|
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند
|
این آدم...امیر کاستاریکا ...بخاطر زیرزمین . بخاطر وقتی پدر از کسب و کار بر می گردد و... که از او یاد گرفته ام فن و فکر و پیشه ام را.
فيلمساز برجسته يوگوسلاو، در بيست و چهارم نوامبر سال 1954 در شهر سارايوو، در منطقه بوسنی و هرزگوين كه آن زمان بخشی از يوگوسلاوی بود، متولد شد. در آن زمان با اينكه اكثريت منطقه بوسنی را مسلمانان تشكيل می دادند، اما اِمير در خانواده اي با مذهب "ارتدوكس" رشد كرد.
فیلم شناسی (كارگردان)
عروسها می آیند (1978) فیلم تلویزیونی / گوئرنیكا (1978) فیلم كوتاه / قفسههای تایتانیك (1979) فیلم تلویزیونی / آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ (1981) / وقتی كه پدر به ماموریت می رود (1985) / دوران كولیها (1988) / رؤیای آریزونا (1993) / زیرزمین (1995) / اتوبوس جادویی (1997) فیلم كوتاه / گربه سیاه، گربه سفید (1998) / هشت داستان جذاب (2001) مستند / زندگی یك معجزه است (2004) / تمام فرزندان نامرئی (2005) / این را به من قول بده (2007) / مارادونا (2008) مستند
جوایز و افتخارات
نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)
نامزد بهترین فیلم خارجی (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1986)
نامزد دریافت نخل طلا (این را به من قول بده / 2007)
نامزد دریافت نخل طلا (زندگی یك معجزه است / 2004)
برنده جایزه ملی آموزشی فرانسه از فستیوال كن (زندگی یك معجزه است / 2004)
برنده نخل طلا (زیرزمین / 1995)
نامزد دریافت نخل طلا (دوران كولیها / 1989)
برنده جایزه بهترین كارگردانی (دوران كولیها / 1989 )
برنده نخل طلا (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)
برنده جایزه FIPRESCI (وقتی كه پدر به ماموریت می رود / 1985)
برنده خرس نقره ای (رؤیای آریزونا / 1993)
نامزد خرس طلایی (رؤیای آریزونا / 1993)
نامزد دریافت شیر طلایی (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر نقره ای (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر طلایی كوچك (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده جایزه Laterna Magica (گربه سیاه، گربه سفید / 1998)
برنده شیر طلایی (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)
برنده جایزه FIPRESCI (آیا دالی بل را به خاطر می آوری؟ / 1981)
برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از فستیوال برادران لومی یر (زیرزمین / 1995)
برنده جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم های اروپایی (هشت داستان جذاب / 2001)
برنده پلاك نقره ای بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم شیكاگو (هشت داستان جذاب / 2001)
مثل اینکه به دوستان کانون نمایش گفته بودجه بی بودجه و گفته ترجیح می ده بجای بودجه دادن برای جشنواره تئاتر هفت شب دعای کمیل برگزار کنه !! و خب...دوستان سخت در تکاپو هستند که اسپانسر جذب کنند و هرجور هست نگذارند چراغ جشنواره ای که ده سال برگزار شده و البته بیشتر قدمت دارد خاموش شود....
تاجائی که از من بر می یاد دارم موضوع رو رسانه ای می کنم...یه خبرگزاری هم داره وارد میدان می شه و خود اهالی کانونهای هنری دانشگاه شیراز یه گردهمایی دارن و یه ملاقات با ان جناب...و بعد موضوع رسانه ای تر خواهد شد.....خب شما هم از هر طریق که می تونید وارد بشید...مصاحبه خبر گزارش خبر کردن خبرنگارا و ..و.....
من خودم را منگنه كرده ام ،به ديوارهايي به رنگ قرمز اخرايي ، به ديوارهاي خانه اي كه از سمت مبهم تاريخ به جا مانده است ، به ديوارهاي خانه اي كه ميان فاصله آجرهايش گره ي اخم هاي بابا نقش بسته است.
ديوارهايي قرمز رنگ كه هنوز در كوره ي آجر پزي سرخ و سبز مي شوند.من... ميان شيارهاي آجرهاي قرمزرنگ و قديمي كودكي هايم را جاسازي كرده ام.نُه سالگي ام را در یک ظرف مسي كه در آن سيمان هاي خاكستري با آب قاطي مي شوند و وقتي آب بشان مي خورد،شيارهايش مرا به ياد چروك هاي دستهاي مادربزرگم مي انداخت.دستانم را وسط ظرف مسي مي كردم و سيمان و آب را با هم ورز مي دادم و به دست بابا مي دادم تا آجر هاي خانه مان را ميان چارستون فلزي خانه جا بدهد و سيمان و ملات بشان بمالد.
بچه كه بودم خيال مي كردم ،چرا اداره ي راهنمايي و رانندگي اين آجرهاي قرمز رنگ را از ما نمي خرد و سرچهار راه ها بجاي چراغ قرمز روي المك هايش از آجر قرمز استفاده نمي كند.
بچه كه بودم ،باور هميشگي ام بود اين حرف ها ،بچه كه بودم اين حرف ها فلان و شعر نبود كه نبود كه نبود.
وقتي از مدرسه مان كه معلم اش به تمام شاگردان بي مو و بور كلاس نظر داشت و شاهد بازي مي كرد به خانه بر مي گشتيم .به خانه مان كه آجرهاي قرمز و اخرايي داشت نگاه مي كردم و مي گفتم خدايا بشتر دوستمان داشته باش. مي گفتم بابا...دستانت را باز كن و زير چارستون اين خانه بمان ،تا سيمان ها خشك بشوند و خانه قرمزمان از احتمالات خالي بشود.
اما بابا نماند،رفت،حتي خداحافظي هم نكرد،مادر هم گاهي اشك مي ريخت و به ما قد ونيم قد ها فحش مي داد...بعضي بعد از ظهر ها كه تابستاني بودند و يا به رنگ تابستان بودند.با لنگه ي دمپايي پلاستيكي كه ساخت ايران بود و علامت استاندارد داشت به جانمان مي افتاد و مي زد تا جانمان يادمان برود،يادم نمي رود ،آن روزها مايع ظرف شويي زياد در بازار محله مان نبود و گاهي يافت نمي شد .دستهاي مادرم هم چه لباس مي شست و چه ظرف بوي تايد مي داد. بوي تايد را دوست داشتم،بوي تايد بوي ماردم بود ومن بوي تايد را دوست داشتم.
وقتي ازمادر كتك مي خوردم و وقتي كه مادر به سر كار مي رفت من با مورچه هاي قرمزي كه ميان آجرهاي قرمزتر ديوارهاي حياط خانه مان ،خانه كرده بودند بازي مي كردم و گاه روي دستم راه مي بردمشان و برايشان درد و دل مي كردم.
هر وقت عصباني مي شدم و به چيزي كه نمي خواستم نمي رسيدم ،مورچه هاي راه پله ي حياطمان را يك يك با كبريتي كه نوك اش قرمز بود آتش مي زدم...برايم جالب بود وجذاب ،آتش هم قرمز بود وقتي كه مورچه ها مي سوختند.احساس قدرت مي كردم از آن همه چيزهاي قرمز ....
مي گذشت و من هم مي گذشتم ،زمستان ها مورچه نداشتيم ،هيچ كس نبود در حياط و من وقتي هيچ كس نبود در حياط ،كفِ دمپايي هاي حياط كه علامت استاندارد داشتند و ساخت ايران بودند فحش مي نوشتم. تمام.
آهای زن پنجاه وچند ساله ای که صدایت گاه میان سیل عظیم ملودی ها از یادم می رود ...اعتراف می کنم که لالایی هایت را از یاد برده ام.
قالی های خانه ی قدیمی یمان را همین چند روز پیش نو کردیم ...زن پنجاه و چند ساله !با موهای تو چه می شود کرد که این گونه در روسری سیاهت پنهان شده است؟
زن پنجاه و چند ساله !کاش با تو در روزگار جوانیت آشنا شده بودم.از من بر نمی آید که پیر شدنت را به نظاره بنشینم.
زن پنجاه وچند ساله ! چگونه به تو بگویم که با دختری روزگار خواهم گذراند که پنجاه سال دیگر پسری یا شاید دختری به او بگوید سلام ای زن پنجاه و چند ساله.
مادر ...زن پنجاه چند ساله ... لطفا پیر نشو.