تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند

برای بهروز عارف دوست

تو نمی توانی به من دستور بدهی ! این به تنهایی خود یک داستان است ...آن چیزی که در نهایت دیده می شود ...یک انقلاب است...با احساس شورشمان با تمهیدات جسمانی کوچک مان دنیا را فتح می کنیم با همین جیک جیک امروزمان ، با دیوار سوخته ی اطرافمان کشتی می گیریم (کشتی ورزش سنتی ماست) تئاتر افسانه است ...تئاتر شورش است ...تئاتر مردم است ...تئاتر قاره ی آفریقاست با تمام آزدی حیوانات وحشی ...تئاتر جانماز قدیمی مادر من است که البته ساخت چین است و تئاتر (خودتان جای خالی را پرکنید ) اینها همه تنهای هایمان بود ...وقتی آش می خوردیم در میدان انقلاب و قسم می خوردیم که بهترین باشیم در فیلم در تئاتر و افسانه هایمان را برای همه تعریف کنیم ... ما در جیبهایمان افسانه هایی داریم که شنیدنی ست

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1388ساعت   توسط   | 



به گزارش سایت ایران تئاتر، 48 اثر برای مرحله بازبینی در این دوره‌ی جشنواره‌ی نمایشنامه‌خوانی پذیرفته شدند.

بازخوانی این آثار را اردشیر صالح‌پور، عباس اقسامی و هوشنگ هیهاوند به عهده داشتند.

فهرست آثار پذیرفته شده به شرح زیر است:
"مکتب شیطان" نوشته‌ی اریک امانوئل اشمیت به کارگردانی زری سروش(قبول)
"اتاق امن" نوشته و کار محمد هوشیار(مشروط به بازبینی)
"کنت دراکولا، آخرین... " نوشته‌ی فرزاد قربانی به کارگردانی حسام رهبرنیک(قبول)
"نقش بر آب" نوشته و کار حسن بیانلو(قبول)
"این سوی پل... " نوشته‌ی مهسا دهقانی‌پور به کارگردانی برکه فروتن(قبول)
"نژاد قوی" نوشته‌ی ووله شوئینکا به کارگردانی اعظم رضایی(قبول)
"انتهای تاریکی" نوشته و کار حمزه علی‌محمدی(قبول)
"نیاوران 28 تیر" نوشته‌ی نوشین تبریزی به کارگردانی زری کریمی(مشروط به بازبینی)
"آخرین قطار به... " نوشته‌ی آرلین هاتن به کارگردانی مهناز ذبیحی(قبول)
"جنگل واژگون" نوشته‌ی ساناز سیداصفهانی به کارگردانی وحید نفر(قبول)
"خواب دیوارهای... " نوشته و کار هانیه نجفی(مشروط به بازبینی)
"مثل خاری در انگشت" نوشته‌ی فرانسوا زساگان به کارگردانی پیروز کرمی(قبول)
"قلب بابام مال تو... " به کارگردانی مشترک ندا و نگار ثابتی(قبول)
"پایان را من تعیین... " نوشته‌ی شیوا شیخاوندی به کارگردانی سیدجواد روشن(قبول)
"خواب دختری تنها..." نوشته‌ی ندا ثابتی به کارگردانی بهرنگ فرهنگ‌دوست(مشروط به بازبینی)
"والس دانه‌های... " نوشته و کار آیدین نهایتی(مشروط به بازبینی)
"گربه ماهی" نوشته و کار محمدرضا قلی‌پور(مشروط به بازبینی)
"شادترین دیدار... " نوشته‌ی آرش میرطالبی(مشروط به بازبینی)
"مجمع 9 نفره" نوشته‌ی صادق بهاری به کارگردانی داریوش حق‌دوست(قبول)
"دویدن در میدان... " نوشته‌ی مصطفی مستور به کارگردانی مازیار ملکی(قبول)
"گره‌گشایی گیس‌های... " نوشته و کار احسان شادمانی(قبول)
"فرشته‌ای با اسکیت" نوشته‌ی احمد آرام به کارگردانی محمد بردبار(مشروط به بازبینی)
"باد زنگ‌ها را کجا... " نوشته‌ی سیامک افسایی به کارگردانی فرزین ریحانی(قبول)
"امروز دوستت ندارم" نوشته‌ی مهدی میرمحمدی به کارگردانی علی هاشمی(قبول)
"آب حیات" نوشته‌ی الیویه پی به کارگردانی محمد ایمانی(قبول)
"ای کاش خاطراتت... " نوشته‌ی سجاد افشاریان به کارگردانی افشین ناصری(قبول)
"دریاقلی" نوشته‌ی محمود حیدری به کارگردانی میثم جهانگیری(مشروط به بازبینی)
"قصه معمولی... " نوشته و کار نیما دهقانی(مشروط به بازبینی)
"کنترپوان" نوشته‌ی هومن زندی‌زاده به کارگردانی مهدی فریضه(مشروط به بازبینی)
"زوج ناجور" نوشته‌ی نیل سایمون به کارگردانی مهدی گلیج(قبول)
"موبایل مرد مرده" نوشته‌ی سارا رومل به کارگردانی دلارا نوشین(مشروط به بازبینی)
"بالا دست پایین دست" نوشته‌ی سوزان لوری پارکر به کارگردانی ملیحه کیا(مشروط به بازبینی)
"میز کنار پنجره" نوشته‌ی ترنس مروین رتاین به کارگردانی مسعود میرطاهری(قبول)
"ارغوان" نوشته‌ی ملیحه مرادی به کارگردانی امیر رضازاده(مشروط به بازبینی)
"در سوگ کاظم... " نوشته‌ی سپیده خسروچاه به کارگردانی علی برجی(قبول)
"خط‌های سرد و... " نوشته و کار امین شیرازی(مشروط به بازبینی)
"قفل شدگی" نوشته و کار حمید گرشاسبی(قبول)
"تهران، 1290 خورشیدی" نوشته‌ی سلما سلامتی به کارگردانی امیر قربانی(مشروط به بازبینی)
"در قاب‌های تمام قد" نوشته‌ی سپیده خمسه‌نژاد به کارگردانی مهدی محمدی(قبول)
"الساندرو پیژی" نوشته‌ی پوریا کاکاوند(مشروط به بازبینی)
"مجردها" نوشته‌ی ساناز فلاح‌فرد به کارگردانی حسن جودکی(قبول)
"آنتراکت" نوشته‌ی اصغر خلیلی به کارگردانی میثم جهانگیری(قبول)
"پیانو" نوشته‌ی طوفان مهردادیان به کارگردانی پیروز کریمی(مشرونتایج بازخوانی پنجمین دوره‌ی جشنواره‌ی نمایشنامه‌خوانی تالار مولوی اعلام شد.

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط   | 

 

اين روزها مشغول آمارگيري از سفر و كوچ تئاتري ها به پايتخت هستم ...خلاصه اي از مطلب را در پي مي آورم تا نظر دوستانم را بدانم و اين مقاله  را براي چاپ آماده كنم.

د
ر تنهایی خویش هر کسی سرنوشتی را جستجو می کند ، و در  این میان ، تئاتر،  یا همان حرکت مداومِ رو به رشدِ کمال .
هر کس قصه ای دارد برای جیب خالی خود و گاه شاید برای تعریف کردن در حضور جمعیت ِ تماشاچیان ...می خواهم بدانم چه  کسی گفته است، تماشاگر اینجای نقشه ی جغرافیا با تماشاگر آنجای نقشه ی جغرافیا متفاوت است ،انگار کسی نیست جواب بدهد ، باکی نیست ، ادامه می دهیم ، قبل از اینکه صحبت کنیم ، لطفا کمی جلوتر بیایید تا صدایمان آرام باشد و خودمان بشنویم ، نه به سبک سیاستمدارانمان دستمال برافرازیم و هوچی گری کنیم و مظلوم نمایی و جار جنجال .

تعریف واژه: تئاتر یک کل  به مثابه فرم هنری ، کسب و کار  و  قوی ترین وسیله ارتباطی یا هر تعریفی که شما دوست داشته باشید گاهی باعث کوچ آدم ها می شود.  کوچ تئاتری ! خب اینهم یکی از کارکردهای تئاتر در عصر علوم هسته ای ست.که اگر تاریخ نگاری بودم همچون بیهقی بزرگ در روزگار خویش ، ثبت و ضبط می کردم آمار مهاجرت جوانان تئاتری شهرستان ها ( مثال اخیر » شیراز ) که وقتی دقت کنی نخاع پشتت به لرزه می افتد.
شاید در رشته های دیگر هم باشد اما در مورد تئاتر حتمن و با اختیار خویش موضوع را حساس و بغرنج یافتم که دست به انگاره های مجله ای بردم تا بحث را تفسیر کنم ...وگرنه ما را چه به این گزافه گویی ها.
خدایا! ای تمام هستی و رویای من ، کمکم کن تا منظورم را سر راست به مقصدِ خویش برسانم.
اساسا دانشگاه های تئاتری چقدر مفید برایمان واقع شده اند. ( منظورم بحث نخ نمای اساتیدمان سر کلاس نیست ) نگاهی به سراپایمان بیندازیم وو بدون رودربایستی جواب بدهیم ، آیا ما ماشین های صفر کیلومتر تولید تئاتر برای این جشنواره و آن جشنواره هستیم که پشت سر هم و به ترتیب از سردر  دانشگاه خارج می شویم. تا اجرا کننده سیاست های جشنواره ای باشیم ، امسال این موضوع را کار کن ، تا سال بعد هم خدا کریم است.
ساحت تماشا کننده که در هیچ جای دنیا فرقی نمی کند ، پس مسئله ی کوچ پرستو وارمان تماشاگر نسیت ، فکر نمی کنم بودجه هم باشد ، تازه اگر  هم باشد در پایتخت کسی برای صفرکیلومترها تره هم خورد نمی کند.امکانات ؟ باید امکانات را توضیح بدهیم ، که داشتن سالن و اندک بودجه حقی ست که باید داشته باشیم و من بر آنم که داریم ، که با چشم خود شاهد تمرین گروه هایی در پارک ، لابه لای آن درختان کاجی که به سختی آدم ها میانشان  دیده می شوند کا را با ذوق و شوق تمام به جشنواره می رسانند.
پس بگذاريد دليل را جاي ديگري جستجو كنيم ، آن هم ديده شدن است. به معناي شومنيسم...

شما هم همراه شويد و بگوييد.  

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

سلام به دوستاني كه دلبسته شان هستم... از دوره ي هنرستان محمد مهدي ايمان ،مادرم كه زمزمه ش تو گوشمه كه تئاتر نخون نخوووووووووووووووووووووووووووووون و وخوندم حالا خودشه م مي گه بهتر كه خوندي .... تازه بعدشم فيلم و سينما

با رفقاي بي كله ي ناموجه ام آخراي خرداد نمايش جديد ((گره گشايي گيس هاي به هم بافته ي رويا)) رو شروع مي كنيم ... يا علي البته نمي دونم كه كي بايد پايان نامه فيلمم رو بسازم ... بهر حال داريم پير مي شيم بايد بجنبيم.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388ساعت   توسط   | 

نوزدهمین جشنواره استانی فارس از 4 تا 7 آذرماه در خانه فرهنگ شماره 2، تالار لایق و ابو‌ریحان‌، برگزار می‌شود.
 "جیک‌جیک‌های شش و هشت" به کارگردانی مهدی شاه حسینی و احسان شادمانی (شیراز) ساعت 30/10صبح‌، ‌‌اختتامیه ساعت 30/17
+ نوشته شده در  چهارم آذر 1387ساعت   توسط   | 

 

های! های! بازیگر! بازیگر! به خدا که تو میراث دار شکوه بزرگی هستی که گاهی ، جایی ، گوشه ای یا کناری می شود تئاتر صدایش کرد ،و بدان زائرانی وجود خواهند داشت برای زیارت تو ، زیر نورهای گوش به زنگ باش نقطه ی صحنه هایی که دور تا دورش را سیاهی فرا گرفته تا  ،  از برای این تو را بهتر ببینیم  و  این برای آزمایشی ست که هنگام عرضه خود به دیگران روی خود انجام می دهی . آری ، در صف طولانی مادران ماتم زده که نگرانند فرزندانشان در این جعبه سیاه چه می کنند .با شروع هر ناب تئاتر نسخه ای شاعرانه از شیوه ارئه نقش ارائه خواهد شد ، که بعضی جایی از این دنیا برایش قانون و قاعده و تئوری تعریف می کنند و ما مثل بُز به خوردنشان می پردازیم و که روش ایستادن در صحنه  را از یاد نبریم. یا هنگام مبارزه اطلاعاتی با یک استاد دانشگاه و ابرمردی از تئاتر به سؤالش درباره اگرِ طلایی استاد استانیس هوا را در دهانمان می چرخانیم و جوابی بیهوده بلغور کنیم ،گویی در این زمانه که شب ها از ریخت و پاشش خوابمان نمی برد ،بیشترین کاری که از امثال ما تئاتری ها بر می آید دادن پاسخ های شخصی به پرسش هایی است که ابرتئاتری ها برایمان پیش می کشند .همان هایی که تئاتر شهرستان و تئاتر پایتخت می کنند  و خودمانیم که اینها همه اداست است و بس ، والله بالله که عهد جدید تئاتر است و این مشکلات صد و پنجاه شصت سال قبل حل شده است که تنها تئاتر وجود دارد نه کمتر از این و نه بیشتر از آن ، چند روز پیش مغزم پریده بود سراغ چیزهای مختلف ، یک دفعه بر آن شدم تا نمایشنامه یا هر جور نامه دیگری که ابرمرد ها اجازه بفرمایند بنگارم در وصف اردوگاه های مرگ و آدم سوزی آلمان نازی در لهستان و صف دور و درازه  آدم هایی که در کوره ریخته می شوند و شباهت و توضیح و تفسیر  این کوره ها ،و شباهت استعاریشان با برگزاری جشنواره های وطنی و جدال گروه ها با  یکدیگر ،از همه رنگیِ جشنواره ها ، و نرسد آن روزی که بازیگر دیگر قادر به بر آوردن فریادی واقعی نیست.و آنروز است که هنگام دیدار از نمایش باید سرمان را میان زانوان بفشاریم ،که شاید دیالوگ ها را مقطع به گوش مان برسانیم...

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1387ساعت   توسط   | 

نمايشنامه‌هاي راه يافته به چهارمين جشنواره نمايشنامه‌خواني مولوي اعلام شد
ايران تئاتر -  سرویس خبر  

23 نمايشنامه در دور چهارم جشنواره نمايشنامه‌خواني مولوي حضور دارند.
به گزارش دريافتي سايت ايران تئاتر از روابط عمومي اين جشنواره، از ميان 38 اثر رسيده به تالار مولوي، 23 نمايشنامه واجد شرايط حضور به نمايشنامه‌خواني مولوي شناخته شدند.
هيئت بازبين مشتکل از عبدالحي شماسي، سعيد نجفيان، عباس اقسامي، حجت‌ سعيد عليخاني و مهدي مکاري، 6 نمايشنامه را در بخش آزاد، 6 نمايشنامه در بخش پايان‌نامه و 11 نمايشنامه در بخش ترجمه را براي خوانش در اين دور جشنواره اعلام کرد.
1- "حشا شيون" به کارگرداني رضا شوش‌پور
2- "طلاي سياه" به کارگرداني سولماز غلامي
3- "تالاب هشيلان" به کارگرداني نوشين تبريزي
4- "لبخند فرانسوي" به کارگرداني زري کريمي
5- "او خدا را بوسيده است" به کارگرداني احسان شادماني
6- "سقوط آزاد" به کارگرداني فرزين ريحاني
7- "مرد مقابل" به کارگرداني کتايون جهانگيري
8- "نيمه مانده نامه نيما" به کارگرداني الهام خداوردي
9- "لحظه‌هاي زنانه" به کارگرداني آيلار نوشهري
10- "قرمز + يه عالمه سفيد" به کارگرداني ليلا برخورداري
11- "همه دزدها که دزد نيستند" به کارگرداني فرهاد تقي‌زاده
12- "زيرکي" به کارگرداني سعيده نيازخواني
13- "بوفالوي آمريکايي" به کارگرداني آزاد باسقيان
14- "موش‌ها" به کارگرداني محسن روکوشکاني
15- "اثر پرتوهاي گاما بر... " به کارگرداني سميه تاجيک
16- "آواز دهکده" به کارگرداني مهلا صالحي
17- "هتل کاليفرنيا" به کارگرداني پريناز آل‌آقا، مژگان عيوضي، بهرام تشکر
18- "زندگي يک روياست" به کارگرداني اميرحسين حريري
19- "تئوري بيندر مه‌ير" به کارگرداني محمد خداوردي
20- "صداي انسان" به کارگرداني غلامرضا شهبازي
21- "روز آخر" به کارگرداني بهار سعوه
22- "گردهمايي خانوادگي" به کارگرداني گوهر خيرانديش   (چطوری همشهری)
23- "کلمه، عشق، طاعون" به کارگرداني هديه رضايي


 

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1387ساعت   توسط   | 

در حال بارگذاري تصوير ...اکبر اکبررادی در روز تولد بهرام بزرگ در روزنامه اعتماد یکی از روزهای سرد و یخبندان هیچ کس ندیده ی این شهر غول پیکر ...تولد نامه ای برای زاد روز بهرام بزرگ به چاپ می رساند .

درست در فردای آن روز اکبر رادی بزرگ از دنیا می رود ...بیضایی سخت از این واقعه می گرید و سوگ نامه ای برای رادی به چاپ می رساند .بیضایی:خدایا چرا در همه ی دنیا نمایش را دوست داری و در کشور من نه؟خدایا کی خرد می بخشی به آنانکه برای هر واژه خط و نشان می کشند...

...

ودانشجویان و علاقمندان افرا در حالی به دیدار استادشان در تالار وحدت می رفتند که از مرگ رادی مرد ملودی شهر های بارانی آشفته خاطر بودند... باری ...افرا به پیشگاه اکبر رادی پیشکش شده بود ...خیال می کنم سال ها این تئاتر در ذهنم بماند ...حتی اگر بیضایی بزرگ کاری روی صحنه نبرد...پشتم به راستی لرزید وقتی بعد از اتمام نمایش غرفه ای را دیدم که سراسر از حقایق بیضایی سخن می گفت با فیلمنامه هایش ...نمایشنامه هایش...پژوهش هایش و این حجم عظیم تلاش مستمر که هنوز نیز ادامه دارد سینما یا تئاتر تفاوتی نمی کند...مهم این تلاش بی وقفه سینما و تئاتر است نزد این ابرنویسنده..

در حال بارگذاري تصوير ...

دلمان می گیرد...می گرید...از این همه اتفاق ریز و درشت از این همه انتخاب های غلط ...به درستی و راستی چرا دانشجویان و علاقمندان تنها باید در لحظه ای که پایان نمایش است ...دیده به استادشان روشن کنند و با غم و اندوه دست هایشان را روی هم بکوبند و اشک در چشمانشان حلقه حلقه شود .چرا؟آیا بجز این چند سالی یک بار نمی شود از بیضایی چیز یاد گرفت ...نمایش را ببینیم و با آن پز بدهیم که بله...من هم نمایش استاد را دیدم...همین؟میراث تئاتریمان تمام شد؟چرا بیضایی معلم رضا کیانیان ها بوده است و معلم من نیست؟چرا بیضایی منزوی ست؟چرا انقدر افرای این مرد سنگین است و آدم را به فکر در مورد پیرامونش وا می دارد ؟چرا بیضایی می گوید :وای به حال مملکتی که چپ و راستش یک حرف بزنند؟ وای وای وای وای بر ما بر من تو ...کاسه ی دستمان را روی هم گذاشته ایم و به یکدیگر فخر می فروشیم که آیا فلان نمایش را دیدی یا نه ؟یا هشت هزار تومان پول داشتی که ببینی یا نه ؟ ای بابای شهرستانی ...آیا بلیط هواپیما خریدی که بیایی هشت هزار تومان خرج کنی یا نه؟ بدا به حال ما و همه ی ما که بیضایی در نامه اش نوشته بود کاش در سرزمین دیگری تولد می یافتم...الا ای مدیر گروه های رشته های سینما و تئاتر کی بیضایی به کلاس ما می آید ...تا  اساتید درجه چندم سینمای مریض ایران را به سر کلاس ها خواهید آورد؟کسی اعتراضی ندارد؟ حتمن مشغول دیدن فیلم پرسپولیس هستید .نه؟و وقتی برای این حرف ها ندارید؟آیا شما هم اعتراضی ندارید؟

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   | 


مقدمه
بعد از گذشت سال ها از اجرای نمایش های سنتی همچون سیاه بازی ( تخت حوضی ) در روزهایی نفس می کشیم و زندگی می کنیم که به وضوح و عینیتی ، این بار غیر قابل انکار و نه چندان پنهان شدنی شاهد انتحار و ابتذال این هنر محلی و ملی هستیم
در فروردین هشتادو پنج به همراه تحقیقِ کتبی این نوشته ،یک فیلم گزارشی هم از جمعی از جوانان نمایش سنتی شیراز ساخته شد که با این نوشته همراه شده است .

.....
محله ی سنگ سیاه ،کوچه ی هفت پیچ با هفت پیچ باریک ،بوی نان سنگک که در کوره ی گرم مش شاطر نان فروش دلمان را به قیژ و قاژ می اندازد ...کسی دستش را بالا می برد
_گیوه می خواهی ؟

می گویم نه ،به دنبال چیزِ دیگری آمده ام ،سیاه و تخت حوضی
دخترکی رد می شود

_ اینی که می گویی چیست؟ کجاست؟

سرم را بالا می آورم ، می گویم : همانجایی که نمایش می دهند ...سیاه دارند ...ضرب و دسته ی موسیقی دارند

_ آهان ،دلقک ها را می گویی ، با مطرب ها از اینجا رفته اند ،کسی دیگر به فکر این آدم ها نیست

دختر گفت و رفت ،کله ام را به پایین انداختم ، گفتم : بله ...همان پیرهای نمایش های شادی آور ایران را می گویم ...، به راه می افتم ،صدای پاهایم در دالان های کهنه ی کوچه ی هفت پیچ می پیچد ، با هر قدم انگار یک نفر دیگر هم در آن طرف کوچه راه می رود
گفتم کجاست ، کجاست این دکه ی شارلمانی و شادمانی که می گویند هنوز هم در محله ی سنگ سیاه پاتوق دارد .
نگاهم به پیرمردی آنطرف کوچه ، که روی یک پیت نفتی کهنه نشسته است گره می خورد ، از لابه لای روزنک های شکسته ی عینکش من را ورانداز می کند

_ چی می خوای ؟ دنبال کسی می گردی ؟

نگاهش می کنم ، توی دست های کلفت کِوِله بسته اش یک قیچی و چند شانه با سایزهای مختلف چرخ و تاب می خورد ، فهمیدم که پیرمرد آرایشگر است و این پیتِ نفتی ِ کهنه هم صندلی سیار اوست ...در یک چشم به هم زدن نفهمیدم چی شد که روی صندلی آقای پیرمرد استاد سلمانی نشستم ، آینه گردی به دستانم داد و شروع کرد به به کش و قوس دادن موهایم

گفتم : شنیدم توی محله ی سنگ سیاه هنوز هم یک گروه دوره گرد سیاه بازی وجود داره که اینور و اونور نمایش اجرا می کنه

گفت : درست شنیدی ، توی همین محله ست ، اما خدا بیامرزه خنده و شادی و و پدر و مادر هر چی طنز و طنازیه

...
آری به درستی که در دیاری که شادی ، شمارشش به شمردن انگشتهای دست و پایمان هم نمی رسد ... مضحکه ای چون نمایش مضحک اگر هم هست عقده دار است .
در ایران سرزمین مضحکه حربه ای ست سخت کینه جویانه بر علیه ثانیه های ثابت و ساکن ، شرابی ست تلخ برای انتقاد های تند و زمخت و حتی گاه مستحجن ،مفاسد سطحی مردم چون دختر بازی و متلک گویی و غیره و غیره هدف نهایی حرف های این نمایش ها نیست ... بلکه جاده ای فرعی ست برای وصول و
دستیابی به فسادهای حکومت ها و زدن طعنه ها و نیش ها و کنایه ها .
دلیل علاقه ی بیش از حد مردم به این گونه نمایش ها و بازیها ، گاه انتقادهای شدیدی بود که نسبت به اشراف و دولت در آن دیده می شد ، این انتقاد ها در مسیر نمایش نبود و گاه چون قوزکی ورم کرده از دل متن بیرون می زد ، و باز هم سر ِ غصه ای که امروز داریم و تاًسفی که باید برای بخوریم برای نبود یک داراماتیست مجرب که دیالوگهای بداهه ی اشخاص و داستان ها و حرکاتشان را ثبت و ضبط کند .
آنقدر جنبه ی سیاسی نمایش ها زیاد بود و در خانه ها و محله ها بالا می رفت که مفتش های دولتی برای کنترل اوضاع ، وارد میدان می شدند در گوشه و کناری احوال کار ار می پاییدند ، اما باز هم نمی توانستند سیاه را از زدن گفتارهای رکیک و فحش و فضیحت باز دارند .
سیاه در قالب نقشش و با لشکر کشی مردم به عنوان تماشاچی به دِل حکومت می تاخت و همه را از دم به باد مسخره و خنده می گرفت ،مفتش ها مگر عقلشان پارسنگ بر می داشت که در برابر آن همه جمعیت و بازیگری گستاخ همانند سیاه بخواهند حرفی بزنند ،اما چه شبهایی که به دَر خانه ی همین سیاه ها نرفتند و آنها را به صلابه نکشیدند ، حضور زن ها را در نمایش ممنوع اعلام کردند و باری دو صد چندان بر دوش سیاه گذاشتند
حالا گروه ها بری اجرا در میان مردم که متشکل از زن و مرد و پیر و جوان بود بالاًخره به شخصیت زن برای کامل کردن داستان و روایت احتیاج پیدا می کردند ، این بود که شخصیتی تیپیکال به نام زن پوش به کنار سیاه آمد ، پسری که هنوز صدایش دورگه بود و موهای صورتش سبز نشده بود را لباس زنانه می پوشاندند و با سرخاب و و سفداب به شکل زنانه می ساختند ، پسر صدایش را نازک می کرد و بازی و بذله گویی می پرداخت ، دیری نگذشت که این محدودیت از سوی حکومت به یک سنت تبدیل شد که تا به امروز هم این زن پوش در کنار سیاه به عنوان شخصیتی مکمل مطرح است .

گاهی آنقدر بزک زن پوش زیاد می شد که زن های محله و دختر های جوان از نگاه کردن به زن پوش امتناع می کردند ، البته حق داشتند ، قیافه ی زن پوش اغلب اوقات خیلی رکیک بود و با عشوه های شتری و قر های اقرار آمیز به قول خودش قند در دل همه ی زن های کوچه و بازار آب می کرد ...سیاه که هم اکنون با مردی به نقش زن همبازی شده بود ...نقش ِ مردِ زن زلیلِ بدبخت بیچاره ای را بازی می کرد که در قالب کامل شده ی خود غلام و نوکری بود که هجو می کند ، مسخره می کند و در عین زیرکی ، سادگی و گاهی صراحت همراه با ترس با وجود ظاهر مضحک و مسخره اش گاهی از عمق وجودش سخنان درد آلود و تلخی بیرون می ریزد که خنده را به لب می ماساند و به زهر خندی عجیب بدل می کند ...سیاه آدم با فکری ست ، یا لااقل به نظر خودش چنین می آید ، نقشه هایی می کشد که بر خلاف پیش بینی هایش چندان درست از آب در نمی آید ولی در آخر طی یک تصادف اتفاقی کوچک موفق می شود .

سیاه ایرانی ( شیرازی) همانند دهاتی رعیت پیشه ای ، نسبت به اربابش از طرفی وفادار است و از طرفی عصبانی ...عصبانی به دلیل ضعف های اخلاقی ارباب و وفادرا بدین بابت که راهی جز این ندارد ، به دلیل فاصله ی صوری و طبقاتی که بین آنها بوده و سیاه با همه گونه فداکاری که می کند کوشش ترمیم و از میان برداشتن این فاصله می کند ، ولی ارباب خود بین به هر حال این فاصله را حفظ می کند و او را همیشه به چشم یک غلام ِ سیاهِ دست و پا بسته ی حلقه به گوش می بیند و بی خبر از آنکه جمعیتی زیاد از مشکلاتش در خفا و توسط سیاه حل می شود باز هم زبان به شماتت و سرکوفت زدن به سیاه باز می کند
شخصیت سیاه نمونه ی وصف ناشدنی و بارزی از نوکر بخت برگشته و آقا بالاسری همیشگی ست ، این کشمکش همیشگی سیاه را عقده دار کرده بود وهمین بود که موذیگریها و رندی های او را توجیه می کرد ، زیرا او گاه اگر نه عصیان ، لااقل در کار ارباب خرابکاری می کند .

...
سیاه صحنه را وا می گذارد و حالا ارباب با آخرین حرارتِ انرژی اش هر چه می خواهد داد و فریاد بکند ، اما سیاه با موذیگری باز هم ، همه چیز را به نفعِ خودش تمام می کند ....در طول سالها انجام مراسم سیاه بازی ایرانی ،سیاه هرگز نتوانسته مناسبات ارباب و نوکری را تبدیل به مناسبات دوستانه با ارباب کند او در واقع با اعمالی این چنینی از ارباب خود انتقام می گیرد ، با نگاهی به اخلاقیات عوامانه ی مردم کوی و بازار در همین صد ساله ی اخیر می توان به خصوصیات کینه جویانه و انتقام های مردم که گاه از درباریان می گرفتند پی برد و آن را از طریق نمایش تعبیرش کرد به یک جنگ سرد کمدی میان مردم و دربار با واسطه ای به نام تخت حوضی و شخصیتی فی مابین که همان سیاه است .


در شیراز در اوسط عهد صفویه و اوایل قاجاریه ، دسته های مطرب مجلسی و گاه مسخره چی با چند پادو که به شال کش و صندوق کش معروف بودند بازیگران و نوازندگان را همراهی و در صندوق ها ، لباس ها و زینت و ابزارهای نمایششان را بر قاطر و خر ، بار می زدند و پس از طی طریق از کوچه و پس کوچه ها به دعوت اعیان و اشراف شهر پاسخ می گفتند ...گاه در محله ای چون سنگ سیاه شیراز امکان می یافتند که از سر شب که بساطشان را در خانه های چهار طرفه ی قدیمی روی حوض وسط خانه پهن می کردند تا اول صبح نمایش بدهند و تقلید کنند .
بسته به حال و هوای مجلس و این که مراسم در خانه ی یک اعیان است یا در یک خانه ی کوچک پایینِ شهر ،رقص ها و بازی ها و متلک گویی ها و در عاقبت ، داستان ها متفاوت بود ...در خانه های پایین شهر گاه حتی می شد که روی زمین زیلویی پهن می کردند و به کارِ نمایش می پرداختند ،با رقص هایی سمبلیک ازدیارهای مختلف ایران ،ترکی ، لری ، شمالی ، بختیاری، و جنوبی تا برسد به رقص لوطی های طهران قدیم به استقبال شادی مردم محله می رفتند
داش ها و لوطی مسلک ها راه را برای هنر نمایی سیاه و دار دسته اش باز می کردند و با داش داشم منی که می گفتند ،چه کسی جراًت می کرد مجلس را بر هم بزند ، خدا عالم است .

بازیگران تقلید معمولاً با تقلید لهجه و خصوصیات اهالی شهرها ،چند نفر را از طبقه های مختلف نشان می دادند که به هم می رسیدند و پس از احوالپرسی،اختلافی بینشان رُخ می دادو حرفشان به دعوا و دعوایشان هم به مسخره کردن لهجه و خصوصیات شهر هایشان می کشید و داستان با زد و خورد یا فرار آنها تمام می شد .

آغاز درام در ایران به تعریف غربی ها یا غرب زدگان غرب ندیده از روز نخست با مشکلاتی روبه رو بود
بعضی مردم و چه بسی بیشتر روشنفکر مآبانمان ،نمایش های شادی آور ایران را مطربی نامیدند و بارها به خود بیش از این اجازه فکر کردن ندادند تا لااقل اسامی دیگری برای آن بیابند و دُیُم اینکه دولت حضور زنان را در صحنه یا تختِ بر روی حوض ممنوع اعلام کرده بود ...چه بیش از اینها می توانست باشد نمی دانیم ،اما هر آنچه بود این سنت در قلب و جان ایرانیان و خصوصاً شهرستانیان ایران به زندگی خود ادامه داد .

حال در این بخش خوانشی می کنیم بر اوضاع نمایش سیاه بازیِ امروز ایران

امروزه دیگر شخصیت نمادین سیاه ایرانی ازجایگاه پیشین خود برخوردار نیست و این دقیقاً همان روالی است که آیین هایی منظوم شده ای همچون سوگ سیاوش و کوسه برنشین پیمودند و حال با چشمانمان نظاره گر این سیر برای میرِنوروزی هستیم
شاید بشود یکی از دلائلش را بر گردن ِ تحولات سیاسی ایران در یک قرن اخیر انداخت اگر چه این رشته سری دراز تر از این حرف ها دارد
از سال هزارو سیصدو بیست و هفت تا هزار سیصدو سی و دو ،یعنی همان بیست و هشت مرداد ،سالروز کودتای شاه پرستان علیه حکومت دکتر مصدق ، کنش های تئاتری سیری قهقرایی می پیماید ،نمایش های بگیر و ببند بر هم زده می شود ،اغلب سالن های نمایش کشور یا تعطیل می شود و یا در آتش کینه می سوزد و در نهایت درروز بیست و هشت مرداد ضربه ی نهایی بر پیکر نحیفِ نمایش ایران زده می شود و گویی گرت مرگ بر آن ،خصوصاً نمایش های سنتی زده می شود ،اما ما باز هم نفس کشیدیم و به همت سیاه پوشانی چون علی نصیریان ها و نمایشنامه نگارانی مثل ِ بیضایی ،رادی ،ساعدی ،نعلبندیان که با مطالعه در فرهنگ عوامانه ی پیرامونشان گوشه ای از سنت های نمایش و شخصیت های آنها را ثبت و ضبط کردند ،توانستیم هر چند آرام اما امیدوارانه تر به راهمان ادامه بدهیم

...
سرم را تکان دادم ، حس کردم کله ام سبک تر شده است ،پیرمرد هنوز داشت می گفت و من یادداشت می کردم ،توی آینه سرم رو نگاه کردم ،همه را از ته زده بود و به دنبال اضافه ی موها،دستش اینور و آنور می پرید ،برای اولین بار سرم رو با سوپر صنذلیِ دولوکس کوتاه کرده بودم ،دستم را به طرف جیبم بردم
_چقدر تقدیم کنم ؟
پیرمرد سکوت کرد ،موهای روی پیراهنم را تکاند ،دست های کِوِله بسته ی کلفتِ سیاه اش را پشت گردنم گذاشت و با صدای سیاه گفت : قابل شما رو نداره ،یادت باشه حرفهای منو توی نوشته هات بگی ،
گفتم : حدس می زدم که شما خودتون سیاه باز باشید ،با اینکه می دونم هیچ وقتِ دیگه نمی بینمتون ...اما به امید دیدار


محله ی سنگ سیاه شیراز ، فروردین هشتادو پنج

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1385ساعت   توسط   |