تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند

در حال بارگذاري تصوير ...اکبر اکبررادی در روز تولد بهرام بزرگ در روزنامه اعتماد یکی از روزهای سرد و یخبندان هیچ کس ندیده ی این شهر غول پیکر ...تولد نامه ای برای زاد روز بهرام بزرگ به چاپ می رساند .

درست در فردای آن روز اکبر رادی بزرگ از دنیا می رود ...بیضایی سخت از این واقعه می گرید و سوگ نامه ای برای رادی به چاپ می رساند .بیضایی:خدایا چرا در همه ی دنیا نمایش را دوست داری و در کشور من نه؟خدایا کی خرد می بخشی به آنانکه برای هر واژه خط و نشان می کشند...

...

ودانشجویان و علاقمندان افرا در حالی به دیدار استادشان در تالار وحدت می رفتند که از مرگ رادی مرد ملودی شهر های بارانی آشفته خاطر بودند... باری ...افرا به پیشگاه اکبر رادی پیشکش شده بود ...خیال می کنم سال ها این تئاتر در ذهنم بماند ...حتی اگر بیضایی بزرگ کاری روی صحنه نبرد...پشتم به راستی لرزید وقتی بعد از اتمام نمایش غرفه ای را دیدم که سراسر از حقایق بیضایی سخن می گفت با فیلمنامه هایش ...نمایشنامه هایش...پژوهش هایش و این حجم عظیم تلاش مستمر که هنوز نیز ادامه دارد سینما یا تئاتر تفاوتی نمی کند...مهم این تلاش بی وقفه سینما و تئاتر است نزد این ابرنویسنده..

در حال بارگذاري تصوير ...

دلمان می گیرد...می گرید...از این همه اتفاق ریز و درشت از این همه انتخاب های غلط ...به درستی و راستی چرا دانشجویان و علاقمندان تنها باید در لحظه ای که پایان نمایش است ...دیده به استادشان روشن کنند و با غم و اندوه دست هایشان را روی هم بکوبند و اشک در چشمانشان حلقه حلقه شود .چرا؟آیا بجز این چند سالی یک بار نمی شود از بیضایی چیز یاد گرفت ...نمایش را ببینیم و با آن پز بدهیم که بله...من هم نمایش استاد را دیدم...همین؟میراث تئاتریمان تمام شد؟چرا بیضایی معلم رضا کیانیان ها بوده است و معلم من نیست؟چرا بیضایی منزوی ست؟چرا انقدر افرای این مرد سنگین است و آدم را به فکر در مورد پیرامونش وا می دارد ؟چرا بیضایی می گوید :وای به حال مملکتی که چپ و راستش یک حرف بزنند؟ وای وای وای وای بر ما بر من تو ...کاسه ی دستمان را روی هم گذاشته ایم و به یکدیگر فخر می فروشیم که آیا فلان نمایش را دیدی یا نه ؟یا هشت هزار تومان پول داشتی که ببینی یا نه ؟ ای بابای شهرستانی ...آیا بلیط هواپیما خریدی که بیایی هشت هزار تومان خرج کنی یا نه؟ بدا به حال ما و همه ی ما که بیضایی در نامه اش نوشته بود کاش در سرزمین دیگری تولد می یافتم...الا ای مدیر گروه های رشته های سینما و تئاتر کی بیضایی به کلاس ما می آید ...تا  اساتید درجه چندم سینمای مریض ایران را به سر کلاس ها خواهید آورد؟کسی اعتراضی ندارد؟ حتمن مشغول دیدن فیلم پرسپولیس هستید .نه؟و وقتی برای این حرف ها ندارید؟آیا شما هم اعتراضی ندارید؟

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

عبور از خطِ ممتدِ کنارِ دیوار برای رسیدن به در .

داستان کوتاه ه ه ه ه.

داشت کنار دیوار راه می رفت ،با قدم هایی تُرد و آهسته ،یک خط ممتدِ باریک را نشانه کرده بود و به نشانه ی آن می خواست از زیر پاهای بچه های کلاس پنجم دبستان ،یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت رد شود ، به میله های بلند و فلزی صندلی ها نگاه می کرد و  آهسته آهسته  مسیر را طی می کرد تا  کسی متوجه او نشود ،درِ کلاس را دید ،به حساب خودش ،پنج دقیقه ی دیگر باید به در می رسید، معلم با صدای بلندتری آخرین جمله هایش را گفت ،داشت پیش از پیش اندامش می لرزید ، می توانم رد شوم یا نه ؟ اگر زنگ کلاس زودتر می خورد هیچ امیدی به برگشت به خانه نبود ، صدای خِش و خِشی گوشش را آزرد ،بچه های کلاس داشتند دفتر و کتاب هایشان را جمع می کردند ،معلم می خواست کلاس را زودتر تعطیل کند ،اینها را می شد از حرکاتِ سریع و عجله ی او برای خروج از کلاس فهمید ، به حساب چشم کوچکِ او چند قدم بیشتر تا در کلاس نمانده بود ، بچه ها کتاب ها و دفتر هایشان را داخل کیف هایشان گذاشتد و زیپ کیف ها را با صدای خِشی کشیدند ، او خودش را به کنار دیوار نزدیک تر کرد تا مطمئن تر راه برود ،یک دو سه چهار ... چند قدم بیشتر نمانده بود ،شاید دیگر به این  باور رسیده بود که موفق خواهد شد از در رد شود ، دندان هایش را روی  تکه ی کوچک بیسکوییت محکم تر فشار داد و سرعت گام هایش را بیشتر کرد ،معلم دستش را از گچ تخته سیاه تکاند و به کنار شلوار پارچه ای اش مالید ، پایین دفتر حضور و غیاب بچه های کلاس را امضا کرد و گوشه های دفتر را روی هم تپاند ،و خودکار را روی لبه ی جیب کتش جا داد ، تکه ی بیسکوییت روی زمین افتاد ، با احتیاط گوشه ی دیگر بیسکوییت را به دندان گرفت و به راهش ادامه داد ،از خستگی و طولانی بودن راه تمام تنش خیس شده بود . اما باید به در می رسید و برای رسیدن به در تنها چند قدم مانده بود،معلم کیف چرمی بزرگش را از روی میز فلزی برداشت  و به بچه های کلاس گفت : تا فردا خدانگهدار ،با سرعت از پشت میز حرکت کرد تا به در کلاس برسد ، چشمش تنها و تنها به دستگیره ی در دوخته شده بود ، همین طور که بدنش داشت خیز بر می داشت ،پای راستش به پشت میز فلزی گیر کرد و تعادلش را از دست داد و به طرف دیوار سقوط کرد ، او پیش خودش گفت : این مرد قد بلند چرا داره به طرف من میاد؟ اندام کوچکش بیشتر لرزید ،گوشه ی دیوار چسبید و از ترس ،تکه ی بیسکوییت دوباره از دهانش روی زمین افتاد ،بچه های کلاس به افتادن آقا معلم می خندیدند و هر کدام یک جوری ریسه می رفتند ، بدن آقا معلم در تردید میان افتادن و نیفتادن مانده بود ،کیفِ چرمی بزرگ ، گوشه دیوار ، با صدای مهیبی فرود آمد  و آقا معلم تلپی روی زمین افتاد ، معلم ،دست پاچه و نگران خودش را از روی زمین جمع کرد وراست ایستاد و  با چشمانی خشم آلود به بچه های کلاس نگاه کرد ، بچه ها ی کلاس پنجم دبستان ، یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت ،همه با هم ساکت شدند و به آقا معلم شان نگاه کردند ،آقا معلم چیزی نگفت و آرام کیفِ چرمی بزرگش را از گوشه ی دیوار برداشت و به سمت در شتافت ،مورچه زیرِ کیفِ چرمی آقا معلم  له شده بود و جایش روی زمین مانده بود ، بچه های کلاس پنجم دبستان  کلاس را به قصد رسیدن به حیاط مدرسه ترک کردند ،کلاس خالی شده بود و تکه ی کوچک بیسکوییت ،سالم روی زمین ،روبه روی در افتاده بود.روبه روی درِ کلاس پنجم دبستان ،یعنی تنها دبستانی که در شرقی ترین نقطه ی شهر وجود داشت.

 اسفندِ هشتادوشش

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

برای چروک بالای ابروهای مادر م...رقیه منتجم

 

 

خط های یک خواب

 

در رگهای پوست مادرم

خط به خط دفتر مشقم را قدم زده ام

با یک رؤیا در جزوه هایم خوابیده ام

من خواب دیده ام

در دفتر مشق کودکی ام ، خواب دیده ام

که مادرم در چادر سیاهش

روز هاست مشغول مردن است

که پدرم بی هیچ دلیل و کبریت

در سفیدی موهایش سوخته است

که روزگاریست بی انتظار

تا هر کس بی هیچ دلیل و منطق و اختیار

صدای ناله های مرگ خود را بشنود

من خواب دیده ام

که در کودکی پستان های مادرم  قرن هاست مرده ام

من خواب دیده ام

که آسمان دیروز در کلاس نقاشی ما حاضر بود

و تمام لذت چهارده سالگی

در انتظار طلوع خورشید خاکستری به سر می رسید

ما پیر می شدیم

مردم می آمدند

استخوان های خویش را در آش رشته هاشان طواف می دادند

وعده ای خرما به دست می دویدند تا اتوبوس های شتاب زده وقت ناهار

ثانیه ای بعد

ما قبر می شدیم

من خواب دیده ام

که ما خاک می شدیم

...

 

صبح شد

چشمانم را باز کردم

بغضم ترکید

اشکم را خوردم

من

برای امتحان فردا هیچ نخوانده ام .

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

 

مروری بر میلادِمان

گاهی اوقات از کسی چیزی یاد می گیری که شاید نه معلم توست ،و نه زیاد می توانی ببینی اش ، گاه با واسطه ی کارهایش ،منش هنری اش و تفکراتش ،از او  یاد می گیری  ،که هزار سال سیاه هم استادِ دانشگاه نمی تواند حتی با پشتک و وارو زدن آن مباحث را  روی وایت برد به تو بیاموزاند، بی شک میلاد اکبرنژاد جزء اساتیدِ با واسطه ی کارهای اجرای اش برای نسل تئاتری دانشجوست.

همان طور که می دانید ،هر سال در جشنواره تئاتر دانشجویی ایران ،بخش مروری  بر آثار برخی از درام نویسان وجود دارد ، امسال این نوبت به میلادِ اکبرنژاد رسیده است.سال پیش در همین مراسم نو و ایده پردازانه مروری بر نمایشنامه های محمد یعقوبی را به تماشا و شناسایی نشستیم.

اما قبیله ی تئاتر ایران و بخصوص فارس تا چه حد به این اتفاق با شکوه روی خوش نشان خواهد داد ،دانشجویان تئاتر دانشگاه صدرای شیراز به عنوان مهمترین مرکز آکادمیک تئاتر در سرزمین فارس، که هر روز شاهد پیشرفتشان هستیم و می دانیم و می دانند که سرانجام به نفع تعالی تئاتر ایالتمان تمام خواهد شد ،شاید انتظاری دیگر باره برود از دانشجویان همشهری ،شاید هم  ... بُگذریم ،به هر حال این اتفاق را به فال نیک می گیریم ، به قول احمد آرام ما استعداد های خوبی میان نمایشنامه نویسانِ این دیار داریم ،استعدادهایی بی شک بی بدیل ، وقتی کمی فکر می کنم ،می بینم فردا روز نوبت به خوش قریحه های این رشته خواهد رسید ،کم کسانی را نداریم ...خودِاحمد آرام،...   و میان جوان ترهایی که به سرعت در حال پیشرفت هستند، کسانی که بی شک در حالِ تلاشند و کسانی که برای تلاش از راه می رسند...آرزو می کنم امسال نمایشنامه های میلادِ عزیز ، بیش از پیش مورد کالبدشکافی و چالش توسط دانشجویان قرار بگیرد ،و هم دانشجویان دانشگاه سوره ی تهران که بی شک سهمی بزرگ درهرساله ی این اتفاق تئاتری ،دانشجویی داشته اند ، امیدواریم ،میلاد ،تجربه هایش را، حتی نه از طریق کارگاه و کلاس درس ، بل به معنای دقیق تر ،در اجراهایش به ما منتقل کند، تا سهمی مهمتر و پیچده تر در آینده ایفا کنیم، آرزو می کنیم تا او باز هم بنویسد ،با حوصله تر و بادرایت تر از پیش ،تا پیش از پیش او که اول راه است ،و برایش مرور می گذارند، باید به انتظار روزهای پربار ترش بنشینیم ،از خودش معنای تئاتر را بیش تر بپرسد تا ما هم در جایگاه تماشاچیانش بیشتر از تئاتر لذت ببریم. به امید آن روزها که دور هم نیست.

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1386ساعت   توسط   |