|
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند
|

یکی بود کسی نبود
مصالح قصه یه نویسنده
یه جاده بود و چند خط و مقداری ابر و بادبادک
دولت تاکید کرده بود که در قصه ات
باید از پنبه استفاده کنی
معاون دولت اصرار کرده بود
که به جای بادبادک هم باید از هواپیما استفاده کنی
نویسنده خندید
و داستانش را بدون پنبه نوشت
دولت برای او مقدار زیادی پنبه فرستاد
نویسنده داستانش را در ساحل کنار موج ها خاک کرد
و دست نوشته اش را خورد
پنبه ها در اتاق نویسنده تلنبار شده بود
نویسنده پنبه ها را در بالشتی کرد و سرش را روی ان گذاشت
و به ازای سالهای بی خوابیش خوابید...
نقش خوان ها: افشین محمودی- سحر مرادی- منصوره سجادیان
دستیارکارگردان: مهدی شاه حسینی نوشته و کار: احسان شادمانی
ميان آدم ها راه مي روم ، و گاهي ، از آني كه درونم زندگي مي كند مي پرسم ، آن كه كنار ديوار ايستاده به چه فكر مي كند.دستانم درون جيب هايم عرق مي كند ،يك عرق سرد ،تمام مدت ...مدام ...هميشه ، نمي دانم چرا هميشه انقدر كف دستهايم عرق مي كند ،از خجالت كشيدن نيست ،مي دانم دردم اين نيست ، اگر هم باشد مهم نيست ، آرام آرام قبل از رسيدن به بيست و پنج سالگي دارد پشتم خم مي شود ، دوستانم مي گويند تو زياد فكر مي كني ، شايد ، كاش اين كار را نمي كردم ....سفيد شدن موهايم را نگاه مي كنم ،اما هنوز آن يكي چرا كنار ديوار ايستاده است .... نمي دانم ... دستانم درون پارچه ي شلوارم به يك عرق سرد ادامه مي دهد ... تنم مي لرزد ،اين عزرائيل هم دست از سر ما برنمي دارد، دم به دم از درون من رد مي شود و مرا مي لرزاند ... چرا هنوز كنار ديوار استاده است .چند دقيقه مي گذرد ،آن مرد از كنار ديوار حركت مي كند ،و مي رود ...روي ديوار همان جايي كه مرد ايستاده بود نوشته شده به من تكيه بدهيد ،من به شما گرما مي دهم ، به سمت ديوار مي روم ، چقدر اينجا گرم است ، پشتم گرم شده ، جاي خوبي ست ... يك نفر آرام آرام نزديك مي شود ...به من نگاه مي كند ، بايد از كنار اين ديوار كه انگار بزرگ ترين بخاري ها پشت آن كار مي كنند بروم ...نمي دانم به اندازه كافي گرم شده ام يا نه؟ به هر حال بايد اينجا را ترك كنم ... و يك نفر ديگر بجايم بيايد ...دوباره راه مي روم ... بدون توقف... سرم را روي شانه ام فشار مي دهم و آرو مي كنم كاش مي توانستم يك گربه باشم تا اين زمستان سرد را بتوانم تحمل كنم.