|
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند
|
در زندان فلزی اتاقم با اشک باسنم را که گُهی شده می شورم به روزهایی که گذرانده ام فکر می کنم و به کودکی ام که در پیاده رو خاک شده .دیروز ،چهار ساله ای به تماشایمان آمد به زور به تمام حرف هایمان خندید.تمام وقت ، مدام . اما وقت رفتن ، بُلش را فشار داد و به سراپایمان شاشید گله ای نیست ..از دختر های کبریت فروش.. حرفی نیست ...از یارهای دبستانی ...مردمانی که شعر ها را با سوت می خوانند...خاطره های فراموش شده ی پریشانی بیماری آنفولانزا هستند.