تبليغاتX
مُعَلَق
وبلاگِ کاملا شخصیِ احسانِ شادمانی برایِ فيلمِ مستند، فيلمِ كوتاه و تئاترِ تجربي.

می دانی آنا! بارها به این فکر کرده ام ، وقتی فیلمبرداری تمام می شود ، چه چیزی دقیقا پشت سر ما باقی می ماند ، درخت ها چگونه به ما نگاه می کنند ، آدم ها که جای خود دارند ، فضا و زمانی که در آن قرار گرفته ایم از ما رضایت خواهد داشت یا نه ، اینکه ما هر جا دلمان خواست ، هر ادایی که خواستیم در بیاوریم و بعد تنها بگوییم ممنون از همکاریتون ، فلانی (با یه چشمک) اسمشون رو واسه تیتراژ یادداشت کن ، بعد هم که تدوین گر یادش خواهد رفت ، مهم نیست ، هیچ چیز مهم نیست این فقط فیلم منه که مهمه ، شما را نمی دانم ، اما من تا حالا با تعداد زیادی از این مستند سازها برخورد داشته ام ، فکر کنم عنوانشان در فرهنگ عامیانه بزن و درو باشد ،  و این دقیقا یعنی اخلاق ایرانی ، حالا که فیلمساز شده دیگه بیا و درستش کن ، وقتی در شهری اروپایی دوربینت را برای عکاسی و فیلمبرداری روشن کنی همه با خیال راحت از کنار تو همچنان عبور خواهند کرد ، چرا که به نیاز شغل و کسب و کار خودت پاسخ داده ای و برایشان اهمیتی ندارد که اصلا دوربینی هست یا نه ،  اما اینجا یکی خودشو قایم می کنه ، یکی می گه آقا اکتور نمی خوای!اون یکی دست می ذاره روی صورتش و آخری چادر رو تا ته می کشه روی بینیش! اما مقصر فضا نیست، شاید یه کم فرهنگ سنتی و مذهبی دخیل باشه اما به اعتقاد من این عاقبت خیانت جماعت تصویرپرداز این مملکت به حقوق تصویری مردمشونه ، که هر جا دلشون خواست ، هر کاری دلشون خواست کردن ، و یه نگاهِ بهت زده  از سوژه های انسانی شون به جا گذاشتن ، نگاهی از سر تعجب و دلخوری ، ما خیال می کنیم همانطور که حق داریم یک درخت برافراشته را قاب بندی کنیم می توانیم هر پیرمرد و پیرزن بیچاره در هر روستای دورافتاده را برای آزمون و خطاهای خودمان هر طور خواستیم میزانسن کنیم ...این رفتار زشت و کثافت بار را من معمولا در مستند سازهای صدا و سیما می بینم ، کسانی که اصلا در آن لحظه های ناب به فکر سوژه و فضایش و دلمشغولی هایش نیستند و  به پر کردن فضای خالی هارد دیسک دوربین ساعات تصویربرداری را  سپری می کنند!لطفا نگاه های عجیب و فحش از خودمان بر جا نگذاریم.لطفا.

pic by: ali mohamadi for nanno documentary

+ نوشته شده در  24 Jan 2012ساعت   توسط   | 

پولِ توی جیب هامان را می شمردیم ...و در فکری عمیق ، همراه با هراس   که با این مقدار پول از کدام کافه  در این خیابان عریض با  مغازه های مختلفِ بزرگ و کوچک ، چیزی برای خوردن پیدا کنیم… گرسنه بودیم و تا دلتان بخواهد جنس قلابی در بازار مکاره ها فریاد می زدند آن روزها... من ، حیمد ، حسین ،حتی سارا خودمان را در لباس های زمستانی مان جمع وجور می کردیم ، و در فکر خرید غذا از کافه های مختلف این بازار ، راه می رفتیم و درباره انواع غذاهای فرنگی و ایرانی گپ می زدیم ، آن شب ،کمی که رفتیم ، در اواخر خیابان ، به یک کافه خودمانی رسیدیم ، با غذاهای گرم و ساده، کافه ی کوچکِ فلانی... کافه ی محمد شیروانی  قهوه های آنچنانی نداشت ، غذاهایش گران نبود ، باب جیبِ دانشجویی ما ،نشستیم ،شانه هامان کنار و چسبیده به هم ،   اول مزه مزه کردیم،زیاد مطمئن نبودیم ، چشیدیم ،  مزه هایی غریب و گاه عجیب از جنس همان مواد خامِ آشپزی که ما در دانشگاهامان داشتیم ، به عنوان  دانشجویان آشپزی آن روزها ! از دست پخت  این آشپز ساده با کافه ارزن قیمت و ساده اش  احساس با هم بودن سراغمان آمد…  با دوستان حرف زدیم ، و به زودی در فاصله چند ماه  آن کافه تبدیل شد به پاتوق دانشجویان آشپزی که دور تا دور هم می نشستیم و درباره کاردستی هامان و لحن و مزه هایش حرف می زدیم ، حتی به دانشگاهمان دعوتش کردیم برای دوره های کوتاه مدت تدریس آشپزی...معمولا بزرگتر های ما یا بهتر بگویم استادهایمان  از مزه ی غذاهای شیروانی دل خوشی نداشتند  و برگزاری این کارگاه ها همیشه با مشکلات اجرایی خاصی همراه بود ، اما روزگار می گذشت ... گاهی وقت ها  خودش و غذاهایش با یک کوله پشتیِ رنگ ورو رفته به دانشگاه ما می آمدند، این یعنی همان دانشگاهی که ما در آن درس آشپزی می خواندیم می آمد ، نه به عنوان استاد آشپزی بلکه به عنوان یک آشپز ...  با حوصله غذاهایی را که ما پخته بودیم یا در بسیاری از موارد سر هم کرده بودیم می چشید ، مزه مزه می کرد و نظراتش را می گفت...

در نوبت های بعدی مراجعه ما به کافه ای  که تازه پیدایش کرده بودیم ، این ارتباط بیشتر شد ، شبی که برای شام  به صرف ((444 روز)) دعوت بودیم...یا آن ظهر تابستانی که به خوردن ((هفت زن نابینا))  رفتیم ...وقتی که از جشن برمی گشتیم بحثمان این بود که  با ابزار محدود دیجیتالی می شود مستقل از اندیشه ای که از یک جایی به بعد انگار همه را با خودش می برد ، ماند ، ایستاد و کار کرد ...  اندیشه ای که گاه  خودِ تو را هم جزئی از ابزار می کند و تبدیل به ماشینِ در نهایت مدل بالایی از ساز و کار آشپزی می شوی...

حالا  ...چند سالی گذشته است ... دانشجوها  و رفقا بیشتر با این کافه آشنا شده اند ، گاهی غذاهایش را کنار خیابان ها می فروشند، که البته خب باعث نگرانی و ناراحتی هم شاید بشود ... و این اما، نشانه ای از  استقبالی با شکوه است ، طرفدار دارد این غذاها ، آدم های عادی ،حتی آنها که آشپزی نمی دانند، اما مزه های خوب را احساس می کننند... این فیلم ها (غذاها) پشت سر هم رایت می شود ، بی آنکه خود سازنده از تعداد این کپی ها با خبر باشد !  دست به دست  در جیب های پسران دانشگاه ، کیف های دختران کلاس ،  سفر می کند و جابه جا می شود، از این خانه به خانه های  بعدی ، ما نسل اکران های 14 اینچی هستیم ...نگرانند که اکران نمی گیرند ، نگرانند  که توجیه دولتی ندارد،  اما ما که کمی از دورتر به این آشپزخانه نگاه می کنیم ، خوب می دانیم که آنها و این آشپز جوان تنها نیستند...

باور کنید ، ما در ذهنمان پرده های نقره ای با بهترین کیفیت تصویر ، گاهی با صدای دالبی ساخته ایم ، بیایید ببینید سالن های مدرننمان را ... حالا می خواهم ببینم و بدانم چه کسی می تواند جلودار اکران های عمومی و خصوصی ما باشد؟ در خانه هامان فیلم های کافه ی کوچک فلانی را اکران می کنیم ،ما آنها را که می خواهیم اکران می کنیم ، در مکتب خانه هامان آن غذایی را که دوست داریم درست می کنیم ،  شما هم امشب به مکتب خانه ما دعوتید ! چه بهتر!  اگر خواستید با خانواده بیایید. یکی از بچه ها  با دوربین فیلمبرداری کوچک و خانگی اش غذایی پخته معرکه ،مزه ی فیلم اش حال و هوای این روزها را دارد ! دستور آشپزی یا دستور فیلمسازی ! به گمانم اسمش همین باشد...  این آشپز جوان با فیلمی که پخته است ، می تواند امشب ما را دور هم جمع کند.

+ نوشته شده در  10 Jan 2012ساعت   توسط   | 

در عوض مقدمه ؛ شما آمار اداره ارشادی را بهتر از من می دانید ، من هم البته تا حدی ،تئاتر این شهر خانه  کوچک نخستی بود تا به جاهای دیگری هم سرک بکشیم از جمله سینما و فعالیت در آن. اما چه اتفاقِ تاریخی و مدیریتی در این شهر افتاده تا همه بچه ها با سر هم کردن چهار پنج میلیون پول پیش یک خانه در فلان محله تهران به فکر رفتن افتاده اند. در مقایسه با شهرهای دیگر فکر کنم شیراز رتبه اول است . حالا فکر کنم همه بچه ها یا رفته اند یا دارند می روند . بیشتر منظورم زیرِ 30ساله هاست ...حالا دیگر کار از کار گذشته. گلی به گوشه سیبیل مدیران فرهنگی این شهر!

در تنهایی خویش هر کس سرنوشتی را جستجو می کند ، و در  این میان ، تئاتر،  یا همان حرکت مداومِ رو به رشدِ کمال ، که در آن هر کس، هر هنرمند ؛ قصه ای دارد برای جیب خالی خود و گاه شاید برای تعریف کردن در حضور جمعیت ِ تماشاچیان ...می خواهم بدانم چه  کسی گفته است، تماشاگر اینجای نقشه ی جغرافیا با تماشاگر آنجای نقشه ی جغرافیا متفاوت است ؟ انگار کسی نیست جواب بدهد ، باکی نیست ، ادامه می دهیم ، قبل از اینکه صحبت کنیم ، لطفا کمی جلوتر بیایید تا صدایمان آرام باشد و خودمان بشنویم ، نه به سبک سیاستمدارانمان دستمال برافرازیم و هوچی گری کنیم و مظلوم نمایی و جار جنجال .

تعریف واژه: تئاتر یک کل  به مثابه فرم هنری ، کسب و کار  و  قوی ترین وسیله ارتباطی یا هر تعریفی که شما دوست داشته باشید گاهی باعث کوچ آدم ها می شود.  کوچ تئاتری ! خب اینهم یکی از کارکردهای تئاتر در عصر علوم هسته ای ست.که اگر تاریخ نگاری بودم همچون بیهقی بزرگ در روزگار خویش ، ثبت و ضبط می کردم آمار مهاجرت جوانان تئاتری شهرستان ها را  که وقتی دقت کنی،  نخاع پشتت به لرزه می افتد ،یک زلزله ، به همان سبکی که در تهران پیش بینی می کنند.

این ماجرا شاید در رشته های دیگر هم باشد مثل فیلم کوتاه و رویای سینما ، اما در مورد تئاتر حتمن و با اختیار خویش موضوع را حساس و بغرنج یافتم که دست به انگاره های مجله ای بردم تا بحث را تفسیر کنم ...وگرنه ما را چه به این گزافه گویی ها. خدایا! ای تمام هستی و رویای من ، کمکم کن تا منظورم را سر راست به مقصدِ خویش برسانم.

اساسا دانشگاه های تئاتری چقدر مفید برایمان واقع شده اند؟ ( منظورم بحث نخ نمای اساتیدمان سر کلاس نیست.) نگاهی به سراپایمان بیندازیم و بدون رودربایستی جواب بدهیم ، آیا ما ماشین های صفر کیلومتر تولید تئاتر برای این جشنواره و آن جشنواره هستیم که پشت سر هم و به ترتیب از سردر  دانشگاه خارج می شویم تا اجرا کننده سیاست های جشنواره ای باشیم ، امسال این موضوع را کار کن ، تا سال بعد هم خدا کریم است.ساحتِ تماشا کننده که در هیچ جای دنیا فرقی نمی کند ، پس مسئله ی کوچ پرستو وارمان تماشاگر نیست ، فکر نمی کنم بودجه هم باشد ، تازه اگر  هم باشد در پایتخت کسی برای صفرکیلومترها تره هم خورد نمی کند.امکانات ؟ باید امکانات را توضیح بدهیم ، که داشتن سالن و اندک بودجه حقی ست که باید داشته باشیم و من بر آنم که داریم ، که با چشم خود شاهد تمرین گروه هایی در پارک ، لابه لای آن درختان کاجی که به سختی آدم ها میانشان  دیده می شوند کا را با ذوق و شوق تمام به جشنواره می رسانند.

پای موضوع دیگری میان است، مشکل از اجراکنندگان است نه ذاتِ بی نظیر تئاتر.

یک زمین وجود دارد برای دویدن و روبان قرمزی که روبه روی ماست برای به آخر رسیدن و فتح روبان قرمز ! آه او  بُرد ،او را  روی صحنه بگذارید و  تندیس فتح روبان را به او بدهید.حالا پخش موسیقی ! و صدای کفهای شما تماشاگران محترم.

کوچکِ شما یک نظر کوچک دارد ، همیشه به هم گفتیم و شنیدیم.یاد گرفته ایم که برای دیده شدن کاری را انجام ندهیم ، سعی می کنیم ، اما شاید انجام نمی دهیم.آیا پیشرفت کردن را به مثابه دیده شدن و بیشتر کار کردن می دانیم ؟ با این حساب ،  هر بازیگر تئاتر که در سال تئاتری خود در کارهای بیشتری بازی کرد و روبان قرمز جشنواره ها را بیشتر پاره کرد ، بازیگرتر است؟ این قصه برای نمایشنامه نویسان و کارگردانان هم مطرح است.چه فیلم چه تئاتر ! به خصوص دانشجویانی که احساس می کنند دانشگاه سکوی پرتاب است و بس! پس تکلیف چیزهایی که هنوز یاد نگرفته ایم چه می شود؟ به خیالم این یاد نگرفته ها وقتی به یادگرفته ها تبدیل می شود که ما وقت گرفتن جایزه  از روی سن پایین نیاییم و خودمان به خودمان نگاه کنیم و خودمان در آن لحظه برای خودمان کف بزنیم. و در این هنگام است که در سال های بعد صدای نت ها و ساز ها به هم نزدیک می شود  و کسی نت خودش را نمی زند . تار صدای تار نمی دهد ، پیانو سعی می کند صدای گیتار بدهد و چقدر بد است که صدای معترض طبل بزرگ شنیده نمی شود ، باید همینطور سال به سال به انتظار صدای طبل بزرگ روزگار بگذرانیم اما ... (بگذریم)انگار در فلان جشنواره به پرداخت های دیگری از کارهای جایزه گرفته ی پارسالی خیره شده ای ، یک سال همه پیاز می کاریم و یک سال همه سیب زمینی. با تعجبِ تمام ، و موهایی شاخ شده از شگفتی . و فریادی از  اینکه در جیب پیراهن کهنه ام یادداشتی وجود دارد که روی آن نوشته : ما به کجا می رویم ؟

به تهران می آییم تا سریال بازی کنیم؟ اگر بازیمان ندهند چی؟ تازه اگر هم بازیمان بدهند در بیشتر مواقع در این حجم عظیم و بی قواره  تولید و شلختگی پخش و سریال هایی که هم به لحاظ جغرافیا هم مفهوم با هم  اشتباه شان می گیریم که کدام ، کدام است؟ بازی خورده ایم. ما می خواهیم نقشی را بازی کنیم به عنوان یک کوچنده ی موفق و نقش هم  ما را بازی می دهد میان بازی خورده های دیگر.  و اینکه لای یکی از کتاب های  داخل کیفم یادداشتی وجود دارد که روی آن نوشته است: هیچ وقت نفهمیده ام که ستاره گان تئاتر در سریال های درجه ب و جیم چه می خواهند !؟

 وقتی قرار است تئاتر کمال تکامل یافته ی آدم ها باشد؛ پس مسابقه دادن با داستان ها و دلمشغولی هایمان خارج از معناست.ما خودمان مسئول حدِ متوسطِ خودمان هستیم. پس به جای انتخاب مکان اجرا ، به جای تبلیغات خارج از معنا به کاری که باید بپردازیم...جایش هم مهم نیست در کجای دنیاست.مهم دنیای کشف  شده ی ما روی سیاهی صحنه است که اگر قرار است کوچی در کار باشد خود به خود شکل می گیرد و اجباری در کار نیست.

عکس؛ نمایش او خدا را بوسیده است. 1386زمستان

 

 

+ نوشته شده در  10 Jan 2012ساعت   توسط   | 

 مادر سرش را در لاکِ چادری رنگی فرو برده است ، و مرد دست راستِ خود را برای خدا بلند کرده و انگشت عجبِ خود را گزیده است...این روزهای بی قرار که زودتر از همیشه می وزد، سر چهار راه ، روی دکل ها ...تفاوت چندانی هم نمی کند،همه چیز به دُمِ تقدس و مقدس بودن وقتی پیوند بخورد ، بی گاری و بردگی هم مقدس می شود ...نمونه هایش بسیار است در تاریخ...من از دور که نگاه می کنم انگار بیگانه شده ام... یا بودم و نمی دانستم ... مثل وحشی ها از دیوار دیگر کشور ها بالا می رویم به هر بهانه ای ... و مدام تاریخ را تکرار می کنیم ... تنها چیزی که به آدم انرژی می دهد همین تاریخی ست که برای همه ما یکسان تکرار می شود و تنها انگشت عجبِ خود را از ترس از تهوع از بیگانگی گزیده ایم و گزیده ایم و برای فراموش کردن این درد دل به تقدس و معجزه بسته ایم...حالِ این روزگار خوب نیست.یک جایی از ازل می لنگد به خدا!

عکس؛احسان شادمانی.میدان آرژانتین تهران.زمستان 1385

+ نوشته شده در  11 Dec 2011ساعت   توسط   | 


اینجا ، تقریبا یه ناکجا ست ، اینجا دیارِ روزهای اجبار و سر سپردن به دین ، تقدیر  و نگاه های عقده وار است ، ما مشغول رویابازی هستیم ، بوی عرق مدام ما را همراهی می کند ، حتی دستهایمان را در جیب هایمان نمی گذاریم ، سرم شبها به شدت به خارش می افتد و احساس می کنم همه ما داریم شاخ در می آوریم ... اُق و حالت تهوع سراسر وجود ما را گرفته است ،گاهی تا کمر خم می شویم ، گاهی تا خایه شرمنده می شویم، روزانه چند بار می شکنیم ، و این حادثه ای ست که فرقی ندارد  در نیروی انتظامی باشی یا ارتش یا جای دیگر ، مهم این است که تو شاخی به نام پارتی نداری ، یه بره ای از نوع مسیح وار و مصلوبش به دین،تقدیر و نگاه های عقده وار ، قانون وجود دارد ، نه اینکه وجود نداشته باشد ، به هر حال انسان باید به زندگی ادامه دهد و این ادامه حیات ملزم به وجود قوانین است و الا  حیات وحشی وار سراغ جسم و روحمان را می گیرد ... مسئله مهم تر در این حال و روز اجرا شدن قانون با تفسیرهای شخصی ست ،بند پوتین هایت را محکم ببند که این تازه اول وحشی گری هاست ...اینجا عمیقا یه ناکجاست ،بوی  مقدس بودن  سراسرمان را  در بر گرفته است ، و من گمان نمی کنم جایی شبیه اینجا در زمان حال  وجود داشته باشد...

+ نوشته شده در  25 Oct 2011ساعت   توسط   | 

مرد ایستاده است... درخواست کتبی خود را هم نوشته قبل از اینکه کاملا به گُه تبدیل شود حتی برگه درخواست کارخانه را انگشت هم زده ، مرد دلش برای خودش نمی سوزد ... برای فیلم هایی هم که ساخته و نساخته نگران نیست ، مرد چون ایرانی ست تنها به این فکر می کند که بعد از او زنش ... با کدام مرد خواهد خوابید!!! و الا بی خیال همه داشتن ها و نداشتنن ها ...روی ریل و نقاله کارخانه مرد در قوطی کنسرو گذاشته می شود و قبل از آنکه نفس اش را حبس کند به کنسرو گه تبدیل می شود ...برچسب می خورد و سریال نیز هم ... چه کسی میل دارد این کنسرو را بخورد ؟ من خود می شناسمش!!
Man standing ... Your written request to the post just before it becomes even stirred a finger tab for the company, not the man he wants to burn ... The films made ​​for and is not worried, because Iran is a man who only thinks of his wife ... Which man will sleep! Otherwise having a carefree and are all on track ... and a man in a factory conveyor and the cans are placed in prison before his soul to become ... shit canned labeled and I also ... Who has the desire to eat the canned?  my own!

+ نوشته شده در  17 Sep 2011ساعت   توسط   | 

هی فلانی میدانی؟رسم زندگی چنین است...می آیند ....میمانند... عادت میدهند و میروند.وتو در خود میمانی و تو تنها می مانی راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است...؟مثل همه فلانی ها....؟

+ نوشته شده در  15 Sep 2011ساعت   توسط   | 

قبلا توی روزای سرد و گرم دانشگاه ... تصور این تصویرکه وقتی از شهرت خیلی دوری ... ماه ها دوری ...موقعی که بش می رسی عین معشوقه ات بغلش می کنی و نفسش می کشی و می شینی رو زمین خاکشو می بوسی ... قبلا  قبلا قبلا اینا رو تصور می کردم ... شایدم دایره جو .. نصیبمون بود اون زمان که ذهنی نگاری اینطوری می کردم... اما اما اما حالا این ساعت ها ... هر روزی که دستم به شیرازِ سروناز برسه اولین کارم اینه که خاکشو ببوسم از صمیمِ قلب بی هیچ شعار! حالا این روزا شیراز شده یه دوستِ دختر صمیمی... یه عشق! که تو بغلم باهاش گپ می زنم ... شیراز هم شبا سرشو می ذاره رو سینه م و ضربان تندِ رگ و پیِ من گوش می ده ...

+ نوشته شده در  7 Sep 2011ساعت   توسط   | 


به گزارش نقدنیوز به نقل از روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، هیات انتخاب سومین دوره جایزه بزرگ شهیدآوینی پس از ارزیابی و بازبینی بیش از 300 فیلم ارسالی به دبیرخانه این رویداد فرهنگی- هنری، 41 فیلم مستند را جهت رقابت در بخش مسابقه انتخاب و معرفی کردند.


آق قلا (محسن ظریفی‌پور)، اعدام به جرم آزادی (سیدجلال دهقانی اشکذری)، ایران، جنوب غربی (محمدرضا فرطوسی)، بانوی مبارز (پناه‌برخدا رضایی)، بچه‌های آسمان (سیدروح‌الله حسینی)، به خدا نگاه کن (سیدجلال کرامتی)، بهزاد بدون مجوز (محمدصادق اسماعیلی)، به زلالی آب (پناه‌برخدا رضایی)، پرچین راز (احمد جان‌میرزایی)، تامان خالا (علی دلکاری)، جایی که زندگی می‌کنیم (مرتضی پایه‌شناس)، جعبه سیاه 11 سپتامبر (محمدرضا اسلاملو)، جنایت در سکوت (بهروز نورانی‌پور)، جنگ ششم (سیاوش سرمدی)، دوباره نگریستن (ستار چمنی‌گل)، رادیو جوب‌شور (محمدحسین قاسمی، سلمان ابوطالبی)، روسری‌های رنگی ما (بتول سیف‌آکسری، سلما اوجی، اسماعیل دستگرد)، سبز، سپید، سرخ (سیدمحمدرضا هاشمیان)، ستاره‌ها– اپیزود 4: روایت آیت (مرتضی علی ‌عباس میرزایی)، سر بر شانه آسمان (احمد جان‌میرزایی)، سمتِ خاموش یک عکس (علیرضا قاسم‌خان)، شاه‌ رُخ (وحید زارع‌زاده)، شیمشک (فرهاد عیوضی)، شیر صحرا (پناه‌برخدا رضایی)، صیادان عشق (محمد حبیبی‌منصور)، عادت می‌کنیم (محسن استادعلی)، غزه (محمدمهدی فرودگاهی)، ‌قهرمان من (علی خسروی)، گلی گوران (محمدصادق اسماعیلی)، مادران سِربرنیتسا (رضا برجی)، مادران سرزمین جنگ (محمدحسین قاسمی، سلمان ابوطالبی)، مش تقی (سیدمحمدحسین هاشمی)، مشتی اسماعیل (مهدی زمانپور کیاسری)، معلم (محمدعلی فارسی)، نامه 26 آبان‌ 59 (مرتضی پایه‌شناس)، نشانی (غلامحسین شاه‌قلی)، نفس‌هایش (رضا سبحانی)، ننو (احسان شادمانی)، وقتی همه چیز دیر می‌شود (نغمه عافیت)، هائیتی زنده است (عابدین مهدوی) و هجرت از زمین (سیدحمید میرحسینی).
سومین دوره «جایزه بزرگ شهید آوینی» میزبان آثار مستندی با رویکرد اندیشه، آرا و آرمان‌های سید شهیدان اهل‌قلم است که از موضوعات بخش مسابقه این رویداد، می‌توان به مستندهای اجتماعی آسیب‌نگارانه، مستندهای اشراقی، سیاسی، مقاومت و پایداری همسو با تفکر شهید آوینی و آثار خاص مرتبط با شخصیت شهید آوینی یا مُلهم از آثار مکتوب وی اشاره کرد. این دوره از جایزه بزرگ شهید آوینی، مهرماه 1390 در شهر تهران برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  6 Sep 2011ساعت   توسط   | 


بخش ویژه ی اکران فیلم کوتاه به برنامه های باشگاه هفت اضافه شد .
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری فارس ، با اکران فیلم «ننو ، گهواره ی دستی ننه هامان »  ساخته ی احسان شادمانی از تولیدات واحد هنرهای تصویری حوزه ی هنری فارس ، این بخش به باشگاه هفت افزوده شد تا هر هفته قبل از اکران آثار بلند سینمایی ، یک اثر کوتاه از هنرمندان این عرصه به نمایش درآید.
در بخش تحلیل فیلم کوتاه این هفته ، پس از نمایش فیلم فوق ، محمود بهمنی منتقد سینما درباره ی این اثر گفت : فیلم ،کار خوبی است که به لالایی های فراموش شده خانواده ها اشاره می کند و پرداخت به این مسایل قدیمی و از یاد رفته، کار را عالی کرده است .
وی افزود: گرچه فیلم با پرواز مصنوعی هنرپیشه تمام شد و اگر چه دیدیم که هنرپیشه فیلم درحین ساخت کار دار فانی را وداع گفت ، اما گذشته از این موارد فیلم اثری تأثیر گذار و عالی از کار در آمده است .
حسین پاشاپور ، منتقد نیز در تشریح و تحلیل فیلم افزود : با توجه به جوی که به خاطر دوری از خانواده ها و گاهی موارد به سبب مشکلات اقتصادی برای دانشجویان پیش می آید شاهد نوعی انزوا و در خود فرو رفتگی از سوی این قشر هستیم که این فیلم به خوبی این موارد را نشان می داد .
وی افزود: علاوه بر پرداختن به علل افسردگی های روحی و بی خوابی های مزمن در میان دانشجویان که علت آن دوری از خانواده است ، فیلم به لالایی هایی که مادران برای بچه هایشان می گفتند می پردازد و این مورد به عنوان نماد تأثیر مستقیم خانواده در آرامش انسانها در فیلم مطرح شده است .
شایان ذکر است پخش فیلم کوتاه هر هفته نیم ساعت پیش از شروع برنامه باشگاه هفت از ساعت 10 صبح در سینما شیراز انجام خواهد شد  .

+ نوشته شده در  25 Aug 2011ساعت   توسط   | 

...

گوش کن ... این باد از میان برخورد و رقص برگ ها و ساقه های باریک درختان کاج و غان است ...رسوا شده اند تمام مردمان شهر ... زن ها ... کودکان ... مردان بی سرزمین ... همگی به سرزمین درختان کاج پناه آورده اند...زن خرابه ها میان تنه ی استوار درختان پناه گرفته اند و خبر آورده اند فردا ... ساعاتی گذشته از نیمه شب ...لشگری از جنس همین مردم با تیربارهاشان خواهند آمد و مردم را به خون دعوت خواهند کرد ... من با دوربین دیجیتال جدیدی که دزدیده ام( دوربین را اگر بخری عمرا فیلمساز خوبی بشوی... بخصوص آنها که ...) بگذریم ...من بالای شاخه ای که بدنم را نگه دارد ... به انتظار نشسته ام و دوربین را آماده ... با یک دستم  رمان چاه بابل  رضا قاسمی را می خوانم و با دست دیگر آماده ی تصویر گرفتن از روزگار مردمی که قرار است در سرزمین درختان کاج ... خون هاشان را با هم تقسیم کنند ... فکر نکنم این فیلم به تدوین برسد...چون این راش ها به دست خودی ها نخواهد افتاد...کاش تدوین گری جز من ... بیاید و ... نه ... حالا دیگر احساساتی نیستم ... تنها شاید سازم را به دست گرفته ام و با آن می نویسم...به خدای من به خدای مردمان سرزمین بابل قسم ... به شاهکارهای وودی آلن قسم ... به آخرین ساخته ی ایناریتو...زیبا... قسم که حالم خوب است ...این دسته وحشی فردا ... ساعاتی گذشته از نیمه شب ... سوار بر موتور هایی چون اسب های عرب ... به سرزمین درخت های کاج و غان حمله خواهد کرد ... من دو تا باطری اضافی با خود آورده ام و نمی دانم تا کجا می توانم این ارکستر خون را گزارش کنم با دوربین ام ...شیرین! آنا! آرش! آدرسم را می نویسم تا اگر توانستی مرا در این رزم شبانه همراه باشی ... سرزمین درختان کاج ...آنجا که چشمه ای ست و صدای تیر های ممتد کلاشینکف از دور به گوش می رسد ...


+ نوشته شده در  6 Aug 2011ساعت   توسط   | 

قول دادم از شیراز که بیرون می آیم با لبخند تمام روزهای سربازی را بگذرانم ... پشت کلاهم این جمله را نوشتم تا یادم بماند ، قول  دادم حتی سینه خیزها را با لبخند نفس بکشم ، قول دادم تا فیلمنامه اولین فیلم بلندم را تمام کنم ، اگر اگر اگر می شد دوربین ام را  یه جوری دزدکی ببرم تو پادگان ، یه مستندی از یادگاری های پشت در توالت ها می ساختم که بیا و ببین ...حالا می دانم که مفهوم پوتین چیست ! حالا دارد روزها از سرعت عادی اش زودتر می گذرد ، و هر روز خورشید به کله ی کچل این پسر شیرازی نزدیک تر می شود در بیابان های اراک... صبح ساعتِ ۶ در میدان صبحگاه پادگان مالکِ اشتر اراک به خط شده ایم و بی تکان به سرود مسخره و نازیبای نیروی انتظامی گوش می دهم چند دقیقه که می گذرد سه چهار تا از بچه ضعیف های تهرانی روی زمین ولو می شوند ، چرا که خون به مغزشان نمی رسد ، اینچین تصویری را ندیده بودم تا به حال ... من صاف ایستاده ام و ناگهان حس می کنم اسفندی که مادرجان در جیبهای ام ریخته بود دارد ذره ذره دود می شود ...

+ نوشته شده در  30 Jun 2011ساعت   توسط   | 

 می رقصم ... بی اختیار می رقصم ، حتی بدون موسیقی...مهم نیست پشت میز نشین ها چه پچ پچ می کنند، اسلحه هاشان را به من نشانه رفته اند ، و من با رقصم به صورتشان نزدیک می شوم و آبِ دهانم را به صورتشان می پاشم ، خونابه های دوستانم روی صورتِ من عطر افشان است ... اینجا ایران است و من می رقصم ، با شلیک اشکاور هاتان ، من در بخار نمک می رقصم...شما شلیک کنید!!!! می دانم که می کنید، من دوربین عکاسی ام را به صورتِ خود نشانه رفته ام و رقص خود را در پس زمینه سیاهی خفقان ها تصویر می کنم ... اینجا صد سال بعد است ، نمایشگاهی از عکس های نسل ما برای شما نمایش داده می شود ، می بینید ، درست دقت کنید ، من صد سال پیش برای امروز و آزادی شما رقصیده ام.

+ نوشته شده در  7 Jun 2011ساعت   توسط   | 

بهترین فیلم داستانی:

رها

کارگردان : پیمان نعیمی(دانشگاه هنر)، امیرپارسامهر(دانشگاه تهران)

بهترین فیلم انیمیشن:

سر و پند: نجمه بهنامن نیا

آواز مینا: مهدی آقاجانیان

بهترین فیلم تجربی:

اسرار آواز: ارسلان طاهری، شقایق صاحبکار

بهترین فیلم مستند:

ننو: احسان شادمانی

دانشگاه سوره

بهترین کارگردانی:

پیمان نعیمی-امیر پارسامهر( رها)

بهترین فیلمنامه:

پوریا کاکاوند (بازی نامه )

بهترین فیلمبرداری:

سینا کرمانی زاده(رها)

بهترین تدوین:

مرتضی نیک نهاد (دوردست)

بهترین صدا:

علی ترابی(دوردست)

بهترین طراحی صحنه:

پیمان نعیمی-امیر پارسامهر-سینا کرمانی زاده( رها)

بهترین بازیگر مرد:

پدرام شریفی(بازی نامه)

بهترین بازیگر زن:

فرانک کلانتر(بازی نامه)

جایزه ویژه هیئت داوران:

گردش: حامد رجبی

بازی فرزاد رنجبر نظری برای فیلم بادبادک ترسو

بهترین فیلم از نگاه تماشاگران

رها : پیمان نعیمی(دانشگاه هنر)، امیرپارسامهر(دانشگاه تهران)

+ نوشته شده در  7 Jun 2011ساعت   توسط   | 

خیالاتم،را دور هم جمع می کنم ،حالا شروع به نوشتن درباره صدا می کن ...در پانتومیم  صدا  غايب است و حرف ها در سراسر بدن بازيگر و اطوار چهره رخ مي‌نمايد و گسترده مي‌شود. جلوه‌هاي غيرعادي فيلم های دوران صامت در عرصه‌ي صدا، به واسطه‌ي عنوان‌هاي دروني فيلم، به جدايي كلام بازيگر از تصوير بدنش مربوط مي‌شدند و این به آن معنا بود که ما صداا را فرض می کردیم یا به ترجمان بهتری فرض می کردیم بگذارید کمی از تمرین های صدا در مبانی صدای آقا ی گروتفسکی در تئاتر آزمایشگاهی لهستان بگوییم .گروتفسکی در دوره اول: تئاتر بیش از حد لازم از فنون وهنر های دیگر به ویژه سینما و تلویزیون اخذ کرده است و جوهر اصلی خود را گم کرده است ، در این مرحله کوشش عمده او این بود که هر آن چیزی را که حقیقتا برای تئاتر ضروری نیست را حذف کند ، او خود ، این رهیافت را ئئاتر فقیر می نامید.گروتفسکی و گروه تئاترش از ماشینیسم دوری می گزیند و کاربرد آنچه را که بوسیله بازیگر خلق نشده به حداقل می رساند.در این شکل تئاتری بازیگران   اجازه  نداشتند  از گریم و تغییر لباس استفاده کنند تا نشان دهند که تغیرات در نقش و درون شخصیت ها واقع می شوند ، آنها از دکور به مفهوم سنتی آن استفاده نمی کردند ، تنها اشیایی را در صحنه می گذاشتند که در طول یک  نمایش و منطبق با نیازهای آن به کاربرده می شود .

بازیگری که خود را افشا می کند و درونی ترین بخش وجود خود را – همان بخشی که از چشم دیگران پنهان است- قربانی می کند ،باید بتواند با حرکت و صدا ،انگیزش های معلق در مرز رؤیا ،واقعیت را ارئه دهد . در نتیجه آقا ی گروتفسکی همه صدا سازی را در تئاتر به دوش بازیگرانی توانا می گذارد تا خود صداگذار و طراح صدا و تمام حجم صدای صحنه باشند.

لحاظ كردن صدا در سينما (در مجازترين شكل به لحاظ تاريخي و نهادي، يعني ديالوگ يا به كارگيري صدا) شبكه‌اي از استعاره‌هايي را به خطر مي‌اندازد كه گويي نقطه‌ي كانوني آن‌ها بدن است. ممكن است كسي خيلي راحت پاسخ دهد كه امري است طبيعي، چه كسي مي‌تواند صدا را بدون بدن فرض كند؟ اما، بدني كه فن‌آوري و فرايندهاي سينما باز‌سازي مي‌كند يك بدن خيالي است، كه پايه و نيز مبناي شناسايي فردي است كه فيلم مورد خطاب قرارش مي‌دهد.

همان‌طور كه صدا بايد در بدني معين قرارگيرد، بدن نيز بايد در فضايي معين قرارگيرد. فضاي بصري خياليني كه فيلم مي‌سازد، با تكنيك‌هايي براي فضاسازي صدا، جا دادن آن، عمق دادن به آن، آقای گروتفسکی دقیقا با همین تکنیک عمل می کرد ، به این معنا که بازیگرانش را در معماری و محیطی تصویر می کرد که خود سازنده آن محیط باشند ....در حقیقت ایشان (گروتفسکی ) با ابزار صدا و حتی دیالوگی که بازیگر می گفت ...معماری را تعریف و سپس به ما معرفی می کرد.

بله ،آیا می توان از عنصر صدا و مبحث صدا گذاری در جایگاه های دیگر ی هم بهره برد ؟همانند آقای یرژی گروتفسکی که از صدا برای ساخت و ساز تمام آن چیزهایی که می بایستی بر صحنه می بود ولی نبود استفاده می کرد....در واقع تئاتر او هیچ گونه صحنه آرائی نداشت ...تنها و تنها یک یا چند  بازیگر .

می خواهم به این نتیجه برسم  که برای   بخشيدن انسجامي واقعي به شخصيت‌ها در فیلم کوتاه  توجه به طنين فضا، ويژگي‌هاي پژواك و عمق‌نمايي صدا نمايانگر علاقه به باز‌آفريني است، چنان كه يكي از تدوينگران صدا آن را چنين توصيف مي‌كند: «رايحه‌اي كه واژه‌ها را دربر مي‌گيرد، حضور صدا و شيوه‌ي تناسب آن با محيط فيزيكي.» مثل:صداي خارج از تصوير و صداي روي تصوير.

اصطلاح صداي خارج از تصوير به رابطه‌ي خاصي بين صدا و تصوير اطلاق مي‌شود؛ رابطه‌اي كه در طول تاريخ در فعاليت‌هاي متنوع فيلم‌سازي بي‌نهايت مهم بوده است. هر چند درست است كه صدا تقريباً هميشه با توجه به تصوير مورد بحث قرار مي‌گيرد، ولي لزوماً به اين منجر نمي‌شود كه اين مسأله به‌طور خودكار صدا را به عنصري فرودست تبديل كند. از نگاهي ديگر، جاي شك است كه هر تصويري (در فيلم ناطق) با صدا تغيير نيابد. اين مسأله با توجه به اين واقعيت كه در سينماي داستاني رايج صدا از آغاز تا پايان فيلم امتداد مي‌يابد، اساساً همين‌گونه است؛ صدا هيچ‌گاه غايب نيست. (سكوت، حداقل طنين محيط است.) در واقع، نبود هيچ صدايي در تدوين حاشيه‌ي صوتي ناپسند است.

پس ما هم می توانیم در فیلم های کوتاهی که می سازیم از ان تکنیک صدا استفاده کنیم (صدا گذاری)معمولا این گونه فیلم ها اگر هم ایده ی درست و حسابی برای پرورش و ترجمه به زبان تصویر داشته باشند ،به دلیل وجود مشکلاتی این چنینی  نمی توانند خود را به رخ بکشند. یکی از عمده ترین این ضعف ها نبود پول کافی برای ساخت است .که مجبوریم بعضی چیزها را حذف کنیم ...به عنوان مثال صدابرداری و به دنبال آن صداگذاری ...

قافل از این که حتی می توان با تکنیک ها و عناصر صدابرداری و صداگذاری سطح فیلم را ارتقا بخشید و حتی دست به تعریف ویژگیها و ابعاد دیگری از فیلم زد.گوشمان را که در بعئ شنیداری این روزهای فیلم های کوتاه جهان امروز تیز کنیم شاهد خواهیم بود تمايل خودمان و نفر روبه رویی که روی صندلی نشسته است و به فیلم ما نگاه می کند  !لذت شنيدن شامل چه چيزي مي‌شود؟ وراي تأثير افزوده‌ي رئاليسم كه صدا به سينما مي‌دهد، وراي ضميمه‌ي معنايي كه به گفتگو قابل فهم مي‌بخشد، چه چيز خصوصيت لذت شنيدن يك صداست؟ خاطرات نخستين تجربه‌ها از صدا، و از رضايت توهمي كه به وجود آورده است، لذت شنيدن را دربر مي‌گيرد و رابطه‌اش را با بدن …

با حوصله ی بیشتری تدوین کنیم هم به این نتیجه می رسیم ، و در نهایت با گذاشتن موسیقی انتخابی از هر جهنم دره ای که فکرش را بکنی و  شوت کردن آن زیر لاین تدوین و تمام . حالا بیا درستش کن ...نه ، کاری نمی شود کرد ، حالا همه نشسته ایم و به فیلم کوتاهمان نگاه می کنیم و به به و چه چه که عجب این موسیقی به فیلم نشسته است ...اما باز هم  نه، خودمان را گول می زنیم ، این موسیقی قبلا به تن یک فیلم (شاید بزرگ) پوشانده شده و کاریش هم نمی شود کرد ...و حتی بعد از این ایام هم ...

 

 

+ نوشته شده در  4 May 2011ساعت   توسط   | 

صبر کن ...آی که در تو، موسیقی جاری ست ، تنت صدای تار می دهد ، نگاهِ خیره ات را از من بگیر ، من دل و دین از دست داده ام ، تو به انتظار من نباش ، رویا، بانو ، شیرین هر چه اسم بر تو نهاده اند ، تو یک نفر بیشتر نیستی ، در کالبد های متفاوت،امروز خود یک جهان دوباره است که در تو وجود دارد ،من در لجن فرو رفته ام ، دهه من در آب و فلز فرو رفته است ، من آتش نشانم ، تو برو ، من درخت را نجات خواهم داد ، نسل سگیِ من در رشد انقلاب به دنیا آمد ، دست و پایش را در جنگ شناخت ، خواندن و دانستن را در تحریم ها فهمید ، اولین بوسه هایش را پنهانی در خفقان گرفت که یادگار روزهای پس از جنگ بود ، نسل ما اولین اعتراض هایش را در فساد اقتصادی و سیاسی سر داد ... نسل ما سر داد ...

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2011ساعت   توسط   | 

به گزارش ایسفا ،  انجمن فیلم کوتاه ایران در برگزاری جشنواره فیلم کوتاه شیراز که در اسفندماه گذشته  در شیراز برگزار شد ،  همکاری داشت . علاوه بر  نمایش فیلم کوتاه صربستان در بخش جنبی ، انجمن  با معرفی ۴ نفر از اعضا خود ، در داوری جشنواره نیز همکاری کرده است .  عاطفه خادم الرضا گزارشی از این جشنواره برایمان ارسال کرده است که می خوانید :

چند هفته ی پیش مجید برزگر با من تماس گرفت تا در جشنواره ی فیلم کوتاه شیراز مجموعه ی فیلمهای برگزیده ی فیلمسازان صربستان (فیلم آرت) رو به نمایش بگذاریم. در حالی که سه روز قبل از سفر به شیراز متوجه شدم در کنار نمایش این فیلمها قراره به همراه مصطفی آل احمد ، شهرام میراب اقدم و امیر توده روستا فیلمهای بخش مسابقه رو هم داوری کنیم.
وقتی رسیدیم شیراز، تیم برگزار کننده ی جشنواره به استقبالمون اومده بودن و خیلی گرم و صمیمی بر خورد کردن. ما هم خیلی خوشحال بودیم ، هم از دیدن اونها و هم از اینکه رسیده بودیم . خب این روزها سفرهای هوایی ، ایستگاه های بین راهی هم پیدا کردن!
ما خیلی زود درگیر داوری فیلمها شدیم. فیلمها در سه بخش مستند ، داستانی و انیمیشن  ارزیابی شدن. البته ما بخش ویدئو آرت رو بر اساس فیلمهای شرکت داده شده به سه بخش دیگه اضافه کردیم. در مورد جشنواره ی فیلم کوتاه شیراز باید بگم، که به همت چند نفر از فیلمسازهای فیلم کوتاه شیراز برای سومین سال بر پا می شد. این جشنواره امکانیه برای فیلمسازهای فیلم کوتاه شیراز که فیلمهاشون رو به نمایش بذارن.
ظاهرا در سالهای قبل فیلهمای درخشانی در این جشنواره حضور داشتن، اما متاسفانه امسال تعداد فیلمهایی که قابل بحث بودن خیلی محدود بود ، که در واقع مبنای داوری ما هم همون فیلم ها شدن.  فیلمهایی  مثل “دوما” در بخش داستانی ، “امشب وقت خوبی واسه مردن نیست”  در بخش تجربی ، “جعبه” در بخش انیمیشن و فیلم مستند “ننو” ، هم از نظر ساختار و هم از نظر محتوا فیلمهای خوبی بودن.
به شکل کلی، کمبود مطالعات سینمایی ، آموزش آکادمیک و نگاه شخصی و خلاقه ی فیلمساز در بین فیلمها حس می شد. اما در کنار همه ی این موارد، مسئله ی بودجه اصلی ترین نکته ای بود که هم جشنواره و هم فیلمسازها درگیرش بودن. نبود بودجه ی کافی، به جشنواره این امکان رو نمی داد که از تولید فیملهای فیلمسازان برگزیده حمایت کنه و از طرف دیگه امکانات آموزشی محدود شده بود.
در نهایت، “انجمن فیلم کوتاه ایران” فیلم “امشب وقت خوبی واسه مردن نیست” رو بخاطر جسارت در انتخاب سوژه و شکل روایت به عنوان فیلم برگزیده خود انتخاب کرد.  

لازم به ذکر است که سومین جشنواره فیلم کوتاه شیراز از تاریخ ۲۱ اسفندماه  به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی شیراز به ۳ روز برگزار شد
+ نوشته شده در  26 Mar 2011ساعت   توسط   | 


در بخش مسابقه جوانان زیر ۲۵ سال جشنواره فیلم تصویر، رخشان بنی‌اعتماد، رضا میرکریمی، عزیز ساعتی، حبیب رضایی و امید روحانی آثار را داوری کردند. حبیب رضایی به‌نمایندگی از سوی هیات داوران و هدیه تهرانی از جمله هنرمندان حاضر سینمایی در مراسم، اهدای جوایز این بخش را بر عهده داشتند. در بخش فیلم‌های کوتاه این جشنواره برنده تندیس تصویر سال اعلام نشد اما دیپلم افتخار را به فیلم‌های “آنفولانزای  A”به‌کارگردانی اکتای سرشت و “پایان بی‌صدا” به‌کارگردانی یوسف حاتمی‌کیا اهدا شد و از فیلم‌های “یک بدون عنوان تلخ” ساخته‌ی سارا ایوزخانی و “هوای بسته بندی شده” ساخته اکبر تراب‌پور با اهدای تقدیرنامه قدردانی شد.

 در بخش فیلم‌های نیمه‌بلند، داوران دو فیلم را شایسته دریافت تندیس معرفی کردند؛ فیلم مستند “ده تا” ساخته‌ی محمدصادق دهقانی و “سلاطین خیابان‌ها” به‌کارگردانی مشترک زینب تبریزی و پالیز خوشدل. همچنین دیپلم افتخار به دو فیلم “ننو گهواره دستی ننه‌هامان!” ساخته احسان شادمانی و “هر چیز بی اهمیت” ساخته مصیب حنایی تعلق گرفت. فیلم‌های “اتاق سفید” به‌کارگردانی سیاوش مقدم و “چاه” به‌کارگردانی امیررضا جلالیان نیز تقدیر شدند.

picture: poshte sahne nanno by:ali mohamadi

+ نوشته شده در  12 Mar 2011ساعت   توسط   | 

یکی از عکس های بهروز رو گذاشته بودم روي فيس بوك پيام لاريان دوست عزيزم يه چيزي نوشته روي فيس بوك كه به گذشته هاي نه چندان دورمان با بهروز بردمان.از آنجايي كه براي من و بسياري از دوستان بهروز مرگ اش شك بر انگيز و سياسي مي نمايد و اين سوالي ست كه ماه هاست گويي جوابي برايش در سوال هامان پيدا نشده اين شعر كوتاه كه هر كه نوشته ... نزديك به احساس اين روزهاست. يا علي. 

‏گر روزي آن غار

فرو ريزد

به کجا پناه خواهند برد؟

به کجا پناه خواهند برد؟

اين مردمکهاي خون آلود

تارهاي حياتشان را بر کدام گور،گوشه خواهند بست؟

آرام باش شطِ دور دست

آرام باش

تو هنوز چشمان بي حرکت و مضطربِ آن ماهي کوچک را از دست نداده اي

انبانت را باز کن

ببين

آنها هنوز نگران اند

آرام باش شطِ دور دست

هنوز خروشِ ناخن هايي که دنيا را مي خراشند

وآن آتشي را که در تو باد جستجو مي کنند

خاموش شده است

آن آتشِ سياه خواهد آمد

و ني هاي لرزان را خواهد خرد کرد

خواهد کوبيد

خواهد نابود کرد

آرام باش . . . بلند ترين موج

آرام باش در آن هنگام

که تو دستِ نابود کننده ات را پايين آوردي

اين تخته پاره هاي نقاب پوش عريان خواهند شد

و چه چشمانِ گستاخي

که ازشرم فرو خواهند ريخت . . .

آرام باش . . . طوفانِ نا آشنا

اين غبارها پَستي خواهند گرفت

اين برج هاي عاج به گردابها خواهند رسيد

رقصِ خشم انگيزِ برگ هاي خشک خواهد ايستاد

و پاهاي عظيمِ آن سايه ي نزديک شده

که در خود خورشيد ها پنهان دارد . . .

کوره ي منتظر

زيرِ اين آرامشِ شِکننده

پتک هاي عصيان را سنگين تر کن

و چشمِ شعله ورت را

آن چشمي که پَستي ها و رياها را فاش خواهد ساخت‏

+ نوشته شده در  30 Nov 2010ساعت   توسط   | 

هیات داوران : مینو فرشچی - فواد نجف زاده- فرشاد فدائیان
پویانمایی:
لوح تقدیر و مبلغ یک میلیون ریال به فیلم زنگ تفریح ساخته مرتضی نصیری از شیراز
مقام سوم مشترک شامل دیپلم افتخار و مبلغ 2 میلیون ریال به (فقط یک سوال )ساخته سعید رزم آهنگ از شیراز و (کراوات کتانی ) ساخته فرزانه زینلی از آباده
مقام دوم : شامل دیپلم افتخار و مبلغ سه میلیون ریال به داستان جعبه ای ساخته بهروز نصیری فرد از شیراز
هیئت داوران هیچ اثری را برای مقام اول شایسته تقدیر نداست.
داستانی
لوح تقدیر برای پژوهش به فیلم دوما ساخته سجاد ایمانی از نور آباد
لوح تقدیر و مبلغ یک میلیون ریال به فیلم ودین ساخته سجاد دارابی از نور آباد
مقام سوم مشترک شامل دیپلم افتخار و مبلغ 2 میلیون ریال به هرکدام به نامه ساخته ساسان دسی از شیراز و آوای موسقی ساخته برهان فهندژسعدی از شیراز
مقام اول :شامل تندیس جشنواره و لوح تقدیر و مبلغ 5 میلیون ریال به دوما ساخته سجاد ایمانی از نور آباد
مستند:
لوح تقدیر برای تصویر برداری و تدوین به لطفا غروب نکن ساخته احسان شادمانی از شیراز
لوح تقدیر بخاطر رویکرد مواریث بومی و ملی به لوده ساخته سید حسن کشفی از استهبان و سرمه ساخته غلامرضا زارع پور از فسا و پیر پیران ساخته مجید خادم از شیراز
مقام سوم :شامل دیپلم افتخار و مبلغ دو میلیون ریال به راز ساز ساخته گلکو نشاطی از شیراز
مقام دوم شامل دیپلم افتخار و مبلغ سه میلیون ریال نون_نان ساخته ابوالحسن حسینی از گراش
مقام اول شامل تندیس جشنواره و لوح تقدیر و مبلغ پنج میلیون ریال به لطفا غروب نکن ساخته احسان شادمانی از شیراز
بومی
شامل تندیس جشنواره و لوح تقدیر و مبلغ یک میلیون ریال به فیلم بازی های خودمونی ساخته عبدا... فربود از گراش

+ نوشته شده در  30 Nov 2010ساعت   توسط   | 

ميان آدم ها راه مي روم ،  و گاهي ،‌ از آني كه درونم زندگي مي كند مي پرسم ، آن كه كنار ديوار ايستاده به چه فكر مي كند.دستانم درون جيب هايم عرق مي كند ،‌يك عرق سرد ،‌تمام مدت ...مدام ...هميشه ، نمي دانم چرا هميشه انقدر كف دستهايم عرق مي كند ،‌از خجالت كشيدن نيست ،‌مي دانم دردم اين نيست ، اگر هم باشد مهم نيست ،‌ آرام آرام قبل از رسيدن به بيست و پنج سالگي دارد پشتم خم مي شود ، دوستانم مي گويند تو زياد فكر مي كني ، شايد ،‌ كاش اين كار را نمي كردم ....سفيد شدن موهايم را نگاه مي كنم ،‌اما هنوز آن يكي چرا كنار ديوار ايستاده است .... نمي دانم ... دستانم درون پارچه ي شلوارم به يك عرق سرد ادامه مي دهد ... تنم مي لرزد ،‌اين عزرائيل هم دست از سر ما برنمي دارد، دم به دم از درون من رد مي شود و مرا مي لرزاند ... چرا  هنوز كنار ديوار استاده است .چند دقيقه مي گذرد ،‌آن مرد از كنار ديوار حركت مي كند ،‌و مي رود ...روي ديوار همان جايي كه مرد ايستاده بود نوشته شده  به من تكيه بدهيد ،‌من به شما گرما مي دهم ، به سمت ديوار مي روم ، چقدر اينجا گرم است ، پشتم گرم شده ،‌ جاي خوبي ست ... يك نفر آرام آرام نزديك مي شود ...به من نگاه مي كند ،‌ بايد از كنار اين ديوار كه انگار بزرگ ترين بخاري ها پشت آن كار مي كنند بروم ...نمي دانم به اندازه كافي گرم شده ام يا نه؟ به هر حال بايد اينجا را ترك كنم ... و يك نفر ديگر بجايم بيايد ...دوباره راه مي روم ... بدون توقف... سرم را روي شانه ام فشار مي دهم و آرزو مي كنم كاش مي توانستم يك گربه باشم تا اين زمستان سرد را بتوانم تحمل كنم.

+ نوشته شده در  15 Nov 2010ساعت   توسط   | 

شیراز- قبرستان محلی قصر قمشه.

+ نوشته شده در  7 Nov 2010ساعت   توسط   | 

کنارم بایست،تا قدِ هر دومان بلند تر شود!

بهروز جان! سلام.

بچه ها می پرسند کنار خاکت آمده ام یا نه ،راستش جوابی نداده ام ،خودم را مرور کرده ام ،سرتاسر این تن سراسر سوال  را ، و باز به یاد بادگونه تو افتادم و خودم را ایستاده خاک کرده ام که چرا جرات نمی کنم کنار خاکت بیایم و کنارت بایستم،بچه ها در خانه کوچکمان نگاه می کردند، مستقیم به من ،و من ایستاده، بدون آنکه به دیوار خانه تکیه داده باشم ، ایستاده خاک شده بودم ،  درست نمی دانم چرا ، نه ، می دانم ! بذار توضیح بدهم،تو در افق گسترده شده ای و من در عمودِ خویش،و این آن چیزی ست که من تحملش را نخواهم کرد هیچگاه،مثل تمام آن هیچگاه هایی که در روزگارمان با هم و بی هم داشتیم.من اعتراض دارم بهروز، من سراسر تنم خار درآورده است.مدام به باد فکر می کنم ، مدام به رابطه باد با تو فکر می کنم ، مدام به انجیل فکر می کنم که ؛باد هرکجا بخواهد می وزد! و تو و من نمی دانیم که از کجا می آید و به کجا می رود.خدایا چرا باد را انقدر آزاد گذاشته ای و مرا حتی جرات نداده ای که کنار خاکِ آنی که از  دست داده ام بایستم.من با باد دعوا دارم، خدایا من می خواهم با باد مجسمه بسازم،آنِ من، باد شده است ، و حالا... دوربین فیلمبرداری ام نمی تواند تصویر باد را ضبط کند، این دوربین گویی باد را نمی فهمد... پس چرا بعضی ها انقدر آزادانه درونش می دوند...ما  پشتمان به هم بود بهروز ، برای گرمایی که به هم انتقال می دادیم ، دستمان در دست هم بود حتی از فاصله های دور،من با بچه ها، سعی می کنیم شاد باشیم و جلو انفجارمان را بگیریم ،تو باور کن ، تو تنها آنی هستی که داستان های باد مرا باور می کنی.بهروز!  بلند شو و کنارم بایست.نگاه کن ! درخت شده ای بهروز.می دانم، رقص شده ای این روزها را ، کنار هم راه رفتیم ، به صدای هم گوش می داده یم ، بدون آنکه  تصویر هم را ببنیم ، شاید ، نه ، یقیین دارم ، که صدای هم را می شنیدیم و تصویر متحرک هر دومان را هر دومان تخیل می کردیم ، با هم می رفتیم ،با هم می رفتیم ، قرار نبود از کنار هم بگذریم،تعداد قدم هایت ، قدم هایم یادم است.وقتی مرگ به سراغ ات  آمد ، کنار جسدت ، زیر آب ، اماده نشستم،سرد بود ، اما تنِ تو خشک و گرم ، مثل روزهای آفتابی شیراز...انگار نه انگار که اینجا آب است ، دستم را در جیبهایت کردم ، و آنهمه داستان برای سینما ، انهمه فحش برای بی هویت های کاخ نشین،؟آنهمه  کفر برای سیاسیون از جیبت بیرون آوردم و در جیبم پنهان کردم،در جیب پیراهنت ، زیر آب یک نوار بود که صدای فرهاد مهراد و موسیقی بنفشه ها را داشت می نواخت ، فحش ها را پنهان کردم تا به موقع فریادشان بزنم ، فرهاد را همان زیر آب از بر کردم و در تنم جاری شد ، مانده است این داستان ها برای سینما که تا 40 سالگی وقت دارم ، در گلویم زمزمه می کنم ، در گلوی من چیزی منفجر نخواهد شد ، وداع با تو ودع با اسلحه است ، خودت را آماده کن برای فیلم بعدی ، منظورم ((دشت و قصه پریان )) است . نقشی برایت نوشته ام که کارآزمده ترین خیاط ها را توان برش چنین لباسی برای بازیگری نیست ، حالا فقط می خواهم  ! دستم را روی شانه ام بگذارم و خودم را در آغوش بکشم ! برای تنهایی ام لالایی می خوانم ... یک ترانه ی غمگین را  با سوت در دهانم بازی می دهم ...من از تمام این کارها لذت می برم.دست تو دست من است و دست من دست  تو، می بینی این آنی ست که دنبالش می گشتی ...

 

+ نوشته شده در  3 Nov 2010ساعت   توسط   | 

نمایش فیلم مستند (( ننو)) واپسین بازی زنده یاد بهروز عارف دوست

چهار شنبه 12 آبان 5 بعد از ظهر - تالار حافظ شیراز-پخش هفتگی فیلم های کوتاه انجمن فیلم کوتاه شیراز

+ نوشته شده در  2 Nov 2010ساعت   توسط   | 

اسمش را گذاشته اید جشنواره تئاتر

عده ای دور هم جمع شده اند ، به یمن دیدن یکدیگر، خنده ها ، یادهاشان ، خاطره هاشان،را مرور می کنند، بذل و بخشش مدیران تئاتری و شهری و استانداری و فرمانداری و هر داری دیگری که فکرش را بکنید ، در اختتامیه ، همه وقت اختتامیه یادشان می افتد ...انگار تئاتر کار ها دستشان دراز است که شما کفِ دستشان را پر کنید ... آی ما این کار را کردیم ، آهای ما اون کار را کردیم ، رئیس به اصطلاح اداره ادبی هنری ارشاد قابل توجه است ...به اندازه یک تارخ مکتوب دو جلدی انگار شما سالیانه تئاتر کار می کنید ! پس این وضعیت افتضاح کارهاتان ؟؟؟؟ بی خیال ، ما که خودمان را به بیهوشی زده ایم ، شما نیستید ، ما هستیم جای شما ، به به نیستید ،ببینید تئاتر در شیراز به چه روزمرگی دچار شده است ...جناب فلانی و همنشینانش  یا ما را گیر آورده اند یا خودشان را ...می خواهد خوشتان بیاید ، می خواهد باعث دلزدگی تان شود ، فرقی ندارد ، یک دور هم آیی ست نه فستیوال تئاتر...البته سالهاست که واژه ها در حال تغییرند ، مثلا واژه دانشگاه با وجود یونیورسیتی صدرا معنایی دگرگون برای ما ها ، ما های زیاد ، پیدا کرده است.همه چیز بود (است)جز تئاتر...جمله آخر:از دولت پروپاگاندا واری مثل این دولت ، دیگر هیچ چیز بعید نیست...کاش اینجا کالفرنیا بود و من هم مایکل مور تا رسواتان می کردم...به امید آنروز.

+ نوشته شده در  1 Nov 2010ساعت   توسط   | 

فیلمی که باید دید... بارها و بارها ...

كيشلفسكي فيلم ساز لهستاني، همچون سرزمين مادري خويش هيچ گاه شاد نبود و شخصي تنها و منزوي بود و با اين كه‌ همواره‌ از ضعف‌ ريه‌ها رنج‌ مي‌برد، هرگز سيگار كشيدن را كنار نگذاشت و هميشه پشت ابري از دود سيگار به مفاهيم زندگي و سرنوشت فكر مي كرد. در سال 1994 در جشنواره كن گفت كه ديگر تحمل فيلم سازي را ندارد و مي خواهد يك زندگي عادي كه سالها آرزويش را مي كشيده است شروع كند و گفت كه مي خواهد در خانه بنشيند و پشت سر هم سيگار بكشد و به هيچ چيز اعتنا نكند. و پس از آن كيشلفسكي در اوج موفقيت و محبوبيت سينما را كنار گذاشت.

در ضحنه اي از فيلم ورونيكا در حال قدم زدن است كه دختري هم شكل خود را در اتوبوس توريستي مي بيند كه ورونيك است. ورونيك نيز در داخل اتوبوس مشغول عكس گرفتن است و در همان حال عكسي از ورونيكا مي گيرد. اين صحنه تنها نقطه تلاقي اين دو شخصيت است.جدال روحی یک همزاد با همزاد...فیلمبرداری فیلم بسیار بع من آموخته ...ایرن جاکوب الهام بخش بسیاری از شخصیت هایم بوده است.فیلم در دو زمان در تو جاری می شود... اینکه آیا من همزادی دارم ؟ و اینکه چه اتفاقی میان این دو همزاد می افتد؟

+ نوشته شده در  28 Oct 2010ساعت   توسط   | 

 خاطره ای از فیلمی که هرگزساخته نشد، اما فیلمی با بازیگرانی حقیقی در قعر سکوت و جنون:
« نخستین بار که چشمم را پشت یک دوربین گذاشتم – یک بل و اوون 16 میلی متری-  در یک آسایشگاه روانی بود. مدیر آنجا، مردی تنومند،  چهره ای داشت که هر روز بیشتر شبیه به  بیمارانش می شد. در آن زمان در فرراره، زادگاهم زندگی می کردم: شهر کوچکی شگفت انگیز، باستانی و پرشکوه، مدیر می خواست به هر قیمتی شده به من کمک کند و روی زمین غلت می خورد تا نشان دهد که بیماران در برابر بعضی از انگیزش های بیرونی  چه واکنشی نشان می دهند. من هم مصمم شد همانجا و همان موقع فیلمی از آن بیماران تهیه کنم و آنقدر اصرار کردم تا سرانجام مدیر اعلام کرد: « باشد، امتحان کنید!» .
ما دوربین را کار گذاشتیم و پروژکتورها را آماده کردیم و دیوانگان را به اطاقی که برای نخستین فیلمبرداری  لازم بود، بردیم، باید بگویم آنها با آرامش و سر به زیری  و دقت برای اینکه اشتباهی نکنند، از ما اطاعت می کردند. از این لحاظ  واقعا تاثر برانگیز بودند و من از نحوه ای که مسائل پیش می رفت، خوشحال بودم. سرانجام دستور دادم که پروژکتورها را روشن کنند و کمی احساساتی شدم. اطاق یکباره غرق نور شد. تا یک لحظه دیوانگان بی حرکت ماندند  و گویی ترسیده باشند . من هرگز چنین بیانی از ترس را، آنقدر عمیق و کامل، برچهره یک هنرپیشه حرفه ای ندیده بودم. تنها یک لحظه بود، تکرار می کنم، تنها یک لحظه و سپس صحنه ای توصیف ناپذیر  پدید آمد: دیوانگان شروع کردند به کج و راست شدن و فریاد کشیدن ، غلتیدن روی زمین  همانطور که مدیرنشان داده بود. در یک لحظه اتاق به غاری جهنمی تبدیل شده بود. دیوانگان با نومیدی  تلاش کرده بودند از خود در برابر روشنایی که همچون هیولایی ماقبل تاریخ به آنها حمله برده بود دفاع کنند  و چهره های آنها که پیشتر در آرامش بود و می توانستند جنون را در مرزهای انسانی محدود کنند، اکنون به شکلی  آشفته و دگرگون و تخریب شده در آمده بودند.  و حالا ما بودیم که در برابر  این صحنه به هراس افتاده بودیم. فیلمبردار حتی قدرت آن را نداشت که موتور را روشن کند و خود من هم نمی توانستم هیچ دستوری بدهم. سرانجام مدیر بود که که فریاد کشید: « کافی است! خاموش کنید!» و در اطاقی که بار دیگر نیمه تاریک و ساکت شد، ما شاهد آرام گرفتن کالبدهایی شدیم که در جنب و جوش بودند اما از توان افتاده و گویی آخرین تکان های احتضار را می خوردند.
من هرگز این صحنه را فراموش نمی کنم.»

+ نوشته شده در  28 Oct 2010ساعت   توسط   | 

سینمای مستند؛سینمای دیوانه

(پژوهشی کوتاه در فیلم مستند پرتره)

احسان شادمانی

پایان نامه تئوری در مقطع کارشناسی سینما

  چکیده پژوهش: دیوانه را نه دیوانه گویی بل دیوانه وار و بی خستگی کار کردن پنداشته ام . سوژه های انسانی و گیر و دارِ آن در سینما جزو بهترین ایده ها و تمام ناشدنی هاست.از سویی سردرگمی بسیاری در نمایه های مستند (شکل های مستند سازی ) ارائه شده است.از کتاب مایکل رابیگر تا بیل نیکولز، در این میان سینمای مستند پرتره (چهره نگار) برای نگارنده بیشتر جلب توجه کرده ، چرا که پایان نامه عملی هم (فیلم مستند ننو)در واقع کنکاش و پژوهشی در همین نوع از سینما با رویکردهای جدید است.در گذر از این ایده پردازی که پیرامون فضا سازی در فیلم مستند پرتره می گردد نگارنده به سراغ گونه های مستند رفته است و در مهمترین و آخرین بخش از این پژوهش کوتاه به گونه های مستند پرتره پرداخته است که بر اساس تقسیم بندی های کلاسیکِ ارائه شده توسط دیوید بوردول در کتاب هنر سینما و کتاب ساختن فیلم مستند ارائه شده است ، وجه تمایزی که در اینجا به چشم می آید تقسیم بندی این گونه ها در سینمای مستند پرتره است که در کتابی به چشم نمی خورد.و حاصل جستجوهایی در کتابهایی مختلف و وب سایت های ارزشمند در این زمینه است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  25 Oct 2010ساعت   توسط   | 

زیباست!

هم تنهایی و هم دست نوشته های کسی که تنهاست...
اما تو تنها نیستی ... توی قلبت آدمای زیادی میان و میرن و این نشون میده که راستی راستی تنها نیستی!
توی جاده چشمات خیلی ها رهگذرند و خیلی ها تا ابد می مونند
گوش های تو مسیر طول موجهاییه که خیلی بهم شبیهند چون همیشه معرف یک اسمند یعنی اسم تو!
با این تفاسیر باز هم تنهایی؟!
صدا هست،آدمهایی که گاهی عمق نگاهت را می پیمایند،دستانی که دستانت را می فشارند...همه ی این ها هست
.می دانم کاملا می فهمم ... باز هم تنهایی هست
گرچه تنهایی همیشه هست ...با وجود همیشگی تنهایی ، باز هم تنهایی هست...
می دانم نفرین همیشه اولین راهه ...اما تو که نمی دانی شاید این غنامت واسه مجرمت سنگین باشه
مجرمی که شاید بی گناه باشه و تو ندونی!

+ نوشته شده در  25 Oct 2010ساعت   توسط   | 


 شروع تدوین ؛

فیلم کوتاه ((بابا را کسی ندیده است! ))

آرزویم همچنان هست ، که پدر از دست رفته ام را در اولین فیلم بلند ام  جستجو کنم ، اینها تنها تمرین هایی برای شناخت بهتر فضا است . فضایی که اگر بخواهم دقیق با  6 – 7کلمه تعریف اش کنم می شود این : کوچه ی خانه ی ما در بچگی سراسر روشن ام ، همیشه بوی شاش آفتاب خورده می داد.

از اسماعیل رمضان زاده ، شکرالله قربانی ،اسماعیل علیزاده و حمید دالوند که در این فیلم سرمایه گذاری وقت و مال کردند ممنونم ...امیدوارم نتیجه درخورشان شود. یا علی!

+ نوشته شده در  23 Oct 2010ساعت   توسط   |