تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند

در زندان فلزی اتاقم با اشک باسنم را که گُهی شده می شورم به روزهایی که گذرانده ام فکر می کنم و به کودکی ام که در پیاده رو خاک شده .دیروز ،چهار ساله ای   به  تماشایمان آمد به زور به تمام حرف هایمان خندید.تمام وقت ، مدام . اما  وقت رفتن  ، بُلش را فشار داد و  به سراپایمان شاشید گله ای نیست ..از دختر های کبریت فروش.. حرفی نیست ...از یارهای دبستانی ...مردمانی که شعر ها را با سوت می خوانند...خاطره های فراموش شده ی پریشانی بیماری آنفولانزا هستند.

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت   توسط   |