وصل شده است ،این لامپ تقریبا تمام روشنایی اتاق را تامین می کند. موفرفری اطرافش را ور انداز می کند،سپس روی زمین می نشیند و یکی یکی خرت و پرت هایش را از روی زمین بر می دارد و داخل چمدان می گذارد ،بعضی از شکستنیها را با گوشه ی لباسش پاک می کند و با دهانش ها می کند و با احتیاط داخل چمدان می گذارد ...چمدانِ کوچکِ آقای موفرفری آرام آرام پُر می شود و دیگر جایی ندارد .
موفرفری نگاهش را در اتاق می گرداند ،اتاق تقریبا خالیِ خالی شده است.موفرفری به سختی درِ چمدان را می بندد.عرق روی پیشانیش را با کنار آستینش پاک می کند ،ناگهان توجه موفرفری به لامپی که از سیمِ لاغر برق از سقف آویزان شده است جلب می شود ،سرش را بر می گرداند و با دقت به لامپ آویزان از سقف خیره می شود. در نمای بعد موفرفری از جای خود بلند می شود و به طرف لامپِ آویزان از سقف می رود.موفرفری زیر لامپ می ایستد ،دستش را بالا می برد تا لامپ را بگیرد ،اما دستش نمی رسد و نمی تواند لامپ را باز کند ،موفرفری روی نوکِ پنجه هایش می ایستد ،،تعادلش را به سختی حفظ می کند اما باز هم نمی تواند لامپ را بگیرد ،در نمای بعد موفرفری چند بار بالا و پایین می پرد تا لامپ را از سیم اش جداکند ،اما باز هم موفق نمی شود ...موفرفری کمی فکر می کند ،چمدان دستی اش را از سمتِ راست کادر می آورد ،زیر پایش می گذارد،حالا کمی قدش بلندتر از قبل شده اما باز هم بلندی اش در آن حد نیست که بتواند لامپ را از سیم جدا کند...موفرفری از چمدان پایین می آید،روی چمدان می نشیند،دستش را روی دست دیگرش می گذارد...بی حوصله و ناامید است،ساعتش را نگاه می کند ...دستش را زیرِ چانه اش می گذارد ...کمی در عرض کادر قدم می زند ،به چپ می رود ،به راست بر می گردد و فکر می کند ...چند لحظه بعد فکری به کله اش می زند،لبخندی می زند ...زیرِ سیمِ آویزان لامپ می ایستد و به بالا نگاه می کند ،سپس پای چپش را وجب می کند و بعد همان تعداد وجب را از کنارِ رانش تا بالا ،تا جایی که دستش می رسد می برد،دوباره لبخندِ تحسین آمیزی به خود می زند و شروع می کند به جدا کردنِ پای چپش از بدنش ،هر چقدر زور دارد می زند تا پا جدا شود ،پیشانیش تند تند عرق می کند ...او همچنان تلاش می کند...سرانجام ،موفرفری پای چپش را به سختی از بدنش جدا می کند ،پا را در دستش می گیرد و تماشا می کند ...موفرفری پای چپ را زیر پای راست می گذارد و بالای آن می ایستد ،تعادلش را حفظ می کند ،لبخند بزرگتری می زند ،حالا قدش آنقدر بلند شده که می تواند لامپ را در دست بگیرد ،موفرفری لامپ را می پیچاند تا از سیم جدا کند ،لامپ قژقژ می کند و از سیم جدا می شود اما هنوز روشن است ،موفرفری از بالای پای چپ، پایین می پرد ،نگاهی به لامپ روشن در دستش می اندازد و آن را داخل جیبش می گذارد ،نور لامپ در جیبِ کُتِ موفرفری هنوز نور خودش را نشان می دهد،موفرفری حالا مطمئن شده که همه چیز را از اتاق برداشته است،...می خواهد پای چپ را بلند کند اما پای چپ خود را عقب می کشد،موفرفری کمی جلوتر می رود ،ولی پای چپ از دست او فرار می کند ،موفرفری به زور پا را می گیرد و زیرِ بدنش می گذارد اما پای چپ جا نمی رود و روی زمین می افتد ،چند لحظه بعد پای چپ بلند می شود و گوشه از اتاق کِز می کند و قایم می شود،موفرفری کمی با ناراحتی سر جایش می ایستد ،سپس تکه تکه و لنگان لنگان اتاق را از سمت راست ترک می کند ،نور اتاق که تا این لحظه از لامپ توی جیب موفرفری بود آرام آرام کم و سپس قطع می شود ،پای چپ در نور کم ،از گوشه ی دیوار به وسط اتاق می آید ،آرام آرام و تکه تکه ....بعد از چند لحظه پای چپ از سمت مخالفی که موفرفری رفت (سمت چپ)از کادر (اتاق)خارج می شود...تصویر آرام آرام سیاه می شود.
از بالا خیابانی با آپارتمانهای بلند و فلزی را می بینیم ،دوربین آرام آرام پایین می آید ،در شلوغی جمعیتی که به سوی انتهای خیابان می روند ،پای چپ وارد کادر می شود و سرگردان میان جمعیت گم و گور می شود...تصویر دوباره سیاه می شود.
دی ماه 86
فیلمنامه کوتاه(انیمیشن)
بر اساس طرحی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور
...
آقای موفِرفِری ،تقریبا سی و چند ساله ،با موهای فرفری و کله ای نسبتا بزرگ ،وارد یک اتاق خالی می شود ،هیکل او را نصف و نیمه در تاریکی اتاق می بینیم ...دست موفرفری در نمایی نزدیک وارد کادر می شود و کلید چراغِ اتاق را روشن می کند، در نمایی باز همه ی اتاق را می بینیم که روشن شده است ... اتاقی با دیوارهای مایل به قهوه ای ،یک چمدان دستی کوچک در دست موفرفری ست و مقداری خرت و پرت و آت و آشغال کف اتاق ریخته شده است.در سمت چپ اتاق ،درست رو به روی همان جایی که موفرفری ایستاده است ،از سقف ،یک سیمِ برقِ لاغر اندام آویزان است که به تَهِ آن لامپی کم سو و کم نور وصل شده است ،این لامپ تقریبا تمام روشنایی اتاق را تامین می کند. موفرفری اطرافش را ور انداز می کند،سپس روی زمین می نشیند و یکی یکی خرت و پرت هایش را از روی زمین بر می دارد و داخل چمدان می گذارد ،بعضی از شکستنیها را با گوشه ی لباسش پاک می کند و با دهانش ها می کند و با احتیاط داخل چمدان می گذارد ...چمدانِ کوچکِ آقای موفرفری آرام آرام پُر می شود و دیگر جایی ندارد .
موفرفری نگاهش را در اتاق می گرداند ،اتاق تقریبا خالیِ خالی شده است.موفرفری به سختی درِ چمدان را می بندد.عرق روی پیشانیش را با کنار آستینش پاک می کند ،ناگهان توجه موفرفری به لامپی که از سیمِ لاغر برق از سقف آویزان شده است جلب می شود ،سرش را بر می گرداند و با دقت به لامپ آویزان از سقف خیره می شود. در نمای بعد موفرفری از جای خود بلند می شود و به طرف لامپِ آویزان از سقف می رود.موفرفری زیر لامپ می ایستد ،دستش را بالا می برد تا لامپ را بگیرد ،اما دستش نمی رسد و نمی تواند لامپ را باز کند ،موفرفری روی نوکِ پنجه هایش می ایستد ،،تعادلش را به سختی حفظ می کند اما باز هم نمی تواند لامپ را بگیرد ،در نمای بعد موفرفری چند بار بالا و پایین می پرد تا لامپ را از سیم اش جداکند ،اما باز هم موفق نمی شود ...موفرفری کمی فکر می کند ،چمدان دستی اش را از سمتِ راست کادر می آورد ،زیر پایش می گذارد،حالا کمی قدش بلندتر از قبل شده اما باز هم بلندی اش در آن حد نیست که بتواند لامپ را از سیم جدا کند...موفرفری از چمدان پایین می آید،روی چمدان می نشیند،دستش را روی دست دیگرش می گذارد...بی حوصله و ناامید است،ساعتش را نگاه می کند ...دستش را زیرِ چانه اش می گذارد ...کمی در عرض کادر قدم می زند ،به چپ می رود ،به راست بر می گردد و فکر می کند ...چند لحظه بعد فکری به کله اش می زند،لبخندی می زند ...زیرِ سیمِ آویزان لامپ می ایستد و به بالا نگاه می کند ،سپس پای چپش را وجب می کند و بعد همان تعداد وجب را از کنارِ رانش تا بالا ،تا جایی که دستش می رسد می برد،دوباره لبخندِ تحسین آمیزی به خود می زند و شروع می کند به جدا کردنِ پای چپش از بدنش ،هر چقدر زور دارد می زند تا پا جدا شود ،پیشانیش تند تند عرق می کند ...او همچنان تلاش می کند...سرانجام ،موفرفری پای چپش را به سختی از بدنش جدا می کند ،پا را در دستش می گیرد و تماشا می کند ...موفرفری پای چپ را زیر پای راست می گذارد و بالای آن می ایستد ،تعادلش را حفظ می کند ،لبخند بزرگتری می زند ،حالا قدش آنقدر بلند شده که می تواند لامپ را در دست بگیرد ،موفرفری لامپ را می پیچاند تا از سیم جدا کند ،لامپ قژقژ می کند و از سیم جدا می شود اما هنوز روشن است ،موفرفری از بالای پای چپ، پایین می پرد ،نگاهی به لامپ روشن در دستش می اندازد و آن را داخل جیبش می گذارد ،نور لامپ در جیبِ کُتِ موفرفری هنوز نور خودش را نشان می دهد،موفرفری حالا مطمئن شده که همه چیز را از اتاق برداشته است،...می خواهد پای چپ را بلند کند اما پای چپ خود را عقب می کشد،موفرفری کمی جلوتر می رود ،ولی پای چپ از دست او فرار می کند ،موفرفری به زور پا را می گیرد و زیرِ بدنش می گذارد اما پای چپ جا نمی رود و روی زمین می افتد ،چند لحظه بعد پای چپ بلند می شود و گوشه از اتاق کِز می کند و قایم می شود،موفرفری کمی با ناراحتی سر جایش می ایستد ،سپس تکه تکه و لنگان لنگان اتاق را از سمت راست ترک می کند ،نور اتاق که تا این لحظه از لامپ توی جیب موفرفری بود آرام آرام کم و سپس قطع می شود ،پای چپ در نور کم ،از گوشه ی دیوار به وسط اتاق می آید ،آرام آرام و تکه تکه ....بعد از چند لحظه پای چپ از سمت مخالفی که موفرفری رفت (سمت چپ)از کادر (اتاق)خارج می شود...تصویر آرام آرام سیاه می شود.
از بالا خیابانی با آپارتمانهای بلند و فلزی را می بینیم ،دوربین آرام آرام پایین می آید ،در شلوغی جمعیتی که به سوی انتهای خیابان می روند ،پای چپ وارد کادر می شود و سرگردان میان جمعیت گم و گور می شود...تصویر دوباره سیاه می شود.
دی ماه 86