مقدمه
بعد از گذشت سال ها از اجرای نمایش های سنتی همچون سیاه بازی ( تخت حوضی ) در روزهایی نفس می کشیم و زندگی می کنیم که به وضوح و عینیتی ، این بار غیر قابل انکار و نه چندان پنهان شدنی شاهد انتحار و ابتذال این هنر محلی و ملی هستیم
در فروردین هشتادو پنج به همراه تحقیقِ کتبی این نوشته ،یک فیلم گزارشی هم از جمعی از جوانان نمایش سنتی شیراز ساخته شد که با این نوشته همراه شده است .
.....
محله ی سنگ سیاه ،کوچه ی هفت پیچ با هفت پیچ باریک ،بوی نان سنگک که در کوره ی گرم مش شاطر نان فروش دلمان را به قیژ و قاژ می اندازد ...کسی دستش را بالا می برد
_گیوه می خواهی ؟
می گویم نه ،به دنبال چیزِ دیگری آمده ام ،سیاه و تخت حوضی
دخترکی رد می شود
_ اینی که می گویی چیست؟ کجاست؟
سرم را بالا می آورم ، می گویم : همانجایی که نمایش می دهند ...سیاه دارند ...ضرب و دسته ی موسیقی دارند
_ آهان ،دلقک ها را می گویی ، با مطرب ها از اینجا رفته اند ،کسی دیگر به فکر این آدم ها نیست
دختر گفت و رفت ،کله ام را به پایین انداختم ، گفتم : بله ...همان پیرهای نمایش های شادی آور ایران را می گویم ...، به راه می افتم ،صدای پاهایم در دالان های کهنه ی کوچه ی هفت پیچ می پیچد ، با هر قدم انگار یک نفر دیگر هم در آن طرف کوچه راه می رود
گفتم کجاست ، کجاست این دکه ی شارلمانی و شادمانی که می گویند هنوز هم در محله ی سنگ سیاه پاتوق دارد .
نگاهم به پیرمردی آنطرف کوچه ، که روی یک پیت نفتی کهنه نشسته است گره می خورد ، از لابه لای روزنک های شکسته ی عینکش من را ورانداز می کند
_ چی می خوای ؟ دنبال کسی می گردی ؟
نگاهش می کنم ، توی دست های کلفت کِوِله بسته اش یک قیچی و چند شانه با سایزهای مختلف چرخ و تاب می خورد ، فهمیدم که پیرمرد آرایشگر است و این پیتِ نفتی ِ کهنه هم صندلی سیار اوست ...در یک چشم به هم زدن نفهمیدم چی شد که روی صندلی آقای پیرمرد استاد سلمانی نشستم ، آینه گردی به دستانم داد و شروع کرد به به کش و قوس دادن موهایم
گفتم : شنیدم توی محله ی سنگ سیاه هنوز هم یک گروه دوره گرد سیاه بازی وجود داره که اینور و اونور نمایش اجرا می کنه
گفت : درست شنیدی ، توی همین محله ست ، اما خدا بیامرزه خنده و شادی و و پدر و مادر هر چی طنز و طنازیه
...
آری به درستی که در دیاری که شادی ، شمارشش به شمردن انگشتهای دست و پایمان هم نمی رسد ... مضحکه ای چون نمایش مضحک اگر هم هست عقده دار است .
در ایران سرزمین مضحکه حربه ای ست سخت کینه جویانه بر علیه ثانیه های ثابت و ساکن ، شرابی ست تلخ برای انتقاد های تند و زمخت و حتی گاه مستحجن ،مفاسد سطحی مردم چون دختر بازی و متلک گویی و غیره و غیره هدف نهایی حرف های این نمایش ها نیست ... بلکه جاده ای فرعی ست برای وصول و
دستیابی به فسادهای حکومت ها و زدن طعنه ها و نیش ها و کنایه ها .
دلیل علاقه ی بیش از حد مردم به این گونه نمایش ها و بازیها ، گاه انتقادهای شدیدی بود که نسبت به اشراف و دولت در آن دیده می شد ، این انتقاد ها در مسیر نمایش نبود و گاه چون قوزکی ورم کرده از دل متن بیرون می زد ، و باز هم سر ِ غصه ای که امروز داریم و تاًسفی که باید برای بخوریم برای نبود یک داراماتیست مجرب که دیالوگهای بداهه ی اشخاص و داستان ها و حرکاتشان را ثبت و ضبط کند .
آنقدر جنبه ی سیاسی نمایش ها زیاد بود و در خانه ها و محله ها بالا می رفت که مفتش های دولتی برای کنترل اوضاع ، وارد میدان می شدند در گوشه و کناری احوال کار ار می پاییدند ، اما باز هم نمی توانستند سیاه را از زدن گفتارهای رکیک و فحش و فضیحت باز دارند .
سیاه در قالب نقشش و با لشکر کشی مردم به عنوان تماشاچی به دِل حکومت می تاخت و همه را از دم به باد مسخره و خنده می گرفت ،مفتش ها مگر عقلشان پارسنگ بر می داشت که در برابر آن همه جمعیت و بازیگری گستاخ همانند سیاه بخواهند حرفی بزنند ،اما چه شبهایی که به دَر خانه ی همین سیاه ها نرفتند و آنها را به صلابه نکشیدند ، حضور زن ها را در نمایش ممنوع اعلام کردند و باری دو صد چندان بر دوش سیاه گذاشتند
حالا گروه ها بری اجرا در میان مردم که متشکل از زن و مرد و پیر و جوان بود بالاًخره به شخصیت زن برای کامل کردن داستان و روایت احتیاج پیدا می کردند ، این بود که شخصیتی تیپیکال به نام زن پوش به کنار سیاه آمد ، پسری که هنوز صدایش دورگه بود و موهای صورتش سبز نشده بود را لباس زنانه می پوشاندند و با سرخاب و و سفداب به شکل زنانه می ساختند ، پسر صدایش را نازک می کرد و بازی و بذله گویی می پرداخت ، دیری نگذشت که این محدودیت از سوی حکومت به یک سنت تبدیل شد که تا به امروز هم این زن پوش در کنار سیاه به عنوان شخصیتی مکمل مطرح است .
گاهی آنقدر بزک زن پوش زیاد می شد که زن های محله و دختر های جوان از نگاه کردن به زن پوش امتناع می کردند ، البته حق داشتند ، قیافه ی زن پوش اغلب اوقات خیلی رکیک بود و با عشوه های شتری و قر های اقرار آمیز به قول خودش قند در دل همه ی زن های کوچه و بازار آب می کرد ...سیاه که هم اکنون با مردی به نقش زن همبازی شده بود ...نقش ِ مردِ زن زلیلِ بدبخت بیچاره ای را بازی می کرد که در قالب کامل شده ی خود غلام و نوکری بود که هجو می کند ، مسخره می کند و در عین زیرکی ، سادگی و گاهی صراحت همراه با ترس با وجود ظاهر مضحک و مسخره اش گاهی از عمق وجودش سخنان درد آلود و تلخی بیرون می ریزد که خنده را به لب می ماساند و به زهر خندی عجیب بدل می کند ...سیاه آدم با فکری ست ، یا لااقل به نظر خودش چنین می آید ، نقشه هایی می کشد که بر خلاف پیش بینی هایش چندان درست از آب در نمی آید ولی در آخر طی یک تصادف اتفاقی کوچک موفق می شود .
سیاه ایرانی ( شیرازی) همانند دهاتی رعیت پیشه ای ، نسبت به اربابش از طرفی وفادار است و از طرفی عصبانی ...عصبانی به دلیل ضعف های اخلاقی ارباب و وفادرا بدین بابت که راهی جز این ندارد ، به دلیل فاصله ی صوری و طبقاتی که بین آنها بوده و سیاه با همه گونه فداکاری که می کند کوشش ترمیم و از میان برداشتن این فاصله می کند ، ولی ارباب خود بین به هر حال این فاصله را حفظ می کند و او را همیشه به چشم یک غلام ِ سیاهِ دست و پا بسته ی حلقه به گوش می بیند و بی خبر از آنکه جمعیتی زیاد از مشکلاتش در خفا و توسط سیاه حل می شود باز هم زبان به شماتت و سرکوفت زدن به سیاه باز می کند
شخصیت سیاه نمونه ی وصف ناشدنی و بارزی از نوکر بخت برگشته و آقا بالاسری همیشگی ست ، این کشمکش همیشگی سیاه را عقده دار کرده بود وهمین بود که موذیگریها و رندی های او را توجیه می کرد ، زیرا او گاه اگر نه عصیان ، لااقل در کار ارباب خرابکاری می کند .
...
سیاه صحنه را وا می گذارد و حالا ارباب با آخرین حرارتِ انرژی اش هر چه می خواهد داد و فریاد بکند ، اما سیاه با موذیگری باز هم ، همه چیز را به نفعِ خودش تمام می کند ....در طول سالها انجام مراسم سیاه بازی ایرانی ،سیاه هرگز نتوانسته مناسبات ارباب و نوکری را تبدیل به مناسبات دوستانه با ارباب کند او در واقع با اعمالی این چنینی از ارباب خود انتقام می گیرد ، با نگاهی به اخلاقیات عوامانه ی مردم کوی و بازار در همین صد ساله ی اخیر می توان به خصوصیات کینه جویانه و انتقام های مردم که گاه از درباریان می گرفتند پی برد و آن را از طریق نمایش تعبیرش کرد به یک جنگ سرد کمدی میان مردم و دربار با واسطه ای به نام تخت حوضی و شخصیتی فی مابین که همان سیاه است .
در شیراز در اوسط عهد صفویه و اوایل قاجاریه ، دسته های مطرب مجلسی و گاه مسخره چی با چند پادو که به شال کش و صندوق کش معروف بودند بازیگران و نوازندگان را همراهی و در صندوق ها ، لباس ها و زینت و ابزارهای نمایششان را بر قاطر و خر ، بار می زدند و پس از طی طریق از کوچه و پس کوچه ها به دعوت اعیان و اشراف شهر پاسخ می گفتند ...گاه در محله ای چون سنگ سیاه شیراز امکان می یافتند که از سر شب که بساطشان را در خانه های چهار طرفه ی قدیمی روی حوض وسط خانه پهن می کردند تا اول صبح نمایش بدهند و تقلید کنند .
بسته به حال و هوای مجلس و این که مراسم در خانه ی یک اعیان است یا در یک خانه ی کوچک پایینِ شهر ،رقص ها و بازی ها و متلک گویی ها و در عاقبت ، داستان ها متفاوت بود ...در خانه های پایین شهر گاه حتی می شد که روی زمین زیلویی پهن می کردند و به کارِ نمایش می پرداختند ،با رقص هایی سمبلیک ازدیارهای مختلف ایران ،ترکی ، لری ، شمالی ، بختیاری، و جنوبی تا برسد به رقص لوطی های طهران قدیم به استقبال شادی مردم محله می رفتند
داش ها و لوطی مسلک ها راه را برای هنر نمایی سیاه و دار دسته اش باز می کردند و با داش داشم منی که می گفتند ،چه کسی جراًت می کرد مجلس را بر هم بزند ، خدا عالم است .
بازیگران تقلید معمولاً با تقلید لهجه و خصوصیات اهالی شهرها ،چند نفر را از طبقه های مختلف نشان می دادند که به هم می رسیدند و پس از احوالپرسی،اختلافی بینشان رُخ می دادو حرفشان به دعوا و دعوایشان هم به مسخره کردن لهجه و خصوصیات شهر هایشان می کشید و داستان با زد و خورد یا فرار آنها تمام می شد .
آغاز درام در ایران به تعریف غربی ها یا غرب زدگان غرب ندیده از روز نخست با مشکلاتی روبه رو بود
بعضی مردم و چه بسی بیشتر روشنفکر مآبانمان ،نمایش های شادی آور ایران را مطربی نامیدند و بارها به خود بیش از این اجازه فکر کردن ندادند تا لااقل اسامی دیگری برای آن بیابند و دُیُم اینکه دولت حضور زنان را در صحنه یا تختِ بر روی حوض ممنوع اعلام کرده بود ...چه بیش از اینها می توانست باشد نمی دانیم ،اما هر آنچه بود این سنت در قلب و جان ایرانیان و خصوصاً شهرستانیان ایران به زندگی خود ادامه داد .
حال در این بخش خوانشی می کنیم بر اوضاع نمایش سیاه بازیِ امروز ایران
امروزه دیگر شخصیت نمادین سیاه ایرانی ازجایگاه پیشین خود برخوردار نیست و این دقیقاً همان روالی است که آیین هایی منظوم شده ای همچون سوگ سیاوش و کوسه برنشین پیمودند و حال با چشمانمان نظاره گر این سیر برای میرِنوروزی هستیم
شاید بشود یکی از دلائلش را بر گردن ِ تحولات سیاسی ایران در یک قرن اخیر انداخت اگر چه این رشته سری دراز تر از این حرف ها دارد
از سال هزارو سیصدو بیست و هفت تا هزار سیصدو سی و دو ،یعنی همان بیست و هشت مرداد ،سالروز کودتای شاه پرستان علیه حکومت دکتر مصدق ، کنش های تئاتری سیری قهقرایی می پیماید ،نمایش های بگیر و ببند بر هم زده می شود ،اغلب سالن های نمایش کشور یا تعطیل می شود و یا در آتش کینه می سوزد و در نهایت درروز بیست و هشت مرداد ضربه ی نهایی بر پیکر نحیفِ نمایش ایران زده می شود و گویی گرت مرگ بر آن ،خصوصاً نمایش های سنتی زده می شود ،اما ما باز هم نفس کشیدیم و به همت سیاه پوشانی چون علی نصیریان ها و نمایشنامه نگارانی مثل ِ بیضایی ،رادی ،ساعدی ،نعلبندیان که با مطالعه در فرهنگ عوامانه ی پیرامونشان گوشه ای از سنت های نمایش و شخصیت های آنها را ثبت و ضبط کردند ،توانستیم هر چند آرام اما امیدوارانه تر به راهمان ادامه بدهیم
...
سرم را تکان دادم ، حس کردم کله ام سبک تر شده است ،پیرمرد هنوز داشت می گفت و من یادداشت می کردم ،توی آینه سرم رو نگاه کردم ،همه را از ته زده بود و به دنبال اضافه ی موها،دستش اینور و آنور می پرید ،برای اولین بار سرم رو با سوپر صنذلیِ دولوکس کوتاه کرده بودم ،دستم را به طرف جیبم بردم
_چقدر تقدیم کنم ؟
پیرمرد سکوت کرد ،موهای روی پیراهنم را تکاند ،دست های کِوِله بسته ی کلفتِ سیاه اش را پشت گردنم گذاشت و با صدای سیاه گفت : قابل شما رو نداره ،یادت باشه حرفهای منو توی نوشته هات بگی ،
گفتم : حدس می زدم که شما خودتون سیاه باز باشید ،با اینکه می دونم هیچ وقتِ دیگه نمی بینمتون ...اما به امید دیدار
محله ی سنگ سیاه شیراز ، فروردین هشتادو پنج
+
نوشته شده در سوم اسفند 1385ساعت توسط
|