تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند

به تو که تازه پیدایت کرده ام.

روزهایی را که گاه سخت پشت سر می گذارم و می دانم که تو نیز هم در کامنت هایی به نام مجموعه خاطرات یک خر می نویسم تا ...

شماره ۱- به سر تا پای این روز تاریک که نگاه کنی ...پشت یک محفظه روشن ایستاده ای ...تنهایی ...تنها ایستاده ای ...میان جمع ایستاده ای ...اما تتنهایی شاید هیچ کس نداند که تنهایی اما خودت و خودم می دانیم ...بهتر از هر کس ...آرام آرام پشتت خم می شود ...تنت مور مور می کند و و عاقبت قبل از آنکه بفهمی چه اتفاقی برایت افتاده منفجر می شوی ...

تکه هایت در هوا پراکنده است ُ یک دختر آنطرف دیوار ایستاده ...ببین ! موهایش روی باد هموار خیابان شناور است ...تکه های منفجر شده ی تو روی همان هوای خیابانی که گفتم در ارتعاش است و به جلو حرکت می کند ...حالا می توانی هر چیزی را که می خواهی به دست بیاوری ...مسیر تکه های جدا از هم تو از هم جداست ...اما به هر ترتیب که شده سعی می کنی خودت را در مسیر حرکت موهای او قرار بدهی ...من منفجر شده ام ...خیلی وقت است ...تو می دانی و من می دانم که تو می دانی ....

از امروز منتظرم تا روزی که تو هم منفجر بشوی...سعی کن زود این اتفاق بیفته ...مثلا فکر کنم سه شنبه واسه منفجر شدنت روز خوبی باشه.

+ نوشته شده در  ششم دی 1388ساعت   توسط   | 

طنزپردازانی که آثارشان به مرحله نهایی داوری چهارمین جشنواره سراسری طنز مکتوب راه یافته است مشخص شدند. اسامی این طنزپردازان که در رشته‌های شعر، داستان، نثر، فیلمنامه و مقاله نامزدهای نمایی جوایز جشنواره چهارم هستند به شرح زیر اعلام می‌شود:

ـ مصطفي مشايخي، محمد ناصري، فرزين پورمحبي، مهدي فرج‌الهي، احسان شادماني، ابوالفضل رودگر، رحيم رسولي، محمدحسين روانبخش، عباس صادقي، عليرضا لبش، محمدعلي رمضان‌پور، حامد تأملي، اميرحسين رحيمي زنجانبر، سيدجواد حيدري‌پور، افشين اميري ججين، عبدالله مقدمی، عباس قديرمحسني، هادی دینوری، نادر ختايي، فاضل ترکمن، محمدعلي مؤمني، سعید نوری، محمدمهدي رادمند، تهمينه جانه، ناهيد نوري، معصومه پاكروان، كبري بابايي، نسيم عرب‌اميري، بنفشه عزيزآبادي، سانازسادات حسين‌خواه، صديقه خاوري و فرزانه مصيبي از تهران
ـ عماد رجایی، سیدامین تویسرکانی، رضا احسانپور، حامد بذرافكن، محمدرضا محمدي‌جرقويه و يوسف خوش‌نظر از اصفهان
ـ مهدي دهقاني، اعظم سبحانيان و فاطمه فروتن از شیراز
ـ رباب طاهری از تبريز
ـ مصطفی‌حسن‌زاده، آبتین محبی، سعید ترشیزی و سعيده موسوي‌زاده از مشهد
ـ علی باباجان، مهدی حمیدی پارسا، محدثه رضايي و فاطمه بختياري از قم
ـ فاطمه قشمي از زنجان
ـ سعيد ثقه‌اي از همدان
ـ مشفق شجاعي و سيروان زماني از سنندج
ـ عبدالمحمدمهدي انصاري از بوشهر
ـ آزاد قدرتی، مهدی محمودی، محسن علی‌نقیان، مهدی زارع و سيدعمادالدين قرشي از سمنان
ـ فرهاد ناجی و عزيزاله محمدپور از ساري
ـ راشد انصاری از بندرعباس
ـ سعيد سليمانپور از اروميه
ـ محمدمجتبي احمدي از كرمان
ـ محمد نظري ندوشن و اسماعیل ثقفی از يزد
ـ جمشيد مقدم از كرج
ـ مهدي مرداني از قزوين
ـ مهرداد صدقي از بجنورد

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1388ساعت   توسط   | 

مستند کوتاه (( لطفا غروب نکن))

دیپلم افتخار و جایزه نقدی  بخش بین الملل جشنواره رشد را گرفت.

از دوستانی که مرا در ساخت این مستند همراهی کردند سپاسگزارم

انسانی همیشگی حمید دالوند  - یار روزهای بی نهایت تدوین فرهاد غلامی

+ نوشته شده در  بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط   | 


رتبه‌ی صد و یکم ایران بین 104 کشور در مورد "آزادی‌های فردی"

در فهرستی که موسسه مطالعاتی لگاتوم از شاخص رونق در سال 2009 ارائه داده است، ایران در میان 104 کشور در مرتبه‌ی 94 قرار گرفته است. در این مجموعه زیرفهرست‌هایی نیز وجود دارند که در 9 زمینه وضعیت کشورهای مختلف را ارزیابی کرده‌اند. جایگاه ایران در این زیرفهرست‌ها چنین است: رشد و بنیان‌های اقتصاد کلان 79، کارآفرینی و ابتکار 69، نهادهای دموکراتیک 93، آموزش 59، بهداشت 70، ایمنی 88، نحوه اداره حکومت 102، آزادی فردی 101، سرمایه اجتماعی 82.

موسسه‌ی تحقیقاتی لگاتوم وابسته به شرکت معتبر اقتصادی و مشاوره‌ی مالی بین‌المللی لگاتوم است که تمرکز آن بر سرمایه‌گذاری در بازار جهانی می‌باشد.
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

هنوز هم باورم نمی شود ....دو سه روز کامل همه در شکی به سر می برند که آرام آرام دارد به حقیقت نزدیک می شود ...

دیروز حسین ابناوی زنگ زد و گفت : مصطفی در راه برگشت از شهرستان به تهران اتوبوسش تصادف کرده و مصطفی جانش را از دست داده ... تنم دارد می لرزد...هنوز فیلم کوتاه مصطفی روی باکس تدوین است ... ما هنوز فیلم را تمام نکرده ایم ...مصطفی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا؟ نریشن های مستند غرب را هنوز ننوشته ای .. فیلمنامه هاتفه مجیدی را هنوز تمام نکرده ای ...داستان های کوتاهت را هنوز چاپ نکرده ای ...

مصطفی خواسته دانشجوی ترم ۳ سینما - دانشگاه سوره تهران ...

نمی دانم و نمی دانم ها بسیار است اکنون!

دانشگاه سوره یکی از بهترین دانشجوهای فیلمسازی را از دست داد.

+ نوشته شده در  یکم مهر 1388ساعت   توسط   | 

با کمال تاسف باید بگویم ، بله ، این حرف را درباره ی فیلم هایی مثل کیش و مات و از دست چرندیات نمی زنم ...چون روی پرده ما خودمان انتخاب می کنیم .اما سریال ها نه ، تلویزیون نه ، اما خانواده هایمان در ماه رمضان محکوم هستند به دیدین سریال ها ... چون کار دیگری از دستشان ساخته نیست....( تماشاچی محکوم به اعدام- ماتئی وین سیک) دلم برای مادران – خواهران- برادران این سرزمین اسطوره ها می سوزد.اما منطق این را هم نمی فهمم که سی روز آزگار همه را ( نه ما البته) به دنبال خود کشیده است و آخر چه ؟ معلوم شد همه چیز زیر سر یک نویسنده ای ست که داشته مثلا رمان می نوشته!عنوان دیگر این پاراگراف می تواند این باشد ؛ صدها تسلیت به دست اندکاران روایت در این گردابِ عجیبِ تلویزیون.

 

 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1388ساعت   توسط   | 

در زندان فلزی اتاقم با اشک باسنم را که گُهی شده می شورم به روزهایی که گذرانده ام فکر می کنم و به کودکی ام که در پیاده رو خاک شده .دیروز ،چهار ساله ای   به  تماشایمان آمد به زور به تمام حرف هایمان خندید.تمام وقت ، مدام . اما  وقت رفتن  ، بُلش را فشار داد و  به سراپایمان شاشید گله ای نیست ..از دختر های کبریت فروش.. حرفی نیست ...از یارهای دبستانی ...مردمانی که شعر ها را با سوت می خوانند...خاطره های فراموش شده ی پریشانی بیماری آنفولانزا هستند.

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت   توسط   | 

دال بر حادثه های احتمالی و نکته هایی که به افسوس هایمان می افزاید.

گقتگو با دیوار های حائل میان آدم ها... و نگرانی های فردا ....

آهسته راه مي روم ...با تمام خستگي بعد چندين شب كارهاي بي وقفه ي تدوين و فيلم ساختن براي يك سبز رنگ ...اما انگار فايده اي نداشت...

و چند روز بعد :در غم آنهایی که از کنارمان رفته اند ...دوستان گرفتار شده در بند که هیچ خبری از آنها نیست ...بی رمق از امتحانات دانشگاه ...خالی ... و تسلیت به خانواده های دانشجویان از دست داده... شکست نخورده ایم  ...نه ...ما آنها را به زانو در آوردیم و این مهمترین نتیجه بود که درونشان نمی تواند پنهان کند ...دانشجویان هنری که به خیابان ها ریخته بود همپای بی قرار  همه ی دیگران ... و البته اشکهایمان ...و البته درد هایمان ...و البته شکست سیاه پوشان که شبیه سوسک بودند...والبته حرف هایی که نمی شود زد ...و البته ظلم به شیوه ای علنی و رسمی ...خدایا تو شاهد باش.

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط   | 

این روزها با دوستان چهار ساله ی دانشگاه نفس های آخرمان را می کشیم .نمی دانم برای بچه ام خاطراتم را تعریف خواهم کرد یانه ...

تو باران را پرتاب می کردی و من معاصر می شدم تو یک سیب را گاز می زدی و من گندیده می شدم تو آغاز موهای مادرم را گیس می کردی و من در مفهوم رنگ پیری گره می خوردم تو سیاست کمونیستی قرن را سرکوب می کردی و من سالها بود که سرباز شده بودم ...وقتی دانشجو بودم مثل یک آهن ، آهن بودم مثل یک کاسه آب راحت بودم شاید درخت بودم ،اما مشکل از آن وقتی بود که استاد ،سرِ کاسه آبی آبم شاشید و من سالها بود که با یک فحش خوار و مادر در جیبم سکوت کرده بودم .

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط   | 

شفاف گالری نام یک نمایشگاه عکس اینترتی ست که هفت هشت سالی ست فعالیت جدی دارد در زمینه ی عکس های مفهومی ... راستی لازم نیست راهی دور بروید و سراغ شهر های دیگر و آنور دنیا و فوتونت را بگیرید، این آقای عکاس همین کنار خودمان در شهر شیراز است... که در خلوت و تنهایی خود دینا را آنگونه که تا به حال ندیده ایم عرضه کرده است.میان همان طبیعتی که از کنارش به سادگی می گذریم تصویرهایی ثبت شده است که به راستی انسان را به درون خود می برد و به مکاشفه ای یوحنایی وار فرا می خواند.

بیشتر تصاویر از طبیعت است ، اما با نگاهی جزئی و گرم و پویا ... گویی کسی وجود دارد در این لوکیشن ها که دیده نمی شود اما احساس می شود ... یک نوع پیچش و خمیدگی بی تاب کننده که به اعتقادم خالقشان جهان را در رقصی دائمی دیده است.سعی می کنم در آینده ای نزدیک از این نمایشگاه اینترنتی و موضوع های مختلفش در حد توانم بیشتر صحبت کنم. این باشد برای مقدمه ای کوتاه و آشنایی با این عکاس یعنی: غلامحسین منتجم ... آدرس : www.shafafgallery.com

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1388ساعت   توسط   | 

 

 درامی در ستایش عیسی مسیح ... اوردت- ساخته کارل تئودور درایر...

فیلمی که همواره تحسین اش می کنم و دیدن آنرا به فیلم های اسکار امسال ترجیح می دهم. به هر حال سال نو مبارک با اینکه هیچ دل خوشی از سال های نو ندارم... روزهای نخست 1388 با این نوشته به سر رسید.

به جای مقدمه:

عیسی مسیح، اگر امکان پذیر است،

            پس به او اجازه بده که به زندگی برگردد،

            کلام را به من بده،

            همان کلامی که می تواند مرده را به زندگی برگرداند،

            اینگر:

            به نام عیسی مسیح

به تو امر می کنم، برخیز

دلیل انتخاب اوردت علی رغم شیفتگی خاصی که به آن به لحاظ زبان سینمایی دارم ، و با تمام مشکلاتی که ازسر گذراندم و هیچ اطلاعات دقیقی در مورد ((کارل مونک )) نتوانستم به دست بیاورم ، باز هم ترجیح دادم ، فضای فیلم را با مقایسه در مورد آنچه از تئاتر می دانم و کالبد شکافی خودش و تحلیل شخصیت ها و اهدافشان و همچنین تاثیرهای کارگردان از تئاتر در ساخت فیلم تحقیق ام را به سرانجامی برسانم .

درباره فیلمساز:

کارل تئودور درایر در سوم فوریه 1899 در شهر کپنهاگ دانمارک دیده به جهان گشود. کارل در نخستین سال‌های تولدش یتیم شد و تحت سرپرستی زوجی سالخورده که در منطقه‌ای دورافتاده در ایالت یوتلند غربی سکونت داشتند، قرار گرفت. والدین جدید کارل، پیرو «لوتر» بودند و در نتیجه او را تحت تربیت شدید مذهبی بزرگ کردند.

درباره اوردت:

«اوردت» روایت زندگی پیرمردی به نام بورگن است که به همراه سه پسر و عروس‌ها و نوه‌هایش در مزرعه‌ای دورافتاده زندگی می کند. پسر بزرگتر، میکل، با همسرش، اینگر و دو دختر خود زندگی می کند و انتظار تولد فرزند جدیدش را می‌کشد. یوهانس، پسر وسط خانواده است و سابقاً در رشته الهیات تحصیل کرده است. یوهانس خود را مسیح می‌پندارد و اعتقاد دارد که روز داوری نزدیک است. پسر کوچک خانواده، آندرس، قصد ازدواج با دختر خیاطی را دارد و به همین رو درصدد جلب موافقت پدرش است.  «اوردت» مذهبی ترین فیلم درایر و پس از «مصائب ژاندارک» مشهورترین اثر اوست ...طرح ایمان و عشق و یا به تعبیر خود درایر، عشق الهی و عشق زمینی در کنار هم، عمده ترین ویژگی این فیلم است. در ناحیه ای دور افتاده در دانمارک ، پدر سخت گیر(بورگن) سه پسر، از ازدواج یکی از آنان(آنرس) با دختر مردی که با او اختلاف مذهبی دارد، خشنود نیست و با ان مخالفت می کند.وقتی همسر پسر دیگرش(میکل)در حین زایمان می میرد،سومین پسرش(یوهانس) که به شدت مذهبی است دعا می کند که خدا به همسر برادرش حیاتی دوباره ببخشد، در آخر معجزه اتفاق می افتد و زن زنده می شود.... بیننده هر چه بیشتر خود را می تواند در دل فیلم حس کند. میزانسن بندی های زیبا و تقارن هایی که در این بخش دیده می شود و نیز نوع نور پردازی خاصی که کاملا مشهود است، همگی به ما می گوید که با فیلم بزرگی روبرو هستیم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم فروردین 1388ساعت   توسط   | 

 

ساخته: مارتین اسکورسیزی

//چشمان پسر بچه ای که همه چیز را به خاطر می سپارد.//

درسته که از بیشتر فیلم های هالیوودی دل خوشی ندارم ، اما مارتین اسکورسیزی جای خود را دارد ، برای رسیدن به درک ریتم تدوینی سکانس آغازین دار و دسته نیویورکی  بارها و بارها نگاه کردم .امیدوارم چیزایی که نوشتم  به درد چهار تا آدم مثل خودم که عاشق تدوینن بخوره .در مولفه های تدوینی این اثر ،به خصوص در مقدمه که با فضای فیلم و کشت و کشتاری که در آن موج می زند آشنا می شویم ،متوجه استفاده ی تدوین گر و نگاه خیره کننده کارگردان در ریتم دکوپاژ صحنه می شویم که دیگر در هیچ کجای فیلم  به آن بر نمی خوریم .شکل دکوپاژ صحنه و شیوه ی ارائه پلان ها در تدوین به شدت تماشاگر را با فضای فیزیکی رویداد و حس و جنس پلاستیک صحنه درگیر می کند،گویی میان آن فضا گیر افتاده ای ،گویی تو هم با پسرکی که دائم نگاه می کند ،هم درد و هم آوایی،گویی آن چشم ها ی سبزِ یشمی و کوچک و گیرای پسرک متعلق به تمام آدم های عاشق سینماست .به راستی که تدوین گر دارو دسته نیویورکی به خوبی از پس چیدمان این سکانس بر آمده است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیستم دی 1387ساعت   توسط   | 

فیلمنامه کوتاه(انیمیشن)

بر اساس طرحی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور

...

آقای موفِرفِری ،تقریبا سی و چند ساله ،با موهای فرفری و کله ای نسبتا بزرگ ،وارد یک اتاق خالی می شود ،هیکل او را نصف و نیمه در تاریکی اتاق می بینیم ...دست موفرفری در نمایی نزدیک وارد کادر می شود و کلید چراغِ اتاق را روشن می کند، در نمایی باز همه ی اتاق را می بینیم که روشن شده است ... اتاقی با دیوارهای مایل به قهوه ای ،یک چمدان دستی کوچک در دست موفرفری ست و مقداری خرت و پرت و آت و آشغال کف اتاق ریخته شده است.در سمت چپ اتاق ،درست رو به روی همان جایی که موفرفری ایستاده است ،از سقف  ،یک سیمِ برقِ لاغر اندام آویزان است که به تَهِ آن لامپی کم سو و کم نور وصل شده است ،این لامپ تقریبا تمام روشنایی اتاق را تامین می کند. موفرفری اطرافش را ور انداز می کند،سپس روی زمین می نشیند و یکی یکی خرت و پرت هایش را از روی زمین بر می دارد و داخل چمدان می گذارد ،بعضی از شکستنیها را با گوشه ی لباسش پاک می کند و با دهانش ها می کند و با احتیاط داخل چمدان می گذارد ...چمدانِ کوچکِ آقای موفرفری آرام آرام پُر می شود و دیگر جایی ندارد .

موفرفری نگاهش را در اتاق می گرداند ،اتاق تقریبا خالیِ خالی شده است.موفرفری به سختی درِ چمدان را می بندد.عرق روی پیشانیش را با کنار آستینش پاک می کند ،ناگهان توجه موفرفری به لامپی که از سیمِ لاغر برق از سقف آویزان شده است جلب می شود ،سرش را بر می گرداند و با دقت به لامپ آویزان از سقف خیره می شود. در نمای بعد موفرفری از جای خود بلند می شود و به طرف لامپِ آویزان از سقف می رود.موفرفری زیر لامپ می ایستد ،دستش را بالا می برد تا لامپ را بگیرد ،اما دستش نمی رسد و نمی تواند لامپ را باز کند ،موفرفری روی نوکِ پنجه هایش می ایستد ،،تعادلش را به سختی حفظ می کند اما باز هم نمی تواند لامپ را بگیرد ،در نمای بعد موفرفری چند بار بالا و پایین می پرد تا لامپ را از سیم اش جداکند ،اما باز هم موفق نمی شود ...موفرفری کمی فکر می کند ،چمدان دستی اش را از سمتِ راست کادر می آورد ،زیر پایش می گذارد،حالا کمی قدش بلندتر از قبل شده اما باز هم بلندی اش در آن حد نیست که بتواند لامپ را از سیم جدا کند...موفرفری از چمدان پایین می آید،روی چمدان می نشیند،دستش را روی دست دیگرش می گذارد...بی حوصله و ناامید است،ساعتش را نگاه می کند ...دستش را زیرِ چانه اش می گذارد ...کمی در عرض کادر قدم می زند ،به چپ می رود ،به راست بر می گردد و فکر می کند ...چند لحظه بعد فکری به کله اش می زند،لبخندی می زند ...زیرِ سیمِ آویزان لامپ می ایستد و به بالا نگاه می کند ،سپس پای چپش را وجب می کند و بعد همان تعداد وجب را از کنارِ رانش تا بالا ،تا جایی که دستش می رسد می برد،دوباره لبخندِ تحسین آمیزی به خود  می زند و شروع می کند به جدا کردنِ پای چپش از بدنش ،هر چقدر زور دارد می زند تا پا جدا شود ،پیشانیش تند تند عرق می کند ...او همچنان تلاش می کند...سرانجام ،موفرفری پای چپش را به سختی از بدنش جدا می کند ،پا را در دستش می گیرد و تماشا می کند ...موفرفری پای چپ را زیر پای راست می گذارد و بالای آن می ایستد ،تعادلش را حفظ می کند ،لبخند بزرگتری می زند ،حالا قدش آنقدر بلند شده که می تواند لامپ را در دست بگیرد ،موفرفری لامپ را می پیچاند تا از سیم جدا کند ،لامپ قژقژ می کند و از سیم جدا می شود اما هنوز روشن است ،موفرفری از بالای پای چپ، پایین می پرد ،نگاهی به لامپ روشن در دستش می اندازد و آن را داخل جیبش می گذارد ،نور لامپ در جیبِ کُتِ موفرفری هنوز نور خودش را نشان می دهد،موفرفری حالا مطمئن شده که همه چیز را از اتاق برداشته است،...می خواهد پای چپ را بلند کند اما پای چپ خود را عقب می کشد،موفرفری کمی جلوتر می رود ،ولی پای چپ از دست او فرار می کند ،موفرفری به زور پا را می گیرد و زیرِ بدنش می گذارد اما پای چپ جا نمی رود و روی زمین می افتد ،چند لحظه بعد پای چپ بلند می شود و گوشه از اتاق کِز می کند و قایم می شود،موفرفری کمی با ناراحتی سر جایش می ایستد ،سپس تکه تکه و لنگان لنگان اتاق را از سمت راست ترک می کند ،نور اتاق که تا این لحظه از لامپ توی جیب موفرفری بود آرام آرام کم و سپس قطع می شود ،پای چپ در نور کم ،از گوشه ی دیوار به وسط اتاق می آید ،آرام آرام و تکه تکه ....بعد از چند لحظه پای چپ از سمت مخالفی که موفرفری رفت (سمت چپ)از کادر (اتاق)خارج می شود...تصویر آرام آرام سیاه می شود.

از بالا خیابانی با آپارتمانهای بلند و فلزی را می بینیم ،دوربین آرام آرام پایین می آید ،در شلوغی جمعیتی که به سوی انتهای خیابان می روند ،پای چپ وارد کادر می شود و سرگردان میان جمعیت گم و گور می شود...تصویر دوباره سیاه می شود.

دی ماه 86

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط   | 

امیر کاستاریکا

  

این آدم...امیر کاستاریکا ...بخاطر زیرزمین . بخاطر وقتی پدر از کسب و کار بر می گردد و... که از او یاد گرفته ام فن و فکر و پیشه ام را.

فيلمساز برجسته يوگوسلاو، در بيست و چهارم نوامبر سال 1954 در شهر سارايوو، در منطقه بوسنی و هرزگوين كه آن زمان بخشی از يوگوسلاوی بود، متولد شد. در آن زمان با اينكه اكثريت منطقه بوسنی را مسلمانان تشكيل می دادند، اما اِمير در خانواده اي با مذهب "ارتدوكس" رشد كرد.

فیلم شناسی (كارگردان)

عروس‌ها می آیند (1978) فیلم تلویزیونی / گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسه‌های تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / وقتی كه پدر به ماموریت می رود (1985) / دوران كولی‌ها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / اتوبوس جادویی (1997) فیلم كوتاه / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / هشت داستان جذاب (2001) مستند / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند

جوایز و افتخارات

نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)

نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)

نامزد دریافت نخل طلا (این را به من قول بده / 2007)

نامزد دریافت نخل طلا (زندگی یك معجزه است / 2004)

برنده جایزه ملی آموزشی فرانسه از فستیوال كن (زندگی یك معجزه است / 2004)

برنده نخل طلا (زیرزمین / 1995)

نامزد دریافت نخل طلا (دوران كولی‌ها / 1989)

برنده جایزه بهترین كارگردانی (دوران كولی‌ها / 1989 )

برنده نخل طلا (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)

برنده جایزه FIPRESCI  (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)

برنده خرس نقره ای (رؤیای آریزونا / 1993)

نامزد خرس طلایی (رؤیای آریزونا / 1993)

نامزد دریافت شیر طلایی (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر نقره ای (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر طلایی كوچك (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده جایزه Laterna Magica  (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)

برنده شیر طلایی (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)

برنده جایزه FIPRESCI  (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)

برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از فستیوال برادران لومی یر (زیرزمین / 1995)

برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم های اروپایی (هشت داستان جذاب / 2001)

برنده پلاك نقره ای بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم شیكاگو (هشت داستان جذاب / 2001)

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط   | 

 

قانون می گوید ،(باید آن را به این طریق انجام دهی) اصل می گوید : این عملی است ...و همواره نیز چنین بوده است این دو اساس با هم فرق دارند ... لوزومی ندارد ااثر شما نسخه برداری از یک فیلمنامه  خوش ساخت باشد ، بلکه باید در چارچوب اصولی که هنر ما شکل داده خوش ساخت باشد . نویسندگان ترسو و بی تجربه ا فوانین پیروی می کنند و نویسندگان عصیانگر قوانین را می شکنند .

 

 

 

افول داستان

تصور کنید هر روز در سرار جهان ، تعداد صفحاتی را که از کتابهای داستانی ورق می خورد ، نمایشهایی که به صحنه می رود ،فیلمهایی که به نمایش در می آید . نمایش بی وقفه ای که سراسر ا رادیو  و تلویزیون پخش می شود ، گزافهای درون قهوه خانه و در یک کلام اشتهای سیری نا پذیر بشر برای داستان ، داستان نه تنها پر بارترین و شایعترین فرم هنری است بلکه رقیبی جدی برای دیگر فعالیت های ما – کار ، بازی ، خوردن ، غذا ، ورزش ، در ساعات بیداری است ، ما به همان اندازه که می خوابیم شنونده و بیننده داستان ها هستیم .

 

در حال حاضر دنیا در چنان حجم وسیع و با چنان اشتهای شدیدی به مصرف فیلم ، رمان ، تئاتر و تلویزیون مشغول است که هنر های داستانگو به نخستین منبع الهام بشر که در جستجوی نظم و شناخت زندگی است بدل شده اند

 

داستان به زندگی شکل می دهد .

هنر داستان قدرت فائقه فرهنگی در دنیای امروز است و هنر فیلم بهترین ابزار برای این کار عظیم . بینندگان در سراسر جهان عاشق داستان اند اما عشقشان بی پاسخ می ماند ، چرا ؟

 

قطعا نمی توان گفت کاری نشده ، دفتر ثبت فیلمنامه در اتحادیه نویسندگان امریکا هر ساله بیش از سی هزار عنوان جدید را به ثبت می رساند که فقط تعداد محدودی از آنها به فیلم تبدیل می شود ، دلیل این است که : امروزه نویسندگان جوان قبل از آموختن این حرفه پشت میز تحریر می نشینند .

 

 

داستان خوب ، روایت مناسب

 

داستان خوب به آن داستان گفته می شود که ارزش تعریف داشته باشد و دنیا دلش بخواهد گوش دهد .... یگانه وظیفه ما پیدا کردن چنین داستانی است ... باید وقایع را به طرزی که تا به حال به ذهن  کسی خطور نکرده کنار هم بچینیم

 

 

 

 

داستان و زندگی

 

همواره با د و نوع فیلمنامه نا موفق برخورد می کنید

1.فیلمنامه بدی که داستانی شخصی (personal story)داشته باشد

2. فیلمنامه بدی که یک موقعیت تضمین شده تجاری  است

 

تجربه های دیگران

در  واقع هر نویسنده ای باید رابطه داستان با زندگی را درک کند ، داستانگو شاعر زندگی ست هنرمندی است که زندگی روزمره زندگی درونی و بیرونی و رؤیا را به شعری بدل می کند که قافیه آن را نه کلمات که حوادث می سازند ... استعاره ای دو ساعته که می گوید زندگی مثل این است !

لذا داستان باید  از زندگی فاصله بگیرد و به ذات و سرشت آن دست یابد ، داستان باید شبیه زندگی باشد  اما نه آن چنان پیش پا افتاده و تقلید گونه که در پس ظاهر خود هیچ عمق و معنایی نداشته باشد .

 

مثلا یک رشته امور واقع به نام زندگی ژاندارک را در نظر بگیرید  قرنهاست که نویسندگان مشهور تئاتر ،ادبیات و فیلم به این زن می پردازند اما ژاندارک هر کدام یگانه و بی شباهت به دیگری است ... زاندارک روحانی آنوی ، ژاندارک سیاسی برشت ، ژندارک زجر کشیده درایر و جنگجوی رمانتیک هالیوود .

 

 

ساختار داستان ( واژه شناسی )

 

از یک لحظه تا ابدیت ، از درون ذهن تا فضای بین کهکشانها ، داستان زندگی هر شخصیت  کتاب راهنمایی از امکانات است ، قدرت استاد در این است که لحظاتی را انتخاب کند و با همانها داستان یک زندگی را بیان کند

.

 

اگر از عمیق ترین سطح شروع کنید می توانید داستان را درن ذهن شخصیت پیش ببرید و کل قصه را  درون افکار و احساسات او در بیداری و خواب نقل کنبد . اما این گستره پیچیده ای که داستان یک زندگی می نا میم باید در قالب یک داستان به روایت در آید برای طراحی یک فیلم بلند سینمایی باید داستان طولانی و پیچیده یک زندگی را در حدودا دو ساعت خلاصه و فشرده کنید به نحوی که تصوری از کل ایجاد کند

 

ساختار منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی با معنا قرار دارد تا عواطف خاصی را بر انگیزند و نگاه خاصی را به زندگی داشته باشند .

 

هر حادثه  یا توسط افرد به وجود می آید یا بر آنها تأثیر می گذارد و لذا شخصیت را توصیف و تفسیر می کند .

 

ارزش های داستانی کیفیات جهان شمول تجربه بشرند و می توانند لحظه به لحظه ا مثبت به منفی یا بالعکس تغییر کنند .

 

 

صحنه

در یک فیلم معمولی نویسنده چهل تا شصت حادثه داستانی یا آن طور که معمولا خوانده می شوند ، چهل تا شصت صحنه ، قرار می دهد رمان نویس ممکن است به بیش از شصت صحنه نیاز داشته باشد و تعداد صحنه های نمایشنامه ها هم بندرت به چهل می رسد .

 

هر کنشی است در درون یک کشمکش در زمان و  فضایی کم و بیش پیوسته که ارزشی را وارد زندگی شخصیت  می کند ، ارزشی که تا حدی مهم و با معنا با شد . ایده آل این است که هر صحنه یک حادثه داستانی باشد .

 

 

لحظه

درون هر صحنه کوچکترین عنصر ساختاری یعنی           (beat)

قرار دارد . هر لحظه نوعی تبادل رفتار است در قالب کنش / واکنش رفتارهای متقابل  لحظه به لحظه ، صحنه را پیش می برند .

 

موقعیت (stup)

هر صحنه ای بر پایه ارزش یا ارزش های مطرح در آن پیش می رود خوب است برای هر سکانس نامی انتخاب کنید تا معلوم شود ک علت وجودی آن در فیلم چیست . هدف از سکانس در داستان این است که ...

 

داستان

وقتی تعدادی پرده کنار هم قرار می گیرند بزرگترین ساختار ممکن به وجود می آید : یعنی داستان ... هر داستان در واقع یک حادثه عظیم و عمده است اگر به موقعیت ارزشی زندگی شخصیت در آغاز داستان نگاه کنید و آنرا با بار ارزشی زندگی وی در پایان داستان مقایسه کنید می توانید نمودار حرکتی فیلم (arc of the film) را مشاهده کنید ، تحولی بزرگ که زندگی را ا موقیعیت اولیه به مقعیت تازه ای در پایان داستان می برد ، موقعیت نهایی یا تحول پایانی باید مطلق و غیر قابل بازگشت با شد .

 

مثلث داستان

در برخی ا محافل ادبی طرح یا پیرنگ به نا خوشایند و مبتذل تبدیل شده است که آدم را یاد تجارت پیشگی و مزدوری  می اندازد ،  این مشکل به گردن خود ماست زیرا پیرنگ واژه دقیقی است برای اشاره به الگویی از درون سازگار ور در هم تنیده حودث که در زمان پیش می روند تا داستانی را بسازند .

ریختن طرح داستان یعنی اینکه در عرصه پر خطر داستان برانی و در حالی که راههای متعددی پیش رو داری  بهترین را انتخاب کنی ، طرح انتخاب نویسنده است و در زمینه حوادث و ترتیب زمانی آنها .

 

 

فیلم  ساختن یعنی تبدیل ذهن به عین

 

 

 

 

شاه پیرنگ ، خرده پیرنگ ، ضد پیرنگ  ( مثلث داستان )

گرچه طرح حوادث داستانی انواع بیشماری دارد اما بدون حد و مرز نیست . دورترین زوایای این هنر مثلثی را به دور امکانات صوری داستانگویی تشکیل می دهد ...

در راس مثلث داستان اصول سازنده  طرح کلاسیک قرار دارند .

طرح کلاسیک یعنی داستانی بر مبنای زندگی یک قهرمان فعال که علیه نیروهای عینی  ومخالف ،  مبارزه می کند تا به هدف خود برسد ... یعنی حر کت در  امتداد زمان

 

پایان های بسته در برابر پایان های باز

شاه پیرنگ دارای پایان بسته است یعنی تمام پرسشهایی که در داستان مطرح شده و تمام عواطفی که بر انگیخته شده است . بیننده هنگام ترک سالن تجربه ای تام و تمام و کامل را از سر گذرانده است نه شک و تردیدی باقی مانده و نه کمبود و نقصی

 

در مقابل معمولا پایان داستان را به نحوی باز می گذارد اکثر پرسشها پاسخ داده می شوند بجز یکی  دو تا

 

داستانگوی مینیمالیست آخرین گام در درک فیلم را آگاهانه به عهده بیننده  می گذارد .

 

زمان خطی در برابر زمان غیر خطی

شاه پیرنگ در لحظه معینی از زمان آغاز می شود ، به شکلی فشرده و زمانی کم و بیش پیوسته ، ... اگر از فلاش بک استفاده شده باشد بیننده می تواند ترتیب آنها را تشخیص دهد ، در مقابل ضد پیرنگ معمولا فصل فصل و تکه تکه است  . گودار در جایی گفته است که در زیبایی شناسی او فیلم باید آغاز ، میانه و پایان داشته باشد ... اما  لزوما نه با هم  ترتیب .

 

 

تمام کلیشه ها را می توان در یک چیز یافت " نویسنده دنیای داستان خود را نمی شناسد.

 

 

ضابطه مند کردن خلاقیت

ایجاد محدودیت و ضابطه مند کردن اصلی گریز ناپذیر و حیاتی است ، نخستین گام در راه خلق یک داستان خوب خلق دنیایی کوچک و قابل شناخت است .

تمام داستان های خوب در دنیایی محدود و قابل شناخت رخ می دهند دنیای داستان هر چقدر هم که وسیع باشد با نگاهی دقیقتر می توان فهمید که بسیار کوچک است .

جنایت و مکافات یک داستان میکروسکوپی است اما جنگ و صلح هم با وجود اینکه روسیه پر آشوب را نشان می دهد س در واقع قصه تعداد اندکی شخصیت و روابط خانوادگی آنهاست

 

دنیای کوچک به معنای دنیای پیش پا افتاده نیست هنر یعنی انتخاب بخشی کوچک از عالم و نمایش دادن آن به نحوی که مهمترین و جذابترین چیز ممکن در آن لحظه جلوه کند .

 

 

 

 

 

 

 در حالی که علما بر سر تعاریف و نظام سازیها دعوا دارند ، تک تک تماشاگران در شناخت ژانرها به مقام استادی هستند .

 

 

 

شخصیت در برابر شخصیت پردازی

شخصیت پردازی یعنی حاصل جمع تمام خصایص قابل مشاهده یک فرد انسانی ، یعنی تمام وجوهی از انسان که می توان با بررسی روز به روز زندگی یک فرد دانست  . این خصایص در کنار هم هویت منحصر به فرد هر انسان را می سازند زیرا هر یک از ما ترکیب خاصی از داده های ژمتیکی و تجربیات عملی هستیم . این مجموعه یگانه و منحصر به فرد از خصایص انسانی شخصیت پردازی است . ... اما شخصیت نیست .

 

نقطه اوج و شخصیت

در هم تنیدگی ساختار و شخصیت ظرهرا تا قبل از رسیدن  به مسئله پایان کامل و بدون چون و چراست . یک اصل بدیهی و قابل ستایش هالیوودی می گوید ( فیلمها برای بیسا دقیقه آخرشان ساخته می شوند )پرده آخر و نقطه اوج آن باید راضی منند ترین صحنه فیلم باشد .

 

 

احساس زیبایی شناختی

ارسطو به مسئله داستان و معنا این گونه می نگریست : او می پرسد چرا وقتی جسدی را در خیابان می بینیم یک جور واکنش نشان می دهیم و وقتی در آثار هومر درباره مرگ می خوانیم یا آن را بر صحنه تئاتر می بینیم جور دیگر ؟ پاسخ این است که در زندگی واقعی فکر و احساس از هم جدایند ، فکر و احساس به حوه ای متفاوتی زا سرشت آدمی بر  می گردند ، هر ا گاهی به هم پیوند می خورند اما معمولا در تضاد با هم هستند .

در ندگی واقعی اگر جسدی را در خیابان ببینیم  ترشح شدید آندرلاین ما را میخکوب می کند

 – وای خدای من  یک جسد

 

وقتی یک فکر یا ایده را در لفاف یک بار عاطفی می پیچید بیش از  پیش نیرو می گیرد  شاید روزی را که در خیابان با آن جسد رو به رو شدید را ا یاد ببرید ولی مرگ هملت را هرگز

 

داستان خوب همان چیی را به ما می دهد که از زندگی  نمی توانیم بگیریم " تجربه عاطفی با معنا "

 

پیش داستان (back story) چیست ؟

این اصطلاح غا لبا غلط فهمیده می شود . معنای آن تاریخهچه  زندگی یا زندگی نامه نیست . پیش داستان عبارتست از مجموعه حوادث مهمی که در گذشته شخصیت ها روی داده است و نویسنده می تواند از آنها برای پیش برد داستان خود استفاده کند .

 

تالیف

وقتی تحقیق به مرحله اشباع رسید ، معجزه روی می دهد .داستانتان فضایی منحصر به فرد می یابد ، تشخص م منشی که آن را از داستان دیگری که قبلا گفته شده جدا می سازد ...پدیده شگفت انگیزی است ،انسانها از زمان غارها دور آاتش بریا هم داستان می گفتند ، شما هم دوست دارید مثل داستانی که می کوشید نقل کنید ، در نوع خود منحصر به فرد باشید و به عنوان هنرمندی اصیل شناخته و پذیرفته شوید ... در این راه این سه کلمه را مد نظر قرار دهید (مولف author) ،(اقتدار authority) ، ( اصالت authenticity)

 

 

پیچ و خم در برابر پیچیدگی

نویسنده برای پر پیچ و خم کردن داستان ،کشمکشی فزاینده را تا آخر خط پیش می برد و شرایط را تا حد لازم سخت می کند . اما کار زمانی دشوار می شود که بخواهیم داستان را زا پیچ و خم compiexity  صرف به پیچیدگی  complication کامل برسانیم .

کشمک می تواند در یک یا دو یا سه سطح روی دهد وقتی داستانی را صرفا پر پیچ و خم می کنیم به این معناست که تمام کشمکش را تنها در یکی ا سه سطح قرار می دهیم

 

کشمکش درونی – جریان سیال ذهن

کشمکش فردی – سریال های سبک خانوادگی

کشمکش فرا فردی –اکشن / حادثه ای / فارس

 

پایان کاذب

گاهی ، در ژانرهای اکشن ، در نقطه اوج پرده ما قبل آخر یا رد طی پرده آخر ، نویسنده نوعی پایان کاذب ( false ending)  خلق می کند : صحنه ای که در ظاهر آن قدر کامل است که برای لحظه ای تصور می کینیم داستان به پایان رسیده است . مثلا ای . تی . می میرد و ما فکر ی کنیم فیلم تمام شده است .

هیچکاک علاقه وافری به پایان های کتذب داشت و آنها را برای ایجاد شوکک به شکلی غیر عادی در اوایل فیلم قرار می داد .

اما پایان کاذب برای اکثر فیلمها نا مناسب و غیر ضروری است و به جای آن باید نقطه اوج پرده ماقبل آخر موجب تشدید پرس دراماتیک اصلی فیلم می شود : حالا چه اتفاقی می افتد ؟

 

  

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1385ساعت   توسط   |