تبليغاتX
احسان شادمانی
اجرای تئاتر ، ساخت فیلم های کوتاه و مستند


مستند كوتاه : لطفا غروب نكن !

كانديد بهترين مستند از جشنواره رشد شد.

لطفا غروب نكن در روز پنچ شنبه 88/8/14در سينما فلسطين سالن شماره 3 ساعت 17 - و سينما سپيده ساعت 10/30 پخش مي شود.

قرار بر اين بود كه اين فيلم جزو  كارهاي منتخب براي پخش از شبكه 2 اين هفته پخش شود كه نمي دانم كي و چگونه بوده .

از خانوم فرزانه احمدي كه زحمت ترجمه فيلم را كشيدند بي نهايت سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 


رتبه‌ی صد و یکم ایران بین 104 کشور در مورد "آزادی‌های فردی"

در فهرستی که موسسه مطالعاتی لگاتوم از شاخص رونق در سال 2009 ارائه داده است، ایران در میان 104 کشور در مرتبه‌ی 94 قرار گرفته است. در این مجموعه زیرفهرست‌هایی نیز وجود دارند که در 9 زمینه وضعیت کشورهای مختلف را ارزیابی کرده‌اند. جایگاه ایران در این زیرفهرست‌ها چنین است: رشد و بنیان‌های اقتصاد کلان 79، کارآفرینی و ابتکار 69، نهادهای دموکراتیک 93، آموزش 59، بهداشت 70، ایمنی 88، نحوه اداره حکومت 102، آزادی فردی 101، سرمایه اجتماعی 82.

موسسه‌ی تحقیقاتی لگاتوم وابسته به شرکت معتبر اقتصادی و مشاوره‌ی مالی بین‌المللی لگاتوم است که تمرکز آن بر سرمایه‌گذاری در بازار جهانی می‌باشد.
+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 


من خودم را منگنه كرده ام ،به ديوارهايي به رنگ قرمز اخرايي ، به ديوارهاي خانه اي كه از سمت مبهم تاريخ به جا مانده است ، به ديوارهاي خانه اي كه ميان فاصله آجرهايش گره ي اخم هاي بابا نقش بسته است.

ديوارهايي قرمز رنگ كه هنوز در كوره ي آجر پزي سرخ و سبز مي شوند.من... ميان شيارهاي آجرهاي قرمزرنگ و قديمي كودكي هايم را جاسازي كرده ام.نُه سالگي ام را در یک ظرف مسي كه در آن سيمان هاي خاكستري با آب قاطي مي شوند و وقتي آب بشان مي خورد،شيارهايش مرا به ياد چروك هاي دستهاي مادربزرگم مي انداخت.دستانم را وسط ظرف مسي مي كردم و سيمان و آب را با هم ورز مي دادم و به دست بابا مي دادم تا آجر هاي خانه مان را ميان چارستون فلزي خانه جا بدهد و سيمان و ملات بشان بمالد.

بچه كه بودم خيال مي كردم ،چرا اداره ي راهنمايي و رانندگي اين آجرهاي قرمز رنگ را از ما نمي خرد و سرچهار راه ها بجاي چراغ قرمز روي المك هايش از آجر قرمز استفاده نمي كند.

بچه كه بودم ،باور هميشگي ام بود اين حرف ها ،بچه كه بودم اين حرف ها فلان و شعر نبود كه نبود كه نبود.

وقتي از مدرسه مان كه معلم اش به تمام شاگردان بي مو و بور كلاس نظر داشت و شاهد بازي مي كرد به خانه بر مي گشتيم .به خانه مان كه آجرهاي قرمز و اخرايي داشت نگاه مي كردم و مي گفتم خدايا بيشتر دوستمان داشته باش. مي گفتم بابا...دستانت را باز كن و زير چارستون اين خانه بمان ،تا سيمان ها خشك بشوند و خانه قرمزمان از احتمالات خالي بشود.

اما بابا نماند،رفت،حتي خداحافظي هم نكرد،مادر هم گاهي اشك مي ريخت و به  ما قد ونيم قد ها فحش مي داد...بعضي بعد از ظهر ها كه تابستاني بودند و يا به رنگ تابستان بودند.با لنگه ي دمپايي پلاستيكي كه ساخت ايران بود و علامت استاندارد داشت به جانمان مي افتاد و مي زد تا جانمان يادمان برود،يادم نمي رود ،آن روزها مايع ظرف شويي زياد در بازار محله مان نبود و گاهي يافت نمي شد .دستهاي مادرم هم چه لباس مي شست و چه ظرف بوي تايد مي داد. بوي تايد را دوست داشتم،بوي تايد بوي ما درم بود ومن بوي تايد را دوست داشتم.

وقتي ازمادر كتك مي خوردم و وقتي كه مادر به سر كار مي رفت من با مورچه هاي قرمزي كه ميان آجرهاي قرمز ديوارهاي حياط خانه مان ،خانه كرده بودند بازي مي كردم و گاه روي دستم راه مي بردمشان و برايشان درد و دل مي كردم.

هر وقت عصباني مي شدم و به چيزي كه نمي خواستم نمي رسيدم ،مورچه هاي راه پله ي حياطمان را يك يك با كبريتي كه نوك اش قرمز بود آتش مي زدم...برايم جالب بود وجذاب ،آتش هم قرمز بود وقتي كه مورچه ها مي سوختند.احساس قدرت مي كردم از آن همه چيزهاي قرمز ....

مي گذشت و من هم مي گذشتم ،زمستان ها مورچه نداشتيم ،هيچ كس نبود در حياط و من وقتي هيچ كس نبود در حياط ،كفِ دمپايي هاي حياط كه علامت استاندارد داشتند و ساخت ايران بودند فحش مي نوشتم.

تمام.

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

فیلمنامه کوتاه(انیمیشن)

بر اساس طرحی از کاریکلماتورهای پرویز شاپور

...

آقای موفِرفِری ،تقریبا سی و چند ساله ،با موهای فرفری و کله ای نسبتا بزرگ ،وارد یک اتاق خالی می شود ،هیکل او را نصف و نیمه در تاریکی اتاق می بینیم ...دست موفرفری در نمایی نزدیک وارد کادر می شود و کلید چراغِ اتاق را روشن می کند، در نمایی باز همه ی اتاق را می بینیم که روشن شده است ... اتاقی با دیوارهای مایل به قهوه ای ،یک چمدان دستی کوچک در دست موفرفری ست و مقداری خرت و پرت و آت و آشغال کف اتاق ریخته شده است.در سمت چپ اتاق ،درست رو به روی همان جایی که موفرفری ایستاده است ،از سقف  ،یک سیمِ برقِ لاغر اندام آویزان است که به تَهِ آن لامپی کم سو و کم نور وصل شده است ،این لامپ تقریبا تمام روشنایی اتاق را تامین می کند. موفرفری اطرافش را ور انداز می کند،سپس روی زمین می نشیند و یکی یکی خرت و پرت هایش را از روی زمین بر می دارد و داخل چمدان می گذارد ،بعضی از شکستنیها را با گوشه ی لباسش پاک می کند و با دهانش ها می کند و با احتیاط داخل چمدان می گذارد ...چمدانِ کوچکِ آقای موفرفری آرام آرام پُر می شود و دیگر جایی ندارد .

موفرفری نگاهش را در اتاق می گرداند ،اتاق تقریبا خالیِ خالی شده است.موفرفری به سختی درِ چمدان را می بندد.عرق روی پیشانیش را با کنار آستینش پاک می کند ،ناگهان توجه موفرفری به لامپی که از سیمِ لاغر برق از سقف آویزان شده است جلب می شود ،سرش را بر می گرداند و با دقت به لامپ آویزان از سقف خیره می شود. در نمای بعد موفرفری از جای خود بلند می شود و به طرف لامپِ آویزان از سقف می رود.موفرفری زیر لامپ می ایستد ،دستش را بالا می برد تا لامپ را بگیرد ،اما دستش نمی رسد و نمی تواند لامپ را باز کند ،موفرفری روی نوکِ پنجه هایش می ایستد ،،تعادلش را به سختی حفظ می کند اما باز هم نمی تواند لامپ را بگیرد ،در نمای بعد موفرفری چند بار بالا و پایین می پرد تا لامپ را از سیم اش جداکند ،اما باز هم موفق نمی شود ...موفرفری کمی فکر می کند ،چمدان دستی اش را از سمتِ راست کادر می آورد ،زیر پایش می گذارد،حالا کمی قدش بلندتر از قبل شده اما باز هم بلندی اش در آن حد نیست که بتواند لامپ را از سیم جدا کند...موفرفری از چمدان پایین می آید،روی چمدان می نشیند،دستش را روی دست دیگرش می گذارد...بی حوصله و ناامید است،ساعتش را نگاه می کند ...دستش را زیرِ چانه اش می گذارد ...کمی در عرض کادر قدم می زند ،به چپ می رود ،به راست بر می گردد و فکر می کند ...چند لحظه بعد فکری به کله اش می زند،لبخندی می زند ...زیرِ سیمِ آویزان لامپ می ایستد و به بالا نگاه می کند ،سپس پای چپش را وجب می کند و بعد همان تعداد وجب را از کنارِ رانش تا بالا ،تا جایی که دستش می رسد می برد،دوباره لبخندِ تحسین آمیزی به خود  می زند و شروع می کند به جدا کردنِ پای چپش از بدنش ،هر چقدر زور دارد می زند تا پا جدا شود ،پیشانیش تند تند عرق می کند ...او همچنان تلاش می کند...سرانجام ،موفرفری پای چپش را به سختی از بدنش جدا می کند ،پا را در دستش می گیرد و تماشا می کند ...موفرفری پای چپ را زیر پای راست می گذارد و بالای آن می ایستد ،تعادلش را حفظ می کند ،لبخند بزرگتری می زند ،حالا قدش آنقدر بلند شده که می تواند لامپ را در دست بگیرد ،موفرفری لامپ را می پیچاند تا از سیم جدا کند ،لامپ قژقژ می کند و از سیم جدا می شود اما هنوز روشن است ،موفرفری از بالای پای چپ، پایین می پرد ،نگاهی به لامپ روشن در دستش می اندازد و آن را داخل جیبش می گذارد ،نور لامپ در جیبِ کُتِ موفرفری هنوز نور خودش را نشان می دهد،موفرفری حالا مطمئن شده که همه چیز را از اتاق برداشته است،...می خواهد پای چپ را بلند کند اما پای چپ خود را عقب می کشد،موفرفری کمی جلوتر می رود ،ولی پای چپ از دست او فرار می کند ،موفرفری به زور پا را می گیرد و زیرِ بدنش می گذارد اما پای چپ جا نمی رود و روی زمین می افتد ،چند لحظه بعد پای چپ بلند می شود و گوشه از اتاق کِز می کند و قایم می شود،موفرفری کمی با ناراحتی سر جایش می ایستد ،سپس تکه تکه و لنگان لنگان اتاق را از سمت راست ترک می کند ،نور اتاق که تا این لحظه از لامپ توی جیب موفرفری بود آرام آرام کم و سپس قطع می شود ،پای چپ در نور کم ،از گوشه ی دیوار به وسط اتاق می آید ،آرام آرام و تکه تکه ....بعد از چند لحظه پای چپ از سمت مخالفی که موفرفری رفت (سمت چپ)از کادر (اتاق)خارج می شود...تصویر آرام آرام سیاه می شود.

از بالا خیابانی با آپارتمانهای بلند و فلزی را می بینیم ،دوربین آرام آرام پایین می آید ،در شلوغی جمعیتی که به سوی انتهای خیابان می روند ،پای چپ وارد کادر می شود و سرگردان میان جمعیت گم و گور می شود...تصویر دوباره سیاه می شود.

دی ماه 86

+ نوشته شده در  یازدهم آبان 1388ساعت   توسط   | 

هنوز هم باورم نمی شود ....دو سه روز کامل همه در شکی به سر می برند که آرام آرام دارد به حقیقت نزدیک می شود ...

دیروز حسین ابناوی زنگ زد و گفت : مصطفی در راه برگشت از شهرستان به تهران اتوبوسش تصادف کرده و مصطفی جانش را از دست داده ... تنم دارد می لرزد...هنوز فیلم کوتاه مصطفی روی باکس تدوین است ... ما هنوز فیلم را تمام نکرده ایم ...مصطفی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا؟ نریشن های مستند غرب را هنوز ننوشته ای .. فیلمنامه هاتفه مجیدی را هنوز تمام نکرده ای ...داستان های کوتاهت را هنوز چاپ نکرده ای ...

مصطفی خواسته دانشجوی ترم ۳ سینما - دانشگاه سوره تهران ...

نمی دانم و نمی دانم ها بسیار است اکنون!

دانشگاه سوره یکی از بهترین دانشجوهای فیلمسازی را از دست داد.

+ نوشته شده در  یکم مهر 1388ساعت   توسط   | 

با کمال تاسف باید بگویم ، بله ، این حرف را درباره ی فیلم هایی مثل کیش و مات و از دست چرندیات نمی زنم ...چون روی پرده ما خودمان انتخاب می کنیم .اما سریال ها نه ، تلویزیون نه ، اما خانواده هایمان در ماه رمضان محکوم هستند به دیدین سریال ها ... چون کار دیگری از دستشان ساخته نیست....( تماشاچی محکوم به اعدام- ماتئی وین سیک) دلم برای مادران – خواهران- برادران این سرزمین اسطوره ها می سوزد.اما منطق این را هم نمی فهمم که سی روز آزگار همه را ( نه ما البته) به دنبال خود کشیده است و آخر چه ؟ معلوم شد همه چیز زیر سر یک نویسنده ای ست که داشته مثلا رمان می نوشته!عنوان دیگر این پاراگراف می تواند این باشد ؛ صدها تسلیت به دست اندکاران روایت در این گردابِ عجیبِ تلویزیون.

 

 

+ نوشته شده در  یکم مهر 1388ساعت   توسط   | 

 

اين روزها مشغول آمارگيري از سفر و كوچ تئاتري ها به پايتخت هستم ...خلاصه اي از مطلب را در پي مي آورم تا نظر دوستانم را بدانم و اين مقاله  را براي چاپ آماده كنم.

د
ر تنهایی خویش هر کسی سرنوشتی را جستجو می کند ، و در  این میان ، تئاتر،  یا همان حرکت مداومِ رو به رشدِ کمال .
هر کس قصه ای دارد برای جیب خالی خود و گاه شاید برای تعریف کردن در حضور جمعیت ِ تماشاچیان ...می خواهم بدانم چه  کسی گفته است، تماشاگر اینجای نقشه ی جغرافیا با تماشاگر آنجای نقشه ی جغرافیا متفاوت است ،انگار کسی نیست جواب بدهد ، باکی نیست ، ادامه می دهیم ، قبل از اینکه صحبت کنیم ، لطفا کمی جلوتر بیایید تا صدایمان آرام باشد و خودمان بشنویم ، نه به سبک سیاستمدارانمان دستمال برافرازیم و هوچی گری کنیم و مظلوم نمایی و جار جنجال .

تعریف واژه: تئاتر یک کل  به مثابه فرم هنری ، کسب و کار  و  قوی ترین وسیله ارتباطی یا هر تعریفی که شما دوست داشته باشید گاهی باعث کوچ آدم ها می شود.  کوچ تئاتری ! خب اینهم یکی از کارکردهای تئاتر در عصر علوم هسته ای ست.که اگر تاریخ نگاری بودم همچون بیهقی بزرگ در روزگار خویش ، ثبت و ضبط می کردم آمار مهاجرت جوانان تئاتری شهرستان ها ( مثال اخیر » شیراز ) که وقتی دقت کنی نخاع پشتت به لرزه می افتد.
شاید در رشته های دیگر هم باشد اما در مورد تئاتر حتمن و با اختیار خویش موضوع را حساس و بغرنج یافتم که دست به انگاره های مجله ای بردم تا بحث را تفسیر کنم ...وگرنه ما را چه به این گزافه گویی ها.
خدایا! ای تمام هستی و رویای من ، کمکم کن تا منظورم را سر راست به مقصدِ خویش برسانم.
اساسا دانشگاه های تئاتری چقدر مفید برایمان واقع شده اند. ( منظورم بحث نخ نمای اساتیدمان سر کلاس نیست ) نگاهی به سراپایمان بیندازیم وو بدون رودربایستی جواب بدهیم ، آیا ما ماشین های صفر کیلومتر تولید تئاتر برای این جشنواره و آن جشنواره هستیم که پشت سر هم و به ترتیب از سردر  دانشگاه خارج می شویم. تا اجرا کننده سیاست های جشنواره ای باشیم ، امسال این موضوع را کار کن ، تا سال بعد هم خدا کریم است.
ساحت تماشا کننده که در هیچ جای دنیا فرقی نمی کند ، پس مسئله ی کوچ پرستو وارمان تماشاگر نسیت ، فکر نمی کنم بودجه هم باشد ، تازه اگر  هم باشد در پایتخت کسی برای صفرکیلومترها تره هم خورد نمی کند.امکانات ؟ باید امکانات را توضیح بدهیم ، که داشتن سالن و اندک بودجه حقی ست که باید داشته باشیم و من بر آنم که داریم ، که با چشم خود شاهد تمرین گروه هایی در پارک ، لابه لای آن درختان کاجی که به سختی آدم ها میانشان  دیده می شوند کا را با ذوق و شوق تمام به جشنواره می رسانند.
پس بگذاريد دليل را جاي ديگري جستجو كنيم ، آن هم ديده شدن است. به معناي شومنيسم...

شما هم همراه شويد و بگوييد.  

+ نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط   | 

در زندان فلزی اتاقم با اشک باسنم را که گُهی شده می شورم به روزهایی که گذرانده ام فکر می کنم و به کودکی ام که در پیاده رو خاک شده .دیروز ،چهار ساله ای   به  تماشایمان آمد به زور به تمام حرف هایمان خندید.تمام وقت ، مدام . اما  وقت رفتن  ، بُلش را فشار داد و  به سراپایمان شاشید گله ای نیست ..از دختر های کبریت فروش.. حرفی نیست ...از یارهای دبستانی ...مردمانی که شعر ها را با سوت می خوانند...خاطره های فراموش شده ی پریشانی بیماری آنفولانزا هستند.

 

+ نوشته شده در  دهم مرداد 1388ساعت   توسط   | 

دال بر حادثه های احتمالی و نکته هایی که به افسوس هایمان می افزاید.

گقتگو با دیوار های حائل میان آدم ها... و نگرانی های فردا ....

آهسته راه مي روم ...با تمام خستگي بعد چندين شب كارهاي بي وقفه ي تدوين و فيلم ساختن براي يك سبز رنگ ...اما انگار فايده اي نداشت...

و چند روز بعد :در غم آنهایی که از کنارمان رفته اند ...دوستان گرفتار شده در بند که هیچ خبری از آنها نیست ...بی رمق از امتحانات دانشگاه ...خالی ... و تسلیت به خانواده های دانشجویان از دست داده... شکست نخورده ایم  ...نه ...ما آنها را به زانو در آوردیم و این مهمترین نتیجه بود که درونشان نمی تواند پنهان کند ...دانشجویان هنری که به خیابان ها ریخته بود همپای بی قرار  همه ی دیگران ... و البته اشکهایمان ...و البته درد هایمان ...و البته شکست سیاه پوشان که شبیه سوسک بودند...والبته حرف هایی که نمی شود زد ...و البته ظلم به شیوه ای علنی و رسمی ...خدایا تو شاهد باش.

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط   | 

سلام به دوستاني كه دلبسته شان هستم... از دوره ي هنرستان محمد مهدي ايمان ،مادرم كه زمزمه ش تو گوشمه كه تئاتر نخون نخوووووووووووووووووووووووووووووون و وخوندم حالا خودشه م مي گه بهتر كه خوندي .... تازه بعدشم فيلم و سينما

با رفقاي بي كله ي ناموجه ام آخراي خرداد نمايش جديد ((گره گشايي گيس هاي به هم بافته ي رويا)) رو شروع مي كنيم ... يا علي البته نمي دونم كه كي بايد پايان نامه فيلمم رو بسازم ... بهر حال داريم پير مي شيم بايد بجنبيم.

+ نوشته شده در  ششم خرداد 1388ساعت   توسط   |